پارت پنجاهوهشتم | اولین بوسه
پارت پنجاهوهشتم | اولین بوسه
جئون جونگکوک
بعد از اینکه من و جیهان برگشتیم، میچا گوشی رو دستم داد.
ـ لاراااا میخوان با پسرا حرف بزنن عرر کوک بیا اول توو.
با تعجب گوشی رو گرفتم.
ـ سلام.
صدای مامان لارا اومد:
ـ سلام عزیزم! تو جونگکوکی؟
ـ بله.
مامان میچا یهو گفت:
ـ جیهان هم اونجاست؟
جیهان از کنارم گفت:
ـ بله، سلام.
چند دقیقهای باهاشون صحبت کردیم. از سفر پرسیدن و اینکه چطور با دخترا آشنا شدیم.
مامان لارا با خنده گفت:
ـ مواظب دخترم باش جونگکوک!راستی این خیلی شره گفته باشم بعد پس نمیگیرم.
لبخند زدم و به لارا نگاه کردم.
ـ خیالتون راحت. خیلی مراقبشم.و البته قصد پس دادنشم ندارممم
لارا با خجالت سرش رو پایین انداخت.
مامانش گفت:
ـ ولی پسرم این دختر خیلی حساسه کودکیه چندان جالبی نداشته،مراقب دخترم باش...:)
ـ چشم با تمام وجودم مراقبشم..
بعد از تماس، تا عصر کنار هم نشستیم و فیلم دیدیم. میچا سرش روی شونهی جیهان بود و جیهان هر چند دقیقه موهاشو نوازش میکرد.
منم کنار لارا نشسته بودم.
آروم دستش رو گرفتم.
لارا نگاهم کرد.
ـ چیه؟
ـ هیچی... فقط دلم میخواست دستتو بگیرم.
لبخند زد و انگشتهاشو بین انگشتهام قفل کرد.
ـ پس بگیر.
---
ساعت دوازده و نیم شب، همه آماده شدیم.
لیام آخرین وسایل رو چک کرد و گفت:
ـ چیزی جا نمونده؟
رُزا گفت:
ـ نه.
میچا دست جیهان رو گرفت.
ـ بریم؟
جیهان لبخند زد.
ـ بریم.
لارا کنارم ایستاده بود.
ـ آمادهای؟
ـ اگه تو کنارم باشی، آره.
با لبخند نگاش کردم.
---
ساعت یک، هواپیما به سمت کره حرکت کرد.
من و لارا کنار هم نشستیم و میچا و جیهان هم چند ردیف اونطرفتر کنار هم بودن.
لارا سرش رو به صندلی تکیه داد و به بیرون نگاه کرد.
ـ دلم برای کره تنگ شده.
دستش رو گرفتم.
ـ منم.
برگشت سمتم.
ـ برای کره؟
لبخند زدم.
ـ نه... برای اینکه تو رو توی خونهی خودمون ببینم.
لارا خندید.
ـ تو خیلی حرفای قشنگ میزنی.
ـ چون تو الهامبخشی.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آروم گفت:
ـ جونگکوک...
ـ هوم؟
ـ میتونم یه چیزی بگم؟
ـ هرچی میخوای.
کمی نزدیکتر شد.
ـ من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز کنار تو باشم.
لبخند زدم.
ـ منم فکر نمیکردم یه نفر پیدا بشه که اینقدر برام مهم بشه.
لارا آروم دستم رو فشار داد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد من آهسته گفتم:
ـ لارا...
ـ جانم؟
ـ میتونم؟
نگاهش روی لبهام افتاد و دوباره به چشمام نگاه کرد.
آروم سرش رو تکون داد.
برای اولین بار، خیلی کوتاه و آرام لبهامون به هم رسید.
شخص سوم:
اولین بوسه... کی فکر میکرد انقدر شیرین باشه؟... خیلی آروم و با عشق همو میبوسیدن. میشد علاقرو ازون بوسه فهمید!:)
**
جئون جونگ کوک
وقتی از هم فاصله گرفتیم، هر دو چند ثانیه ساکت موندیم.
لارا با خجالت لبخند زد.
ـ این... اولین بوسهمون بود.
خندیدم و پیشونیش رو بوسیدم.
ـ و قطعاً آخرینش نیست.
خندید و سرش رو روی شونم گذاشت.
ـ دوستت دارم، زندگیم.
دستم رو دورش حلقه کردم.
ـ منم دوستت دارم، قشنگترین اتفاق زندگی من.
و هواپیما، آرامآرام، در دل شب به سمت کره پیش میرفت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر کنم سه تا پارت بیشتر نمونده 🥲
حمایتتت؟
جئون جونگکوک
بعد از اینکه من و جیهان برگشتیم، میچا گوشی رو دستم داد.
ـ لاراااا میخوان با پسرا حرف بزنن عرر کوک بیا اول توو.
با تعجب گوشی رو گرفتم.
ـ سلام.
صدای مامان لارا اومد:
ـ سلام عزیزم! تو جونگکوکی؟
ـ بله.
مامان میچا یهو گفت:
ـ جیهان هم اونجاست؟
جیهان از کنارم گفت:
ـ بله، سلام.
چند دقیقهای باهاشون صحبت کردیم. از سفر پرسیدن و اینکه چطور با دخترا آشنا شدیم.
مامان لارا با خنده گفت:
ـ مواظب دخترم باش جونگکوک!راستی این خیلی شره گفته باشم بعد پس نمیگیرم.
لبخند زدم و به لارا نگاه کردم.
ـ خیالتون راحت. خیلی مراقبشم.و البته قصد پس دادنشم ندارممم
لارا با خجالت سرش رو پایین انداخت.
مامانش گفت:
ـ ولی پسرم این دختر خیلی حساسه کودکیه چندان جالبی نداشته،مراقب دخترم باش...:)
ـ چشم با تمام وجودم مراقبشم..
بعد از تماس، تا عصر کنار هم نشستیم و فیلم دیدیم. میچا سرش روی شونهی جیهان بود و جیهان هر چند دقیقه موهاشو نوازش میکرد.
منم کنار لارا نشسته بودم.
آروم دستش رو گرفتم.
لارا نگاهم کرد.
ـ چیه؟
ـ هیچی... فقط دلم میخواست دستتو بگیرم.
لبخند زد و انگشتهاشو بین انگشتهام قفل کرد.
ـ پس بگیر.
---
ساعت دوازده و نیم شب، همه آماده شدیم.
لیام آخرین وسایل رو چک کرد و گفت:
ـ چیزی جا نمونده؟
رُزا گفت:
ـ نه.
میچا دست جیهان رو گرفت.
ـ بریم؟
جیهان لبخند زد.
ـ بریم.
لارا کنارم ایستاده بود.
ـ آمادهای؟
ـ اگه تو کنارم باشی، آره.
با لبخند نگاش کردم.
---
ساعت یک، هواپیما به سمت کره حرکت کرد.
من و لارا کنار هم نشستیم و میچا و جیهان هم چند ردیف اونطرفتر کنار هم بودن.
لارا سرش رو به صندلی تکیه داد و به بیرون نگاه کرد.
ـ دلم برای کره تنگ شده.
دستش رو گرفتم.
ـ منم.
برگشت سمتم.
ـ برای کره؟
لبخند زدم.
ـ نه... برای اینکه تو رو توی خونهی خودمون ببینم.
لارا خندید.
ـ تو خیلی حرفای قشنگ میزنی.
ـ چون تو الهامبخشی.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آروم گفت:
ـ جونگکوک...
ـ هوم؟
ـ میتونم یه چیزی بگم؟
ـ هرچی میخوای.
کمی نزدیکتر شد.
ـ من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز کنار تو باشم.
لبخند زدم.
ـ منم فکر نمیکردم یه نفر پیدا بشه که اینقدر برام مهم بشه.
لارا آروم دستم رو فشار داد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد من آهسته گفتم:
ـ لارا...
ـ جانم؟
ـ میتونم؟
نگاهش روی لبهام افتاد و دوباره به چشمام نگاه کرد.
آروم سرش رو تکون داد.
برای اولین بار، خیلی کوتاه و آرام لبهامون به هم رسید.
شخص سوم:
اولین بوسه... کی فکر میکرد انقدر شیرین باشه؟... خیلی آروم و با عشق همو میبوسیدن. میشد علاقرو ازون بوسه فهمید!:)
**
جئون جونگ کوک
وقتی از هم فاصله گرفتیم، هر دو چند ثانیه ساکت موندیم.
لارا با خجالت لبخند زد.
ـ این... اولین بوسهمون بود.
خندیدم و پیشونیش رو بوسیدم.
ـ و قطعاً آخرینش نیست.
خندید و سرش رو روی شونم گذاشت.
ـ دوستت دارم، زندگیم.
دستم رو دورش حلقه کردم.
ـ منم دوستت دارم، قشنگترین اتفاق زندگی من.
و هواپیما، آرامآرام، در دل شب به سمت کره پیش میرفت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر کنم سه تا پارت بیشتر نمونده 🥲
حمایتتت؟
- ۱.۹k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط