{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲۹ ☆

پارت ۱۲۹ ☆
جاذبه ی چشمات ♡.......از زبون بیتا .......
قهوه هارو برداشتیم و رفتیم سمت نیمکتی که رو به شیشه بود و ازپشت شیشه یه منظره خیلی قشنگی داشت
نشستیم
پرهام :نگفتی ؟
من :چیو
پرهام :شرطی که برا من گذاشتی
من :هیچ شرطی ندارم ولی ...
پرهام :ولی چی
من:میشه یه قولی بهم بدی
پرهام :باشه ولی چه قولی
من:همیشه پیشم بمونی و کنارم باشی
پرهام:تا آخر عمر همیشه پیشتم
با گفتن این حرفش یه حس خوبی بهم داد که سرمو گذاشتم رو شونه ی پرهام و چشام بستم و عطرش رو بو کردم
پرهام :بیتا
من :جانم
پرهام :جونت سلامت
من :بگو چیکار داشتی
پرهام :هیچی همینطوری صدات زدم
که یهو با چشمای گرد شده و متعجب نگاش کردم
و گفتم :مطمئنی
پرهام :اره
همون طور که کنار پرهام بودم و به رو به روم زل زده بودم
رها و رادین از راه رسیدن
رها:اوووو رادین فکنم بد موقعه مزاحم دو تا مرغ عشق عاشق شدیم
رادین :اره بنظرم بریم بهتره
من :چی دارید واسه خودتون میبرید و میدوزید بیاید بشینید ببینم
رادین و رها با حرف من نشستن کنارمون
رادبن:وایی که چقدر حال داد مردم از خستگی
رها :آخ گفتی فکنم برسم خونه رو پله ها خوابم برده
من :منم خیلی خسته شدم خدایی امروز خیلی جنبیدیم
پرهام :میخواید بریم خونه ؟
رادین :من که میگم بریم
رها :اره بریم
من:بری ولی
تا اومدم حرف بزنم گوشی پرهام زنگ خورد
پرهام :بله بفرمایید .......شروین آهان خب بگو ......باشه الان با بچه ها میایم ....خدافظ
پرهام رو به ما :پاشید دم در منتظرمونن
پاشدیم رفتیم
رسیدیم خونه شایان که پرهام سوییچ ماشینش رو داد به رادین و سوییچ ماشین من رو گرفت و سوار شدیم
رسیدیم خونه و با پسرا خدافظی کردیم و رفتیم تو خونه رها رو مبل لم داد که بعد دو دیقه خوابش برد منم رسیدم تو اتاق و باهمون لباسا خوابم برد
ساعت ۶ خوابم برده و بود و ساعت ۱۰ بیدار شدم
سرم درد میکرد
رفتم تو آشپز خونه که قرص بخورم
رها :عه بیدار شدی
متوجه رها شدم که داشت تلوزیون میدید
من :رها مسکن کجا گذاشتی
رها :کابینت بالا
من :نیست که
رها:اه چشاتو باز کن دیگه
من :پیدا کردم
قرص رو خوردم
که گوشیم زنگ خورد
گوشی رو برداشتم
پرهام بود
من :سلام
پرهام :سلام خوبی
من :خوبم تو چطوری ؟
پرهام :بخوبیت
من :کجایی سر و صدا زیاده دور و ورت
پرهام:با رادین داریم میایم طرفت
بیتا
من:جان
پرهام :کلیدمو گم کردم
من:آقای هواس پرت کلیدات پیش منه
پرهام :باشه میبینمت
من :فعلا
رفتم طرف رها نشستم رو مبل و داشتیم فیلم میدیدیم که صدای چرخیدن کلید تو قفل شنیدیم
که با خوشحالی پریدیم سمت در که دوتایی متوجه شدیم که فقط پرهام کلید اینجا رو داره کع الانم اینجاست !!!
در یهو باز شد که ..............؟؟؟؟
چطوره ؟همه کامنت 😉
دیدگاه ها (۱۸)

پارت ۱۳۰ ☆جاذبه ی چشمات ♡........از زبون بیتا.......در یهو ب...

پارت ۱۳۱ ☆جاذبه ی چشمات ♡.......از زبون پرهام ........که راد...

❤ 💔

😂 😂 😂 😂 😂 👊

رمان مثلث عشقی پارت 9ویو ی بینا + بینا × بله+ وقتی رفتیم خون...

[برادر ناتنی]Part-۱۲بعد تموم کردن غذا تشکر کردم و بلند شدم ....

.. MY DOLL .. (لباس ا.ت ۲)ویو جیمین ا.ت داشت به بیرون نگاه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط