𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬
[ویو ا.ت]
دو ماه گذشته بود.
دو ماهی که انگار هم طولانی بود، هم کوتاه.
زندگیم بین دانشگاه و سالن باله تقسیم شده بود.
صبحها کلاسهای پزشکی...
بعدازظهرها تمرین...
و شبها فقط خستگی.
اما فرق داشت.
دیگه اون آدم شکستهی قبلی نبودم.
دیگه هر نگاه یا هر حرفی نمیتونست منو از پا بندازه.
وقتی وارد سالن تمرین شدم، صدای سومین از اون سمت اومد.
سومین: گو وون! دیر کردی!
لبخند زدم.
ا.ت: استاد گفت امروز برنامه فشردهست، مجبور شدم بمونم دانشگاه.
مینجو که داشت کشش انجام میداد، وسط حرف پرید.
مینجو: تو همیشه تو دانشگاه مشغولی و کارای زیادی داری، ولی آخرش از همه بهتر میرقصی.
سومین و مینجو خواهر و برادر بودن و یک سالی میشد که تو لندن زندگی میکردن..
راشل خندید...دختری زیبا با موهای بلوند که اهل همین شهر بود.
راشل: قبول کنین، گو وون یه پدیدهست.
چشمهامو چرخوندم.
ا.ت: پدیده؟ بس کنید.
چشمم افتاد به لیام..پسر فرانسوی قدبلند با موهای فر قهوهای تیره و چشمهای آبی خیلی روشن...
نگاهش مستقیم روی من بود.
آروم...
دقیق...
و عمیق.
وقتی چشمم بهش افتاد، سریع نگاهش رو گرفت.
به سمت پنجره برگشت.
انگار چیزی رو پنهان کرده باشه.
راشل آروم کنارم اومد.
راشل: هی گو وون...
ا.ت: بله؟
با لبخند گفت:
راشل: لیام از روز اول اینجا فقط داره به تو نگاه میکنه.
خشکم زد.
ا.ت: چی؟
راشل شونه بالا انداخت.
راشل: خودش نمیگه، ولی واضحه.
نگاهم دوباره رفت سمت لیام..اما دیگه من رو نگاه نکرد..
---
عصر که برگشتم خونه جلوی آینه وایستادم.
موهام بسته بود.
لباسم خیس از تمرین.
ولی چشمهام...
دیگه اون چشمهای قبلی نبود.
یه قدم جلو رفتم.
زمزمه کردم:
ا.ت: من عوض شدم...
سکوت.
اما یه چیزی ته ذهنم...
هنوز بود.
یه اسم.
یه صدا.
یه نگاه.
تهیونگ...
چشمهام برای لحظهای بسته شد.
و همون لحظه فهمیدم...
هرچقدر هم فرار کنم...
یه گوشه از ذهنم هنوز اونجاست.
___
خانم لی وسط سالن ایستاده بود و دست به سینه همه رو نگاه میکرد.
خانم لی:پنج دقیقه استراحت! فقط پنج دقیقه!
همه تقریبا روی زمین پخش شدن.
مینجو همون لحظه خودش رو روی زمین انداخت.
مینجو:من مردم...
سومین بلافاصله بطری آبش رو به طرف برادرش پرت کرد.
سومین:هر روز میمیری ولی فرداش دوباره زنده میشی.
مینجو:این استعداد خاص منه.
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
راشل کنار من نشست و با حوله عرق پیشونیش رو پاک کرد.
راشل:امروز آقای هان خیلی خشن شده.
منم خندیدم.
ا.ت:امروز؟همه روزها همینه.
همون موقع در سالن باز شد.
آقای هان و خانم لی با چند برگه وارد شدن.
برای اولین بار هر دو لبخند داشتن.
و این عجیب بود.
خیلی عجیب.
مینجو زیر لب گفت:
مینجو:یا قراره جایزه بدن...یا قراره بکشَنمون.
سومین:به احتمال زیاد گزینه دوم.
صدای خنده دوباره سالن رو پر کرد.
آقای هان وسط سالن ایستاد.
آقای هان:خب...
همه ساکت شدن.
خانم لی لبخند زد.
خانم لی:یه خبر مهم داریم.
لیام که کنار دیوار نشسته بود گفت..
لیام:لطفا بگید کلاس فردا تعطیله.
خانم لی:متاسفانه نه.
همه آهی از سر نا امیدی کشیدن.
آقای هان برگهها رو بالا گرفت.
آقای هان:دو هفته دیگه یه مسابقه بینالمللی در پاریس برگزار میشه.
برای دو ثانیه سکوت شد.
بعد...
کل سالن منفجر شد.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬
[ویو ا.ت]
دو ماه گذشته بود.
دو ماهی که انگار هم طولانی بود، هم کوتاه.
زندگیم بین دانشگاه و سالن باله تقسیم شده بود.
صبحها کلاسهای پزشکی...
بعدازظهرها تمرین...
و شبها فقط خستگی.
اما فرق داشت.
دیگه اون آدم شکستهی قبلی نبودم.
دیگه هر نگاه یا هر حرفی نمیتونست منو از پا بندازه.
وقتی وارد سالن تمرین شدم، صدای سومین از اون سمت اومد.
سومین: گو وون! دیر کردی!
لبخند زدم.
ا.ت: استاد گفت امروز برنامه فشردهست، مجبور شدم بمونم دانشگاه.
مینجو که داشت کشش انجام میداد، وسط حرف پرید.
مینجو: تو همیشه تو دانشگاه مشغولی و کارای زیادی داری، ولی آخرش از همه بهتر میرقصی.
سومین و مینجو خواهر و برادر بودن و یک سالی میشد که تو لندن زندگی میکردن..
راشل خندید...دختری زیبا با موهای بلوند که اهل همین شهر بود.
راشل: قبول کنین، گو وون یه پدیدهست.
چشمهامو چرخوندم.
ا.ت: پدیده؟ بس کنید.
چشمم افتاد به لیام..پسر فرانسوی قدبلند با موهای فر قهوهای تیره و چشمهای آبی خیلی روشن...
نگاهش مستقیم روی من بود.
آروم...
دقیق...
و عمیق.
وقتی چشمم بهش افتاد، سریع نگاهش رو گرفت.
به سمت پنجره برگشت.
انگار چیزی رو پنهان کرده باشه.
راشل آروم کنارم اومد.
راشل: هی گو وون...
ا.ت: بله؟
با لبخند گفت:
راشل: لیام از روز اول اینجا فقط داره به تو نگاه میکنه.
خشکم زد.
ا.ت: چی؟
راشل شونه بالا انداخت.
راشل: خودش نمیگه، ولی واضحه.
نگاهم دوباره رفت سمت لیام..اما دیگه من رو نگاه نکرد..
---
عصر که برگشتم خونه جلوی آینه وایستادم.
موهام بسته بود.
لباسم خیس از تمرین.
ولی چشمهام...
دیگه اون چشمهای قبلی نبود.
یه قدم جلو رفتم.
زمزمه کردم:
ا.ت: من عوض شدم...
سکوت.
اما یه چیزی ته ذهنم...
هنوز بود.
یه اسم.
یه صدا.
یه نگاه.
تهیونگ...
چشمهام برای لحظهای بسته شد.
و همون لحظه فهمیدم...
هرچقدر هم فرار کنم...
یه گوشه از ذهنم هنوز اونجاست.
___
خانم لی وسط سالن ایستاده بود و دست به سینه همه رو نگاه میکرد.
خانم لی:پنج دقیقه استراحت! فقط پنج دقیقه!
همه تقریبا روی زمین پخش شدن.
مینجو همون لحظه خودش رو روی زمین انداخت.
مینجو:من مردم...
سومین بلافاصله بطری آبش رو به طرف برادرش پرت کرد.
سومین:هر روز میمیری ولی فرداش دوباره زنده میشی.
مینجو:این استعداد خاص منه.
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
راشل کنار من نشست و با حوله عرق پیشونیش رو پاک کرد.
راشل:امروز آقای هان خیلی خشن شده.
منم خندیدم.
ا.ت:امروز؟همه روزها همینه.
همون موقع در سالن باز شد.
آقای هان و خانم لی با چند برگه وارد شدن.
برای اولین بار هر دو لبخند داشتن.
و این عجیب بود.
خیلی عجیب.
مینجو زیر لب گفت:
مینجو:یا قراره جایزه بدن...یا قراره بکشَنمون.
سومین:به احتمال زیاد گزینه دوم.
صدای خنده دوباره سالن رو پر کرد.
آقای هان وسط سالن ایستاد.
آقای هان:خب...
همه ساکت شدن.
خانم لی لبخند زد.
خانم لی:یه خبر مهم داریم.
لیام که کنار دیوار نشسته بود گفت..
لیام:لطفا بگید کلاس فردا تعطیله.
خانم لی:متاسفانه نه.
همه آهی از سر نا امیدی کشیدن.
آقای هان برگهها رو بالا گرفت.
آقای هان:دو هفته دیگه یه مسابقه بینالمللی در پاریس برگزار میشه.
برای دو ثانیه سکوت شد.
بعد...
کل سالن منفجر شد.
- ۶۱۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط