part67
ویو ا/ت
وقتی جونگکوک از اتاق بیرون رفت، حس کردم نفس کشیدن برام راحتتر شد. انگار باری که روی شونههام بود، یه لحظه سبُک شد. ولی فقط یه لحظه...
"خیلی خوب عمل کردی." صدای آروم رئیس توی گوشم پیچید. به سمتش برگشتم و با اخم نگاهش کردم.
"من کاری نکردم." صدایم بیاحساس بود، درست مثل قلبم.
رئیس سرش رو کمی کج کرد و لبخند مرموزی زد. "نه، تو دقیقاً همون کاری رو کردی که باید."
چیزی توی نگاهش بود که باعث میشد حس کنم این بازی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردم. اما اهمیت نمیدادم. تنها چیزی که برام مهم بود، این بود که دیگه اجازه ندم کسی باهام بازی کنه... نه جونگکوک، نه رئیس، نه هیچکس دیگهای.
ویو جونگکوک
از شرکت بیرون زدم و دستام رو مشت کردم. حرص، خشم، سردرگمی... همهی این احساسات توی وجودم میجوشید. از کی همهچیز اینقدر پیچیده شد؟
سوار ماشینم شدم و با حرص فرمون رو گرفتم. ا/ت داشت ازم فاصله میگرفت و من هیچ کنترلی روی این موضوع نداشتم. این چیزی بود که همیشه ازش متنفر بودم؛ اینکه یه چیزی رو بخوام ولی نتونم داشته باشمش.
مشت محکمم رو روی فرمون کوبیدم. نه، نمیتونستم اینطوری تمومش کنم. این داستان هنوز به آخر نرسیده بود...
گوشیم رو برداشتم و شمارهای رو گرفتم که نباید.
صدای طرف مقابل آروم ولی پر از شیطنت بود. "بلاخره تماس گرفتی."
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "میخوام بدونم اون مرد کیه. همهچی رو دربارهش برام دربیار."
طرف مقابل خندید. "این یعنی تو هنوز ا/ت رو نمیخوای از دست بدی؟"
چشمام رو بستم و محکم گفتم: "فقط بفهم اون کیه. همین."
حس کردم اون لبخند مرموزش رو میزنه. "باشه، ولی آماده باش... شاید چیزی که میفهمی، به مزاجت خوش نیاد."
گوشی رو قطع کردم. مهم نبود. هرچی که باشه، من این بازی رو به نفع خودم تموم میکنم.
حتی اگه مجبور بشم همهچیز رو نابود کنم.
وقتی جونگکوک از اتاق بیرون رفت، حس کردم نفس کشیدن برام راحتتر شد. انگار باری که روی شونههام بود، یه لحظه سبُک شد. ولی فقط یه لحظه...
"خیلی خوب عمل کردی." صدای آروم رئیس توی گوشم پیچید. به سمتش برگشتم و با اخم نگاهش کردم.
"من کاری نکردم." صدایم بیاحساس بود، درست مثل قلبم.
رئیس سرش رو کمی کج کرد و لبخند مرموزی زد. "نه، تو دقیقاً همون کاری رو کردی که باید."
چیزی توی نگاهش بود که باعث میشد حس کنم این بازی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردم. اما اهمیت نمیدادم. تنها چیزی که برام مهم بود، این بود که دیگه اجازه ندم کسی باهام بازی کنه... نه جونگکوک، نه رئیس، نه هیچکس دیگهای.
ویو جونگکوک
از شرکت بیرون زدم و دستام رو مشت کردم. حرص، خشم، سردرگمی... همهی این احساسات توی وجودم میجوشید. از کی همهچیز اینقدر پیچیده شد؟
سوار ماشینم شدم و با حرص فرمون رو گرفتم. ا/ت داشت ازم فاصله میگرفت و من هیچ کنترلی روی این موضوع نداشتم. این چیزی بود که همیشه ازش متنفر بودم؛ اینکه یه چیزی رو بخوام ولی نتونم داشته باشمش.
مشت محکمم رو روی فرمون کوبیدم. نه، نمیتونستم اینطوری تمومش کنم. این داستان هنوز به آخر نرسیده بود...
گوشیم رو برداشتم و شمارهای رو گرفتم که نباید.
صدای طرف مقابل آروم ولی پر از شیطنت بود. "بلاخره تماس گرفتی."
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "میخوام بدونم اون مرد کیه. همهچی رو دربارهش برام دربیار."
طرف مقابل خندید. "این یعنی تو هنوز ا/ت رو نمیخوای از دست بدی؟"
چشمام رو بستم و محکم گفتم: "فقط بفهم اون کیه. همین."
حس کردم اون لبخند مرموزش رو میزنه. "باشه، ولی آماده باش... شاید چیزی که میفهمی، به مزاجت خوش نیاد."
گوشی رو قطع کردم. مهم نبود. هرچی که باشه، من این بازی رو به نفع خودم تموم میکنم.
حتی اگه مجبور بشم همهچیز رو نابود کنم.
- ۱۲.۸k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط