{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندین ساعت به همین روال گذشت از راه رفتن های مکرر از آن مغازه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


چندین ساعت، به همین روال گذشت، از راه رفتن های مکرر، از آن مغازه به اون مغازه، دیگه شب شده بود؛ و ماه در میانِ چراغ های زرد و سوزناکِ مغازه ها و دکه های وسیله فروشی که یکی در میان سو سو میزد، در آسمان به چشم میخورد، جونگکوک کلافه پشت سر لوسیا راه میرفت.
چند کیسه در دست لوسیا، و چند کیسه‌ی دیگه دست جونگکوک.

خرید ها تقریبا تموم شده بودن، و فقط یک مغازه مونده بود، جونگکوک با خستگی غرغر کرد:

_ نصفه شب شده اما هنوز خرید های لعنتی تموم نشده!

لوسیا نگاهی دیگر به پایین لیستِ داخل دستش انداخت، و رو به جونگکوک گفت:

_ میخواستی نیای..

جونگکوک چشم غره ای از پشت بهش رفت، و نگاهی به کیسه های داخل دستاش کرد و با حرص گفت:

_ چرا نصف کیسه ها دست منه و تو فقط سه تا داری؟!

ناگهان لوسیا با شنیدن این حرف، گوشه‌ی لبش برای خنده لرزید، چند بار پلک زد و با صدای نسبتأ بلند گفت:

_ وقتی پا شدی باهام تا بازار میای، معلومه که دست خالی نمیزارم قدم بزنی!

سکوت افتاد.
جوابِ حرف لوسیا شنیده نشد.
دختر ابرویی بالا انداخت و با کنجکاوی برگشت تا ببینه جونگکوک چرا ناگهان سکوت کرد..

همین که برگشت جونگکوک، با فاصله ازش رو بدون حرکت دید، که نگاهش گوشه‌ ای قفل بود.
با تعجب سمتش قدم برداشت و جلوش ایستاد.
ردِ نگاهش رو که گرفت، روی یه مغازه‌ی کوچیکِ نوشیدنی فروشی توقف کرد.
بعد دوباره نگاهش رو سمت جونگکوک چرخاند، که جونگکوک سریع گفت:

_ تشنمه

لوسیا با انگشتش تار موهای مزاحمش رو پشت گوشش داد و گفت:

_ خب برو یکی بگیر!

جونگکوک سرش رو سمت لوسیا چرخوند، بعد کیسه های داخل دستش رو بالا برد و گفت:

_ دستم بنده، خودت برو

لوسیا یه نگاه به کیسه ها، بعد یه نگاه به مغازه کرد، نفس عمیقی کشید و بعد گفتن « باشه»
سمت مغازه رفت و داخلش شد.

چندی بعد، نوشیدنی به دست سمت جونگکوک رفت، دستش رو دراز کرد و نوشیدنی رو گرفت سمتش و گفت:

_ بگیرش.

جونگکوک طولانی نگاهش کرد، هر دو چند باری پلک زدن، که لوسیا کلافه شده با حرص غرید:

_ دستم شکست بگیرش دیگه!

جونگکوک چشماش رو در حدقه چرخاند و گفت:

_ دستم بنده، میبینی که.

لوسیا نگاه کلی بهش کرد، بعد با تندی گفت:

_ پس الان چیکار کنم!؟

جونگکوک نیشخندی زد و گفت:

_ تو کمکم میکنی...نِیِش رو بزار دهنم!

لوسیا با تعجب قدمی عقب رفت:

_ چی؟...مزخرف نگو!

جونگکوک شانه ای بالا انداخت:

_ منو تا اینجا کشوندی، خستم کردی، و الان با دستای پر و گلویِ خشک شده، حتی حقِ نوشیدنی خوردن هم ندارم؟

لوسیا نگاه عصبی بهش کرد، انگار خودش نبود که از اول دنبالش راه افتاده بود و حالا به خاطر وضعیتش سرِ لوسیا غر میزد!

دختر خواست چیزی بگه اما منصرف شد، حوصله ی دعوا نداشت.
پس نِی رو آروم سمت دهان جونگکوک برد، و بین لب هاش گذاشت... ناگهان نوک انگشتش تماس ریزی با لبش گرفت، لحظه‌ای تنش لرزید، انگار که برق گرفته باشدش، اما عقب گردی نکرد!
جونگکوک با لذت نوشیدنی شو از گلوش پایین میداد، چشماشو بسته بود، ابرو هاش کمی در هم رفته بود..انگار واقعا تشنه بود. لوسیا تمام مدت بهش خیره بود، تاحالا انقدر از نزدیک، و طولانی بهش خیره نشده بود، پلک های صاف، ابرو های قشنگ، لبای سرخ و خوش فرم، پوست صاف و براق، لحظه‌ای محوش شد، اما تا به خودش اومد تند سرش رو تکون داد تا افکارش رو پس بزنه.

نوشیدنی که تموم شد، لوسیا به سرعت اونو انداخت داخل سطل زباله ی کناره خیابون.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۲)

فالو شه♡@switcharoo

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨پس از روزی سرشار از خستگی و د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨خیابون‌های سنگفرش‌شده‌ی بازار...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ناگهان. موجی تیز از درد، در پ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط