{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای کاش مهم بودم ):

ای کاش مهم بودم ):

پارت ۵

پسرا به مکان رسیدند که بادیگارد ها گفتند پنهانی وارد خانه شوند و تا وقتی نگفتند حمله نکند و خودشون هم وارد مکان شدند مکان یه ساختمان متروکه بود داخل همه جا تاریک بود که یه اتاق چراغ هایش روشن بود به سمت اتاق رفتند و در را باز کردند و با چیزی که دیدند همه خشکشان زد کلارا با بدنی خونی و بدون لباس روی زمین افتاده بود و فقط یه پارچه روش بود به سمت کلارا رفتند
نامجون : کلارا
کلارا با دیدن پسرا تعجب کرد
کلارا : داداش ( با گریه )
جیهوپ : به بلایی سرت اومده
کلارا : او.....
کلارا حرفش با آمدن ووسانگ قطع شد
ووسانگ : بهم حال داد
جیمین : چی
ووسانگ : بله خدایی خیلی خوش هیکل بود نمیتونستم تحمل کنم خیلی خوب بود
اعضا از عصبانیت سرخ شده بودند جونگ کوک سمت ووسانگ رفت و یقه ووسانگ را گرفت و یه مشت تو صورتش خوابوند
جونگ کوک : چه گهی خوردی ( عربده )
ووسانگ یه پوزخند زد
ووسانگ : در تعجبم چطور شما تونستید خودتون رو تحمل کنید و جای شما بودیم تا حالا صد بار باهاش خوابیده بودم
جونگ کوک طاقت نیاورد و افتاد روی ووسانگ و تا میتونست کتکش زد که یهو صدای تیر بلند شد و همه مشغول مبارزه بودند و کلارا هم بیشتر تو خودش میپیچید و میترسید و گریه میکرد تقریباً پسرا برنده بودند که یهو یکی از بادیگارد ها از پنجره وارد اتاق شد و کلارا را برداشت و با خودش خواست ببرد که کلارا جیغ زد و شوگا کلارا ا گرفت و با اسلحه اش یه گلوگه تو سر بادیگارد زد کلارا توی بغل شوگا بود و خیلی ترسیده بود او نمیتونست جنازه ببینه و بخاطر همین می‌لرزید
جین : باید کلارا را ببریم بیمارستان
جیمین: پس اونا چی
یهو صدای برخورد جونگ کوک به زمین بلند شد ووسانگ بلند شد و جونگ کوک تیر به بازوش خورده بود ووسانگ یه پوزخند زد و دستور داد تمام بادیگارد هایش بریزند داخل که چند تا بادیگارد وارد اتاق شدند ولی آنها بادیگارد ووسانگ نبودند بلکه بادیگارد پسرا بودند ووسانگ تعجب کرد ولی بازم پوزخند زد
نامجون : کارت تمومه
ووسانگ : تازه شروع شده
یهو ووسانگ یه بشکن زد که یه چیز خیلی بزرگ وارد خانه شد مثل یه نارنجک بود اعضا دور شدند و بادیگار ها خواستند نارنجک را به بیرون پرتاب کنند ولی نمیشد ده ها نارنجک داخل اتاق ریخته شده بود و زمان کمی داشتند ووسانگ از فرصت استفاده کرد و خواست فرار کنه که جیهوپ یه تیر به دو تا پاهایش زد که ووسانگ خورد زمین و بادیگار ها جونگ کوک را بلند کردند و با بقیه پسرا و بادیگار ها از خونه فرار کردند و همه آمدند بیرون که یهو خونه با صدای بلندی منفجر شد و آتیش تمام آنجا را گرفته بود
پسرا بیرون داخل ون نشسته بودند جونگ کوک از دستش خون می آمد و کلارا که توی بغل شوگا بود و هنوز گریه میکرد شوگا کلارا را روی صندلی گذاشت کلارا از درد به خودش پیچید
کلارا : داداش ( با گریه )
شوگا : هیششش چیزی نیست
کلارا : خیلی درد دارد
تهیونگ : آروم باش الان میرم بیمارستان
که کلارا از درد زیاد یهو بیهوش شد
جین : کلاراااااااااا
همه به کلارا نگاه کردند که بیهوش بود سریع روی صندلی نشستند و راننده حرکت کرد و با سرعت زیاد میروند
شوگا : کلارا خواهش میکنم چشمات رو باز کن ( با بغض )
جیمین : خوشگلم ما را آنها نزاری ها ( با گریه )
جین : آبجی لطفاً بیدار شو ( با گریه )
بعد از چند دقیقه به بیمارستان ( پسرا یه بیمارستان خصوصی دارند که مال خودشان است چون اگر بیمارستان دیگه بروند ممکنه پلیس ها آنها را دستگیر کنند ) رسیدند سریع پسرا کلارا را وارد بیمارستان کردند و پرستار ها با دیدن کلارا سریع او را روی برانکارد گذاشتند و به اتاق عمل بردند اعضا پست در بودند و همه ناراحت بودند و گریه میکردند
نامجون : همش تقصیر ما است
تهیونگ : من باید بیشتر مراقبش می‌بودیم همه اینها بخاطر ما است
جین : خدا لعنتمون کنه ( عه بچم این چه حرفیه ) اگر آنقدر زجرش نمیدادیم کار به اینجا نمیکشید
جیمین : ما احمق بودیم خواهر دسته گلمان را به فنا دادیم
جونگ کوک هم پرستار ها به اتاق دیگه بردند تا گلوگه را در بیاوردند و او هم حالش مثل اعضا بود
حدود پنج ساعت بعد دکتر از اتاق بیرون آمدن بود اعضا با دیدن دکتر به سمتش رفتند ( راستی الان جونگ کوک گلوگه را در آوردن هم حالش خوب شده و فقط دستش باند پیچی شده و پیش اعضا نشسته )
جیهوپ : آقای دکتر حالش خوبه
دکتر : شما چیکار کردید
نامجون : چرا مگه چی شده
دکتر : چیشده خواهر شما بخاطر کتک های زیادی که خورده سه تا از دنده هایش و یکی دست و پایش شکسته و از نظر حال روحی هم به شدت بد بوده و متاسفانه به ایشون تجا@وز شده خدارو شکر الان حالش خوبه و به بخش منتقلش کردیم فقط چند ساعتی بیهوش است



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

ای کاش مهم بودم ):پارت ۴کلارا : تو چطور تولدم رو یادت مونده ...

ای کاش مهم بودم ):پارت ۳ ویو کلارا:تو اتاق نشسته بودم که صدا...

ادامه داستان رمانرمان مافیای من (پارت2)که یهو همون پسره یعنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط