{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p⁵
تهیونگ وقتی از کلینیک بیرون آمد، هوا هنوز همان حالِ خنثی و خاکستری خودش را داشت، اما برای خودش انگار همه‌چیز کمی متفاوت شده بود.
در ماشین، یونتان نبود. سکوت بیشتر از حد معمول بود.
اما چیزی که اذیتش می‌کرد سکوت بیرون نبود… سکوت داخل ذهنش بود.
وقتی رسید خانه، مستقیم رفت داخل، کفش‌هایش را کنار گذاشت و چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
خانه‌اش همیشه جایی بود که باید آرامش می‌داد؛ جایی که دور از دوربین‌ها، برنامه‌ها و نگاه مردم بود. اما امروز حتی اینجا هم یک جور بی‌قراری آرام داشت.
یونتان نیومد سمتش.
و همین باعث شد بیشتر یاد لحظه‌ی کلینیک بیفتد.
اون لحظه‌ای که روی صندلی نشسته بود…
وقتی ات گوشی را روی سینه‌اش گذاشت.
تهیونگ آرام روی مبل نشست و دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت، انگار بخواهد چیزی را دوباره حس کند.
ضربان قلبش… آن روز واقعاً همان‌طور بود؟
یا فقط چون او آنجا بود، این‌قدر به نظرش مهم آمد؟
چشم‌هایش را بست.
تصویر خیلی واضح برگشت:
اتاق سفید کلینیک.
بوی ضدعفونی‌کننده.
نور نرم پنجره.
و ات… که بدون هیچ هیجان اضافه‌ای، فقط کارش را انجام می‌داد.
نه ذوق‌زده.
نه مضطرب.
نه حتی تحت تأثیر اینکه روبه‌رویش کیست.
V (Kim Taehyung) برای اولین بار در موقعیت‌هایی که معمولاً برایش عادی نبود، احساس کرده بود دیده نمی‌شود… نه از روی بی‌توجهی، بلکه از روی برابری
و عجیب این بود که این حس، هم راحتش کرده بود… هم کنجکاوش.
تهیونگ به سقف نگاه کرد.
صدای ات در ذهنش تکرار شد:
«فقط استرسه.»
همین جمله ساده.
نه بزرگش کرده بود، نه کوچک.
فقط یک توضیح ساده برای چیزی که خودش فکر می‌کرد شاید پیچیده‌تر باشد.
لبخند کوچکی زد.
با خودش گفت: «چرا این‌قدر عادی بود؟»
برای او، آدم‌ها معمولاً دو دسته بودند: یا زیادی واکنش نشان می‌دادند… یا سعی می‌کردند خیلی حرفه‌ای وانمود کنند.
اما ات هیچ‌کدام نبود.
او واقعاً انگار فقط… کارش را می‌کرد.
تهیونگ بلند شد و رفت سمت آشپزخانه، یک لیوان آب برداشت. اما قبل از اینکه بنوشد، دوباره ایستاد.
لحظه‌ی دیگری از کلینیک آمد سراغش:
وقتی پرسید «چطوره؟»
و ات خیلی ساده گفت: «مشکلی نیست.»
آن لحظه باید برایش عادی می‌بود.
ولی نبود.
چون در آن جواب، هیچ فاصله‌ای نبود. هیچ تعارف، هیچ اغراق، هیچ توجه اضافه.
فقط حقیقت.
تهیونگ آهسته گفت: «چقدر عجیب…»
بعد خندید، اما نه خنده‌ی بلند.
بیشتر شبیه کسی که دارد چیزی را برای خودش حل می‌کند.
روی مبل برگشت نشست.
این بار تصویر ات واضح‌تر از قبل بود.
دست‌هایی که دقیق و بدون لرزش کار می‌کردند.
چشمانی که به جای هیجان، تمرکز داشتند.
و آن جمله‌ی آخرش:
«فقط استرسه.»
تهیونگ به آرامی گفت: «پس یعنی… من فقط یه بیمار معمولی بودم؟»
و خودش بلافاصله جواب داد: «آره… احتمالاً همین بهتره.»
اما مشکل اینجا بود:
اگر واقعاً “فقط یک بیمار معمولی” بود…
پس چرا هنوز ذهنش چند دقیقه‌ی ساده‌ی معاینه را رها نمی‌کرد؟
چرا هنوز حس می‌کرد آن سکوت کوتاه بین ضربان قلب و استتوسکوپ… بیشتر از حد معمول واقعی بوده؟
یونتان از دور صدا کرد و به سمتش اومد.
تهیونگ خم شد، دست روی سرش گذاشت.
این بار آهسته‌تر از همیشه گفت: «اون دکتره… خیلی عجیب بود، نه؟»
یونتان فقط دم تکان داد.
تهیونگ تکیه داد به مبل و برای اولین بار در آن روز، سعی نکرد چیزی را تحلیل کند.
فقط اجازه داد حسش باشد:
نه ناراحتی.
نه هیجان.
فقط یک کنجکاوی آرام… که از یک کلینیک دامپزشکی شروع شده بود و هنوز تمام نشده بود.



ادامه دارد..─────୨ৎ────
دیدگاه ها (۰)

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp⁴چند روز بعد، کلینیک مثل همیشه آرام ب...

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp³فردای آن روز، هوا کمی آفتابی‌تر از ه...

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp²فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط