بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P36
_شبی که تیر خورد... اومد پیشِ تو!
دست به سینه به اون نزدیک تر شد...
+تو میدونی که تیر خورده..! نکنه بر خلاف تصوراتم واقعا کار تو بوده؟!
هدفش برای زدن این حرف تنها بخاطر عوض کردنه بحث بود که انگار موفق هم شد...
کارِن اما پوزخندی به روش زد...
_تا جایی که یادمه از من تو ذهنت یه دیو دوسر ساخته بودی... چطور تصور میکردی من پشت این ماجرا نیستم؟؟
+چون برادرمی..همخونِ منی...
و از همه مهمتر پسر آقای کیم هستی..
کارِن آهسته به عقب برگشت و روی تخت نشست و بعد نگاهشو به اون داد :
_عا... آقای کیم؟همونی که بخاطر بی کفایتی های خودش ازین دنیا رفت؟
+میفهمی چی داری بلغور میکنی ؟!
_متاسفانه حقیقته محضه..
+کارِن!
کلافه چشماشوروی هم گذاشت و مکث کوتاهی کرد:
+چرا بحث اون موقع رو پیش میکشی؟
_چون تمام این سالها دنبال قاتلش گشتم... خواستم انتقامشو بگیرم! خواستم کاری کنم که روحش درآرامش باشه!
ولی میدونی تنها چیزی که نصیبم شد چیبود؟
اون خودش باعث مرگ خودش شد..
با کله شق بازیاش.. درست مثله تو...
بلند شد و ایستاد و همینطور که به سمت اون قدم برمیداشت ادامه حرفشوبه زبون اورد..
_ پس سعی کن تو کارای من دخالتی نداشته باشی و انقد دست و پا نزنی ...
چون با این کار در نهایت . خودتو و اطرافیانت غرق میشین..
مردمک چشماش لرزید..
برای لحظه ای تمام کسایی که دوربرشن و براش عزیزن از جلوی چشماش رد شدن.. واقعا گناه اونا چیه؟!!
کارِن از کنارش گذشت ... چند قدمی برداشت و دوباره ایستاد
_عا... راستی.. سعی کن ارتباطتو با جونگ کوک قطع کنی.. اینجوری برا هردوتون بهتره و جواب تماسای جانگ می رو بده.. اون زیادی نگرانته..
+میخوام صدسال سیاه نگرانم نباشه...
نزدیکش شد و کنار گوشش زمزمه کرد:
_ حرفامو فراموش نکن.. چون خیلی زود باعث میشه عواقبشو ببینی!!!
و ازش کمی فاصله گرفت و با لبخند رو اعصابی گفت:
_دوباره بهت سرمیزنم.. و امیدوارم که تا اون موقع به نصیحتام عمل کرده باشی!
از خونه بیرون رفت و این مصادف شد با ولو شدنِ کاترینا روی تخت.. اینکه میگن آدما خیلی زود میتونن عوض بشن واقعا درسته.. اونا جوری یک روح شیطانی تو وجودشون قرار میگیره که حتی به خوانوادشون هم رحم نمیکنن..و این واقعا دردناکه..درست مثل کسی که اونو برادرش میدونست..
تو همین فکرها بود اما برای یک لحظه یادِ مموری افتاد..
بلند شد و تخت رو دور زد و در نهایت به کت رسید ...
بعد از برداشتنش بی معطلی سراغ جیبش رفت و وقتی دستش اون مموری کوچیک رو لمس کرد دلش آروم گرفت..
بعد از این همه بدشانسی بالاخره یه اتفاق رضایت بخش براش افتاد...
مموری رو مقابل نگاهش گرفت:
+باید باهات چیکار کنم...
P36
_شبی که تیر خورد... اومد پیشِ تو!
دست به سینه به اون نزدیک تر شد...
+تو میدونی که تیر خورده..! نکنه بر خلاف تصوراتم واقعا کار تو بوده؟!
هدفش برای زدن این حرف تنها بخاطر عوض کردنه بحث بود که انگار موفق هم شد...
کارِن اما پوزخندی به روش زد...
_تا جایی که یادمه از من تو ذهنت یه دیو دوسر ساخته بودی... چطور تصور میکردی من پشت این ماجرا نیستم؟؟
+چون برادرمی..همخونِ منی...
و از همه مهمتر پسر آقای کیم هستی..
کارِن آهسته به عقب برگشت و روی تخت نشست و بعد نگاهشو به اون داد :
_عا... آقای کیم؟همونی که بخاطر بی کفایتی های خودش ازین دنیا رفت؟
+میفهمی چی داری بلغور میکنی ؟!
_متاسفانه حقیقته محضه..
+کارِن!
کلافه چشماشوروی هم گذاشت و مکث کوتاهی کرد:
+چرا بحث اون موقع رو پیش میکشی؟
_چون تمام این سالها دنبال قاتلش گشتم... خواستم انتقامشو بگیرم! خواستم کاری کنم که روحش درآرامش باشه!
ولی میدونی تنها چیزی که نصیبم شد چیبود؟
اون خودش باعث مرگ خودش شد..
با کله شق بازیاش.. درست مثله تو...
بلند شد و ایستاد و همینطور که به سمت اون قدم برمیداشت ادامه حرفشوبه زبون اورد..
_ پس سعی کن تو کارای من دخالتی نداشته باشی و انقد دست و پا نزنی ...
چون با این کار در نهایت . خودتو و اطرافیانت غرق میشین..
مردمک چشماش لرزید..
برای لحظه ای تمام کسایی که دوربرشن و براش عزیزن از جلوی چشماش رد شدن.. واقعا گناه اونا چیه؟!!
کارِن از کنارش گذشت ... چند قدمی برداشت و دوباره ایستاد
_عا... راستی.. سعی کن ارتباطتو با جونگ کوک قطع کنی.. اینجوری برا هردوتون بهتره و جواب تماسای جانگ می رو بده.. اون زیادی نگرانته..
+میخوام صدسال سیاه نگرانم نباشه...
نزدیکش شد و کنار گوشش زمزمه کرد:
_ حرفامو فراموش نکن.. چون خیلی زود باعث میشه عواقبشو ببینی!!!
و ازش کمی فاصله گرفت و با لبخند رو اعصابی گفت:
_دوباره بهت سرمیزنم.. و امیدوارم که تا اون موقع به نصیحتام عمل کرده باشی!
از خونه بیرون رفت و این مصادف شد با ولو شدنِ کاترینا روی تخت.. اینکه میگن آدما خیلی زود میتونن عوض بشن واقعا درسته.. اونا جوری یک روح شیطانی تو وجودشون قرار میگیره که حتی به خوانوادشون هم رحم نمیکنن..و این واقعا دردناکه..درست مثل کسی که اونو برادرش میدونست..
تو همین فکرها بود اما برای یک لحظه یادِ مموری افتاد..
بلند شد و تخت رو دور زد و در نهایت به کت رسید ...
بعد از برداشتنش بی معطلی سراغ جیبش رفت و وقتی دستش اون مموری کوچیک رو لمس کرد دلش آروم گرفت..
بعد از این همه بدشانسی بالاخره یه اتفاق رضایت بخش براش افتاد...
مموری رو مقابل نگاهش گرفت:
+باید باهات چیکار کنم...
- ۳.۱k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط