{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 45 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡


دکو و باکوگو کنار هم با دهنای باز زل زده بودن به من...آخخ مسخره ها
چشمامو چرخوندم که شوتو رو یکم اونور تر دیدم...اینم دهنش باز مونده..انقدر عجیبه که من همچین لباسی بپوشم؟
حتما عجیبه دیگه
دیگه سعی کردم به خودم مسلط باشم
دلیلی نداره بخاطر یه لباس مسخره خودمو اذیت کنم...
نفس عمیق کشیدم و صاف ایستادم...دیگه نمیلرزیدم ولی صورتم هنوز سرخ بود

شوتو اومد جلو و آروم گفت

شوتو _نمیدونستم تو هم میتونی همچین لباسایی بپوشی

یه کت و شلوار سفید پوشیده بود که بهش بدجوری میومد...دست به سینه رومو اونور کردم

ثورا_آلمایت مجبورم کردم

چشماش رنگ تعجب گرفت

شوتو_آل...مایت؟چجوری تونست تویی که انقدر لجبازی رو راضی کنه؟

ثورا_میشه خصوصیات اخلاقیمو تو صورتم نکوبی؟

یکم خندید...
اینم بلده بخنده؟؟؟عجیبه

ثورا_نمیدونستم بلدی بخندی

شوتو_همونجوری که تو میتونی لباسای پرنسسی بپوشی منم میتونم بخندم

ثورا_پرنسسی؟؟واقعا؟

شوتو_آره دیگه...من از مدل اینجور چیزا چیزی حالیم نمیشه

ثورا_منم دست کمی از تو ندارم

صدای نورا رو توی ذهنم شنیدم که می‌گفت:

نورا_اسم خاصی نداره..میتونی لباس مجلسی صداش کنی

ثورا ت ذ:تو حرف نزن نخاله

نورا_درست حرف بزنااا


وقتی به خودم اومدم شوتو رو دیدم که نزدیک تر شده و داره دستشو جلوی چشمام تکون میده

شوتو _اینجایی؟

چندبار پشت سر هم پلک زدم

ثورا _آره همینجام

به سمت راست شوتو نگاه کردم...یا استخودوس...این هاله ای که از مرد مو تیغ تیغی ساطع میشه دیگه چیه

باکوگو درحالی که یه هاله تاریک اطرافش بود داشت به من و شوتو نگاه میکرد...مرتیکه چشه؟

شوتو_انگار یه نفر از حرف زدن ما راضی نیست

ثورا_غلط کرده،اهمیتی بهش نمیدم

شوتو_آره...واقعا باهات بد کرده

ثورا_با من نه...با این دختره...راستی تو چرا انقدر راحت باهام حرف میزنی؟

شوتو_اگه منظورت اینه که چرا با اینکه میدونم تو یه روحی که نورا رو دزدیدی باهات عادی حرف میزنم باید بگم که...چون کاری از دستم بر نمیاد و به نظر میاد تو خطری نداری

ثورا_کی گفته من خطری ندارم...میتونم همتونو همینجا بکشم...فقط هدف خاصی دارم که با کشتن شماها بهش نمیرسم...همتون چندتا مهره ساده این

شوتو_دیدی گفتم؟هدف داری...پس ما رو نمیکشی،چرا باید ازت بترسم؟

ثورا_چون ممکنه تورو جزو مهره های سوخته حساب کنم

همون روی تاریکم برگشت و کل نفرتی که این همه سال جمع کرده بودم رو ریختم توی چشمام.

شوتو_تو...خوبی؟

ها؟این چی گفت؟
الان به جای اینکه ازم بترسه داره حالمو میپرسه؟؟؟

ثورا_مسخره

صدای نکره ی آلمایت نزاشت ادامه بدیم

آلمایت_خیلخب خیلخب...دوستان،همه توجه کنید

نگاه همه برگشت سمتش و همه توجهشونو جلب آلمایت کردن.

آلمایت_برای سرگرم کننده کردن این جشن...یه مسابقه برگزار میشه...بین گل سرسبد این مجلس و دانش آموز تازه واردمون

خب طبق چیزی که خودش گفت گل سرسبد منم...عجی لقبی ام بهم داده
و دانش آموز تازه وارد..‌جدیدا کی اومده

نورا:اون دختر صورتیه نیست؟

ثورا ت ذ :واییییی اووون؟؟؟؟نههه من با همچین نخاله ای رقابت نمیکنم

نورا:دیگه مجبوری بسوزی و بسازی روح دزد بدبخت

ثورا ت ذ:بمیر بابا

به سمت آلمایت قدم برداشتم و ...


┃   ✍︎ Written by zahra┃
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط