گفت و گوی مشتاقانه!؟
گفت و گوی مشتاقانه!؟
حوصله ی صحبت های پدرش رو که در مورد کار یا شرکت بود نداشت و فقط در زمان اتمام گفت:
_برای این گفت و گو مشتاق بودم اما حالا باید از حضورتون مرخص بشم!
وارد اسانسورِ شرکت شد و به سمت پارکینگ رفت و به سمت خونه ی خودش جایی که دوست دختر عزیزش رو تختش خوابیده بود حرکت کرد!
و به محض رسیدن فقط چیزی رو احساس کرد که وارد بغلش شد و ازش آویزون شده و با استشمامِ عطر دختر اون رو بیشتر در آغوش خود فشرد که با پایین آمدن و بالا آوردن سر دختر با چشمان اشکی و لحن بغض آلودش مواجه شد:
+کجا بودی هیونی؟!
_ع...عزیزم چرا گریه میکنی رفته بودم شرکت!
گریه ی دختر شدت گرفت و وارد آغوش مرد شد چون شاید فکر میکرد اورا ترک کرده؟!
خب چطور بود؟ بنظرم یکم بی ربط بود و یا یکم شلوغش کردم!ولی نظر شما چیه؟؟!
حوصله ی صحبت های پدرش رو که در مورد کار یا شرکت بود نداشت و فقط در زمان اتمام گفت:
_برای این گفت و گو مشتاق بودم اما حالا باید از حضورتون مرخص بشم!
وارد اسانسورِ شرکت شد و به سمت پارکینگ رفت و به سمت خونه ی خودش جایی که دوست دختر عزیزش رو تختش خوابیده بود حرکت کرد!
و به محض رسیدن فقط چیزی رو احساس کرد که وارد بغلش شد و ازش آویزون شده و با استشمامِ عطر دختر اون رو بیشتر در آغوش خود فشرد که با پایین آمدن و بالا آوردن سر دختر با چشمان اشکی و لحن بغض آلودش مواجه شد:
+کجا بودی هیونی؟!
_ع...عزیزم چرا گریه میکنی رفته بودم شرکت!
گریه ی دختر شدت گرفت و وارد آغوش مرد شد چون شاید فکر میکرد اورا ترک کرده؟!
خب چطور بود؟ بنظرم یکم بی ربط بود و یا یکم شلوغش کردم!ولی نظر شما چیه؟؟!
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط