{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟯


راشل شونه هام رو محکم گرفت و با لحنی جدی و قاطع، زل زد توی چشم‌هام..

راشل: گو وون، به من گوش کن! احمق نباش! تو کل این چند ماه رو تلاش کردی برای چی؟ برای اینکه برگردی لندن و دوباره محدود بشی؟ لندن برای تو جز خاطرات تلخ و محدودیت چی داره؟ پاریس جایی هست که ارزش واقعی تو رو می‌فهمن...این شانس فقط یه بار در خونه‌ی آدم رو می‌زنه.

مینجو: فرانسوی بلد نیستی اما فعلا میتونی انگلیسی حرف بزنی تا وقتی که زبونشون رو یاد بگیری...نگران هزینه و تنهایی‌ت هم نباش، بالاخره راهی پیدا میشه...

ا.ت: من نمی‌تونم همینجوری توی یه کشور دیگه بمونم.

مینجو: دیگه چه بهونه ای داری که نمونی؟

ا.ت: خانواده‌م...

سکوت کوتاهی برقرار شد.
همه داستان خانواده‌م رو می‌دونستن.

راشل آروم‌تر گفت..
راشل: ا.ت...
نگاهش جدی شد.

راشل: یه سوال دارم.
ا.ت: چی؟

راشل: آخرین باری که خانواده‌ت برات خوشحال شدن کی بود؟

جوابی نداشتم.
مینجو ادامه داد..
مینجو: آخرین باری که به تو گفتن بهت افتخار می‌کنیم کی بود؟

بازم سکوت کردم.
سومین آروم گفت..
سومین: تو برای رسیدن به اینجا جنگیدی.

لیام که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره حرف زد.
لیام: خیلی‌ها آرزو دارن یه نفر استعدادشون رو ببینه.

چشم‌های آبیش مستقیم توی چشم‌هام بود.
لیام: ولی تو الان یه نفر رو داری که استعدادت رو دیده...اگه ردش کنی... مطمئنی بعدا پشیمون نمیشی؟

این سوال بدی بود.
خیلی بد.
چون جوابش رو نمی‌دونستم.
نگاهم روی زمین افتاد.
تصویر اتاقم اومد جلوی چشمم.
پوان‌های شکسته.
گریه اون شب.
فریادهای پدرم.
سیلی.
درِ قفل شده.
بعد تصویر صحنه مسابقه.
نورها.
تشویق‌ها.
احساس آزادی.
دو تصویر کاملا متفاوت.
دو زندگی متفاوت.

راشل دستم رو گرفت.
راشل: برای اولین بار یه تصمیم رو فقط برای خودت بگیر.

سومین لبخند زد.
سومین: نه برای خانواده‌ت.

مینجو: نه برای ترس‌هات.

لیام: فقط برای خودت.

ا.ت: اما شماها چی؟

سومین با لحنی نرم‌تر ادامه داد..
سومین: گو وون.. ما هم دلمون برات تنگ میشه، اما تو لایق بهترین‌هایی.. نترس، ما همیشه پشتتیم. لطفا به خاطر خودت، به خاطر تموم دردهایی که کشیدی، قبول کن.


حرف‌های بچه‌ها مثل یه مرهم روی زخم‌های دلم نشست. راست می‌گفتن... برگشتن به لندن یعنی دوباره روبه‌رو شدن با تهدیدهای برادرم، نگاه‌های پر از نفرت پدرم..


نفس حبس‌شده‌ام رو بیرون دادم. نگاه مصمم و بااراده‌ای به بچه‌ها انداختم.
ا.ت: حق با شماست... من نباید عقب بکشم.

لباسم رو صاف کردم، به سمت انتهای سالن، جایی که خانم ساندرین انو در حال صحبت با چند نفر بود، حرکت کردم.

وقتی نزدیک شدم، مکث کوتاهی کردم و بعد با احترام تعظیم کردم.
خانم انو متوجه من شد، از هم‌صحبتی با بقیه دست کشید و با لبخند گرمی رو به من کرد.

خانم انو: اوه، هوانگ ا.ت! خوشحالم دوباره می‌بینمت. به پیشنهادم فکر کردی؟

[ویو تهیونگ]

وقتی بین دوستاش قرار گرفت، چند لحظه از دور تماشاش کردم. امشب... امشب به طرز بی‌رحمانه‌ای زیبا شده بود.

لباس سرمه‌ای تیره‌ش مثل آسمون شبِ پاریس روی تنش می‌درخشید و شینیون و تارهای مویی که روی صورتش رقصان بودن، اون رو شبیه به یه تابلوی نقاشی دست‌نیافتنی کرده بود.


یهو از دوستاش جدا شد و با قدم‌هایی مصمم به سمت انتهای سالن، حرکت کرد.

کشش عجیبی تو قلبم حس کردم.. پاهام بی‌اراده دنبالش رفتن و با فاصله‌ پشت یکی از ستون‌های بزرگ سالن ایستادم..
دیدگاه ها (۴۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟮 یهو صدای بلند و رسا از چن...

سلام، چطورید؟چند وقته می‌خوام در مورد یه موضوع باهاتون حرف ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬[ویو ا.ت]دو ماه گذشته بود....

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟬راشل: گو وون! بلند شو. مرب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط