{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاریست که سودای بتان دین من است

روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


حافظ
دیدگاه ها (۱۵)

آنچنان داده عشق جوش مراکه ز سر رفته عقل و هوش مراعقل کلی شده...

خون شد دل پاره پارهٔ مامردیم و نکرد چٰارهٔ مادادیم به کفر زل...

المنة لله که در میکده باز استزان رو که مرا بر در او روی نیاز...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط