{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟰

شنیدم که ا.ت با لحنی پر از احترام اما محکم گفت...
ا.ت: بله خانم انو...من فکرام رو کردم... و با افتخار، پیشنهادتون رو قبول می‌کنم. من می‌خوام توی پاریس بمونم و زیر نظر مربی ها و شما باله رو ادامه بدم.

خانم انو با لحنی تحسین‌آمیز و گرم گفت...

خانم انو: این بهترین تصمیمی بود که می‌تونستی بگیری دخترم. پاریس مهد هنر توئه. تو با استعدادی که توی رقصت داری، اینجا به جایگاهی می‌رسی که دنیا به احترامت بایسته. شک ندارم که حتما موفق میشی.

ا.ت: ممنونم
خانم انو: قول میدم پشیمون نشی.
و بعد لبخند زد.
خانم انو: تو آینده خیلی روشنی داری.

به محض شنیدن این جملات، انگار زمان برای من متوقف شد.
لبخندی ناخودآگاه، عمیق و بی‌اراده روی لب‌هام نقش بست.
هجوم ناگهانی یه موجِ گرم و خروشان از شادیِ خالص، تموم رگ‌های بدنم رو پر کرد.

تک‌تک خاطرات مثل یه فیلم دور تند از جلوی چشمام رد شدن...

یاد اشک‌های پنهونی‌ش، یاد وقتی که از شدت درد و خستگی روی زمین سرد سقوط می‌کرد..یاد پاهای خونی و تاول‌زده‌اش ، یاد ناامید شدن‌هاش وقتی تموم دنیا دست به دست هم داده بود تا بال‌هاش رو بشکنه و زمین‌گیرش کنه.


و حالا... اون اینجا بود. تو قلب پاریس... و موفق شده بود.. تونسته بود از سدِ تموم اون درد ها از عبور کنه و به ارزوش برسه..

_____

مهمونی کم کم داشت تموم می‌شد و ا.ت همراه دوستاش به سمت بیرون حرکت کرد...
نمی‌تونستم همین‌طور وایستم و رفتنش رو تماشا کنم. این‌بار نه! محال بود دوباره گمش کنم.

با قدم‌های بلند و سراسیمه به سمت خروجی سالن رفتم تا بفهمم تو کدوم هتل می‌مونه.

اما هنوز به در خروجی نرسیده بودم که دستی محکم و مثل سنگ، بازوم رو میخکوب کرد.

برگشتم و با چهر‌ه‌ی برافروخته و چشمای ریزشده‌ی پدرم روبرو شدم.

ته‌سون: کجا با این عجله، تهیونگ؟

تهیونگ: پدر، الان وقتش نیست. دستم رو ول کنید، کار مهمی دارم باید برم بیرون

ته‌سون: تو هیچ‌جا نمیری. همراه من میای هتل. یه کار خیلی مهم‌تر هست که باید بهش رسیدگی کنیم. زودباش!

فضای سالن طوری نبود که بخوام جنجال راه بندازم.

تهیونگ: گفتم کار دارم.

ته‌سون: همین الان.

حس بدی توی دلم افتاد.

مادرم با نگرانی گفت..
می‌ران: تهیونگ...

اما پدرم حرفش رو قطع کرد.

ته‌سون: بیا.

لحنش شبیه دستور بود.
نه درخواست.
و من خوب می‌شناختمش.
وقتی این لحن رو داشت یعنی بحثی وجود داره.
آخرین نگاه رو به سمت جمعیت انداختم.
اما ا.ت دیگه دیده نمی‌شد.


با خشم و دندون‌های کلید شده، مجبور شدم همراهشون سوار لیموزین شم..می‌تونستم فردا با پرس و جو سالن باله ساندرین انو، ا.ت رو پیدا کنم...

تموم طول مسیر تا هتل در سکوتی مرگبار گذشت.

به محض اینکه وارد هتل شدیم و در بسته شد، پشتم رو به پدرم کردم تا به اتاقم برم که یهو...

صدا و ضربه‌ی سنگینی پیچید.

پدرم با تموم قدرتش مشتی محکم به صورت من کوبید.

ضربه انقدر ناگهانی و شدید بود که سرم به سمت چپ چرخید و طعم خون رو توی دهنم حس کردم.

گوشه‌ی لبم سوخت. دستم رو روی صورتم گذاشتم و با چشمای سرخ از خشم برگشتم سمتش.

تهیونگ: چیکار می‌کنی پدر؟! دیوونه شدی؟

کتش رو با خونسردیِ بی‌رحمانه‌ای درآورد و روی مبل پرت کرد...

ته‌سون: من دیوونه شدم یا تو؟ فکر کردی من احمقم، تهیونگ؟ فکر کردی نمی‌دونم اون بیرون داشتی دنبال کی می‌دوییدی؟ می‌خواستی لارا رو ول کنی و دوباره بری پیش اون دختره‌ی بی‌سروپا... هوانگ ا.ت؟!

شرط‌ها:
۴۰۰ کامنت
۴۰ بازنشر
۷۵ لایک
دیدگاه ها (۱۴۵)

/Story

فیک نویس

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط