سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۷۸
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ تهیونگ
اسلاید ۴ لباسه ارولیا
اسلاید ۵ لباسه فلاویا
دامن سفید و بلند شاخه های درختی طراحی شده بود بلیز قرمز رنگ با طرح گل سفید کفش های بلند موهایش در آزاد گذاشت و تاجی کوچیک و فانتزی را گذاشت با آرایش لایت کارشرا تموم کرد و از رو صندلی بلند شد گردنبند ای که برادرش بهش داده بود را انداخت و از اتاق خارج شد با قدم های کم تند سمته پله ها رفت از پله ها پایین رفت و خودش را به سالن رساند یک جشن کوچیکی ترتیبی دادن فقد برای انتخاب ملکه آینده فرانسه به دستور پادشاه آینده فرانسه....
بلخره به سالن رسید و با چشم هایش به دنبال شاهزاده اش میگشت ....
از پله ها پایین رفت و میان بقیه آدم ها خودش را جا داد هر جشنی تهیونگ رو مبل خواست خودش مینشست ولی با نبودش مواجه شد کمی اخم کرد ... دستی رو شکمش گذاشته شد نفس های داغش به گردن دختره میخورد و ریشه افکارش پاره شد....
تهیونگ : منتظری کسی هستی
ات : آره... نه بابا
خنده زوری کرد و دوباره گفت ..... ات : کجا بودی
تهیونگ : کنارت
دختره دست تهیونگ رو از رو شکمش برداشت و سمتش چرخید خیلی نزدیک اش ایستاد و تو چشم هایش نگاه کرد ... ات : امروز خیلی... ترسیدم
تهیونگ : جوابت چیه ... با من ازدواج میکنی
ات : چرا که نه
تهیونگ : نه !
ات : منظورم ارست
فقد با شنیدن این جمله تهیونگ با صدا بلند داد زد ( آره قبول کرد ) دست هایش را گذاشته رو هر دو پهلو دختره و از رو زمین بلندش کرد در هوا چرخی زد و چشم های همه به آن دو نفر چرخیدن .... دختره در حالی خنده گفت
ات : سرم گیچ رفت ...
دختره رو زمین گذاشت و با لبخند بهش نگاه میکرد .....
ات : نوچ شاهزاده همچین اجازه ای نداری
تهیونگ : از کجا فهمیدی
ات : فهمیدم دیگه...
تهیونگ : برقصیم !
ات : حتما
پارت ۷۸
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ تهیونگ
اسلاید ۴ لباسه ارولیا
اسلاید ۵ لباسه فلاویا
دامن سفید و بلند شاخه های درختی طراحی شده بود بلیز قرمز رنگ با طرح گل سفید کفش های بلند موهایش در آزاد گذاشت و تاجی کوچیک و فانتزی را گذاشت با آرایش لایت کارشرا تموم کرد و از رو صندلی بلند شد گردنبند ای که برادرش بهش داده بود را انداخت و از اتاق خارج شد با قدم های کم تند سمته پله ها رفت از پله ها پایین رفت و خودش را به سالن رساند یک جشن کوچیکی ترتیبی دادن فقد برای انتخاب ملکه آینده فرانسه به دستور پادشاه آینده فرانسه....
بلخره به سالن رسید و با چشم هایش به دنبال شاهزاده اش میگشت ....
از پله ها پایین رفت و میان بقیه آدم ها خودش را جا داد هر جشنی تهیونگ رو مبل خواست خودش مینشست ولی با نبودش مواجه شد کمی اخم کرد ... دستی رو شکمش گذاشته شد نفس های داغش به گردن دختره میخورد و ریشه افکارش پاره شد....
تهیونگ : منتظری کسی هستی
ات : آره... نه بابا
خنده زوری کرد و دوباره گفت ..... ات : کجا بودی
تهیونگ : کنارت
دختره دست تهیونگ رو از رو شکمش برداشت و سمتش چرخید خیلی نزدیک اش ایستاد و تو چشم هایش نگاه کرد ... ات : امروز خیلی... ترسیدم
تهیونگ : جوابت چیه ... با من ازدواج میکنی
ات : چرا که نه
تهیونگ : نه !
ات : منظورم ارست
فقد با شنیدن این جمله تهیونگ با صدا بلند داد زد ( آره قبول کرد ) دست هایش را گذاشته رو هر دو پهلو دختره و از رو زمین بلندش کرد در هوا چرخی زد و چشم های همه به آن دو نفر چرخیدن .... دختره در حالی خنده گفت
ات : سرم گیچ رفت ...
دختره رو زمین گذاشت و با لبخند بهش نگاه میکرد .....
ات : نوچ شاهزاده همچین اجازه ای نداری
تهیونگ : از کجا فهمیدی
ات : فهمیدم دیگه...
تهیونگ : برقصیم !
ات : حتما
- ۸.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط