{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش رو سمت نوشیدنیاش دراز کرد و آروم بین لبهاش قرار داد اما نگاهش ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


دستش رو سمت نوشیدنی‌اش دراز کرد و آروم بین لب‌هاش قرار داد، اما نگاهش ناخودآگاه هر از گاهی سمتِ لوسیا کشیده می‌شد و بلافاصله، نگاهش رو می‌برید.
.
.
.
لوسیا جلویِ خروجی ساختمان، آنا رو محکم توی بغلش فشرد و بعد از خداحافظی کوتاهی، کوله‌اش رو چسبید و سمت خونه‌اش راه افتاد.

از محوطه که خارج شد، مثل همیشه آهنگی ملایم زیر لبش زمزمه می‌کرد. بادِ خنک، تارهای موهاش رو توی هوا می‌رقصوند و تاب می‌داد؛ اما امروز باد ناآرام‌تر بود و با هر وزشش، چین‌های دامنش رو با شدتِ بیشتری می‌لرزوند. لعنت به حواس‌پرتی‌اش؛ امروز یادش رفته بود کتِ روپوشِ فرمش رو بپوشه و حالا، با هر تکانِ باد، شانه‌های برهنه‌اش منقبض می‌شد و لرزه‌ای خفیف به تنش می‌افتاد.

زیر لب با اخم زمزمه کرد:

_ لوسیای احمق...!

هنوز کلامش تمام نشده بود که صدایی از پشت، نزدیکِ گوشش نجوا شد

_ فحش دادن به خودت یکی از عادت هاته؟

لوسیا با تعجب و سرعت برگشت، اما پیشانی‌اش ناخواسته به پلِ بینی جونگکوک برخورد کرد. جونگکوک سریع دستش رو جلوی صورتش گرفت، ناله‌ی خفه‌ای از تهِ گلوش خارج شد و چند قدم به عقب تلو خورد. چهره‌اش در هم رفت و با نگاهی که ترکیبی از کلافگی و درد بود، به لوسیا خیره شد.

لوسیا که دستپاچه شده بود، سریع خودش رو نزدیک کرد:

_ ه..هی، خوبی؟ باور کن اصلاً عمدی نبود!

جونگکوک دستش رو به آرومی از روی بینی‌اش پایین آورد، نگاه کوتاهی به انگشت‌هاش انداخت و بعد در حالی که نگاه نافذش رو به لوسیا می‌دوخت، گفت:

_ میدونم ازم متنفری ولی با شکستن دماغم جیبِ تو خالی میشه!

لوسیا لبش رو گزید و با صدایی که لرزشِ خفیفش از استرس رو لو می‌داد، گفت:

_ واقعا شکست؟...من پوله بیمه ندارم ها!....اصن تقصیر خودت بود به من چه!

بعد کوله‌اش رو محکم‌تر چسبید و خواست از کنارش بگذره که مچ دستش اسیرِ پنجه‌های جونگکوک شد و به سمت عقب کشیده شد. تعادلش رو از دست داد و شونه‌اش به سینه‌ی سفتِ جونگکوک برخورد کرد. سرش رو که با تعجب چرخوند، فهمید تقریباً توی آغوشِ اونه؛ فاصله‌ی بین صورت‌هاشون به حداقل رسیده بود، نفس‌های منظم جونگکوک پوست صورتش رو می‌خراشید و صدای ضربانِ قلب پسرک، توی سکوتِ سنگینِ محیط، کوبنده به گوش می‌رسید. با این حال، جونگکوک همچنان نقابی از خونسردی بر چهره داشت.

لوسیا چرخید و بلافاصله خودش رو عقب کشید، با اخمی که از خجالت و سردرگمی بود، گفت:

_ داری چیکار می‌کنی؟

سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. باد همچنان با شدت می‌وزید، موهای جونگکوک رو پریشان می‌کرد و لرزه‌ی دیگری به تنِ لوسیا می‌انداخت. جونگکوک نگاهی گذرا و دقیق به پیکرِ لرزانِ لوسیا انداخت، «تچ»ی از سرِ کلافگی زیر لب گفت و بی‌درنگ کتش رو درآورد. قبل از اینکه لوسیا واکنشی نشون بده، کت رو دورِ شانه‌های او پیچید. لوسیا از این حرکتِ غیرمنتظره، خشکش زد.

جونگکوک در حالی که با دقت دکمه‌های کت رو برای لوسیا می‌بست، سرش رو پایین انداخته بود و خیره به سرِ انگشت‌هاش گفت:

_ وقتی میدونی هوا امروز خرابه، چرا یه لباسِ گرم نپوشیدی؟

لوسیا سرش رو به سمت مخالف چرخوند و سعی کرد لرزشِ صداش رو کنترل کنه:

_ من از کجا باید میدونستم امروز هوا اینجوریه.

جونگکوک نفس عمیقی کشید؛ کارش که تموم شد، یک قدم عقب رفت و به لوسیا خیره شد. لوسیا آروم نگاهش رو سمتش چرخوند و بی‌حرف به چشم‌هاش زل زد. جونگکوک بدونِ هیچ لبخندی، کمی به سمتش خم شد و آروم گفت:

_ میخوای برسونمت؟

ادامه دارد...
لایک و کامتت رو ببرید بالا خانومی ها
دیدگاه ها (۱۶)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با تردید به کتِ جونگکوک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ماشین آروم جلویِ خونشون توقف ...

سلام خانومی های قشنگمبه نا به خوندن بعضی از کامنت ها میگن رم...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ساعت ها به تندی گذشت، که وقت ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨چندین ساعت، به همین روال گذشت...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط