بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P35
دسته چمدون رو فشرد و قبل از زدن رمز خونه اش چشماشو بست..
انگار داشت تو دلش از خدا میخواست که شانس کوچیکی بهش داده بشه و کارِن رمز رو تغییر نداده باشه..
دستشو بالا آورد و دونه دونه شماره هارو وارد کرد..
+1...9...9..9
تو چند ثانیه ای که منتظر بود تا رمز تایید بشه قلبش مثل چی ..میکوبید!!
و اما رمز تایید شد و قفل در باز..
از خوشحالی دستاشو جلوی دهنش گرفت و چشماشو روی هم فشرد..
_اونی؟
با شنیدن این صدای آشنا با همون نگاهِ خوشحالش به عقب چرخید و بدون هیچ مکثی فورا دختر کوچولو رو در آغوش کشید..
+دلم برات یزرههه شدهه بوددد!!
کمی عقب اومد و بصورت دو زانو مقابل اون قرار گرفت ..
دختر کوچولو مکثی کرد و بعد فورا گفت:
_اونی.. محموله رو که فراموش نکردی.. نه؟
کاترینا با شنیدن این جمله چشماش و ریز و بعد خنده ای سر داد:
+واقعا فکر کردی یادم میره؟؟
یدونه آبنبات چوبی رو از جیبش بیرون آورد و مقابل اون گرفت..
و بعد از دریافت اون ایستاد.. بوسه هوایی ای براش فرستاد و وارد خونه شد..
دختر کوچولو پوست آبنبانشو باز کرد و بعد سرشو بالا آورد ...
_راستی اونی..
اما با جای خالیه اون مواجه شد ..
بی اهمیت به حرفی که میخواست بزنه عقب گرد کرد و رفت..
و اما از اونطرف کاترینا با دیدن خونهٔ آشفته ابروهاش درهم رفت..
زیر لب زمزمه کرد:
+ای.. اینجا.. چخبره؟..
بعد از پوشیدن پاپوش های راحتیش اولین قدم رو برنداشته بود که صدای تق و توق به گوشش رسید..
ینی تو خونه کس دیگه ای هم هست؟!
دسته ی چمدون رو رها و کیف دستیش رو بی صدا گوشی ای گذاشت..
با تردید به سمت اتاق قدم برداشت و اما با دیدنِ استایلِ کاملا ضایع کارِن ترس جاشو به عصبانیت داد..
اون تو کمد لباسای کاترینا دنبال چی میگشت؟؟؟!!
به چهار چوب در تکیه کرد و طلبکارانه پرسید:
+چه غلطی میکنی؟!
و اما کارِن بدون اینکه حتی برگرده پوزخند صدا داری زد:
_اومدی؟
منتظرت بودم..
مکثی کرد:
+پرسیدم تو کمد لباسای من چه غلطی میکنی؟!.
دست از گشتن کشید و تکی به لباساش زد و بعد به سمت اون برگشت:
_میخواستم مطمئن بشم..
+از چی!!؟
مقابل اون قرار گرفت...
_جونگکوک خیلی وقته از زندان بیرون اومده..
اما هیچ حرکتی نمیزنه..
حس کردم مموری دستش نیست..
کاترینا از کنارِ اون گذشت و به سمت کمدی که حالا درش باز بود و همهٔ لباس هاش پراکنده بیرون ریخته شده بود رفت..
و در همین حین هم بدون اینکه سرشو تکون بده نگاهشو به گوشهٔ تخت که کت کوک مچاله شده اونجا افتاده بود کشید..
جای شُکر داشت که اونو ندیده بود..
حالا که خیالش راحت شد میتونست به راحتی مقابلش قرار بگیره..
دستاشو گره کرد و به سمتش برگشت :
+عجیبه... چطور ، اولین شَکِت من شدم؟
لایک و کامنتت قشنگاممم؟؟؟
P35
دسته چمدون رو فشرد و قبل از زدن رمز خونه اش چشماشو بست..
انگار داشت تو دلش از خدا میخواست که شانس کوچیکی بهش داده بشه و کارِن رمز رو تغییر نداده باشه..
دستشو بالا آورد و دونه دونه شماره هارو وارد کرد..
+1...9...9..9
تو چند ثانیه ای که منتظر بود تا رمز تایید بشه قلبش مثل چی ..میکوبید!!
و اما رمز تایید شد و قفل در باز..
از خوشحالی دستاشو جلوی دهنش گرفت و چشماشو روی هم فشرد..
_اونی؟
با شنیدن این صدای آشنا با همون نگاهِ خوشحالش به عقب چرخید و بدون هیچ مکثی فورا دختر کوچولو رو در آغوش کشید..
+دلم برات یزرههه شدهه بوددد!!
کمی عقب اومد و بصورت دو زانو مقابل اون قرار گرفت ..
دختر کوچولو مکثی کرد و بعد فورا گفت:
_اونی.. محموله رو که فراموش نکردی.. نه؟
کاترینا با شنیدن این جمله چشماش و ریز و بعد خنده ای سر داد:
+واقعا فکر کردی یادم میره؟؟
یدونه آبنبات چوبی رو از جیبش بیرون آورد و مقابل اون گرفت..
و بعد از دریافت اون ایستاد.. بوسه هوایی ای براش فرستاد و وارد خونه شد..
دختر کوچولو پوست آبنبانشو باز کرد و بعد سرشو بالا آورد ...
_راستی اونی..
اما با جای خالیه اون مواجه شد ..
بی اهمیت به حرفی که میخواست بزنه عقب گرد کرد و رفت..
و اما از اونطرف کاترینا با دیدن خونهٔ آشفته ابروهاش درهم رفت..
زیر لب زمزمه کرد:
+ای.. اینجا.. چخبره؟..
بعد از پوشیدن پاپوش های راحتیش اولین قدم رو برنداشته بود که صدای تق و توق به گوشش رسید..
ینی تو خونه کس دیگه ای هم هست؟!
دسته ی چمدون رو رها و کیف دستیش رو بی صدا گوشی ای گذاشت..
با تردید به سمت اتاق قدم برداشت و اما با دیدنِ استایلِ کاملا ضایع کارِن ترس جاشو به عصبانیت داد..
اون تو کمد لباسای کاترینا دنبال چی میگشت؟؟؟!!
به چهار چوب در تکیه کرد و طلبکارانه پرسید:
+چه غلطی میکنی؟!
و اما کارِن بدون اینکه حتی برگرده پوزخند صدا داری زد:
_اومدی؟
منتظرت بودم..
مکثی کرد:
+پرسیدم تو کمد لباسای من چه غلطی میکنی؟!.
دست از گشتن کشید و تکی به لباساش زد و بعد به سمت اون برگشت:
_میخواستم مطمئن بشم..
+از چی!!؟
مقابل اون قرار گرفت...
_جونگکوک خیلی وقته از زندان بیرون اومده..
اما هیچ حرکتی نمیزنه..
حس کردم مموری دستش نیست..
کاترینا از کنارِ اون گذشت و به سمت کمدی که حالا درش باز بود و همهٔ لباس هاش پراکنده بیرون ریخته شده بود رفت..
و در همین حین هم بدون اینکه سرشو تکون بده نگاهشو به گوشهٔ تخت که کت کوک مچاله شده اونجا افتاده بود کشید..
جای شُکر داشت که اونو ندیده بود..
حالا که خیالش راحت شد میتونست به راحتی مقابلش قرار بگیره..
دستاشو گره کرد و به سمتش برگشت :
+عجیبه... چطور ، اولین شَکِت من شدم؟
لایک و کامنتت قشنگاممم؟؟؟
- ۳.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط