پارت دهم
پارت دهم
لیا و چاعان وارد جنگل تاریک میشن
لیا : خب چیزی نیس بیا بریم
چاعان : لیا گشنمه ها
لیا خوشکش زد
لیا : یعنی چی میخوای چیزی شکار کنی بخوری ؟؟
چاعان یه خنده ایی کرد
چاعان : چرا وقتی تو اینجایی به خودم زحمت بدم ؟
لیا : یعنی چی...چی داری...میگی
چاعان : نترس در اون حد گشنم نیست
لیا : نیشه تو این مکان کم پارازیت بندازی ؟
چاعان : چطور اذیتت میکنه ؟
( لیا و چاعان در حال کل کل بودن که یهو کلبه ی چوبی دیدن )
چاعان : لیا از اون دور یه کلبه میبینم
لیا : کجاست نمیبینم
چاعان : بیا الان میبینی
) بارون شروع شد و هردوشون شدیداََ خیس شدن )
لیا : آقا چاعان من خیس شدم کلن
چاعان : چیکار میتونم بکنم لیا منم مث تو خیسم
در کلبه رو باز کردن اومدن تو برقا کار نمیکرد چاعان بیرونو نگاه کرد دید فیوز آتیش گرفته
چاعان : لیا این داره میسوزه بدو بدو...اونجا یچیزی بیار خاموشش کن
لیا : اینجا از این آتیش خاموش کن ها پیدا کردم
چاعان : زودباش بزن دیگه
لیا زد و چاعان هم کلن سفید سفید شد لیا دید نمیتونه چاعانو ببینه
لیا با گریه : آقا چاعان...آقا چاعان کجا رفتین من اینجا تنها موندم آخهههههه
چاعان : لیا خاک توسرت
لیا وقتی چاعانو دید جر خورد از خنده
چاعان با جدیت : لیا نخند برو تو
لیا می خواست جمع کنه : دای خدایا میبینید سال شده ۲۰۲۵ آتیش خاموش کن ها خراب میشوند
چاعان میخواست مثل لیا مسخره حرف بزنه : خراب نمی شوند لیا خراب نمی شوند کار میکنند ولی تو...نمیزاری بشود
لیا : معذرت میخوام...اهم
چاعان : خیلی خب بیا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
( لباس پیدا کردن اونا رو پوشیدن و یکم تنقلات پیدا کردن کنار بخاری نشسته بودن )
لیا : تو چرا امشب تبدیل به خون آشام نشدی ؟
چاعان : من همیشه خون آشامم به چیزی تبدیل نمیشم...همین الانشم اراده کنم میتونم جرئت بدم ولی وقت هایی که ماه قرمز میاد کنترل خودمو از دست میدم و به یه روانی تبدیل میشم
لیا : از کی شروع شد ؟
چاعان : چرا مثل پلیسا سوال پیچم میکنی ؟
لیا : عه اهم...چیزه...یعنی از سر کنجکاوی پرسیدم چرا پلیس باشم
( رعد و برق میزنه )
لیا : ما قراره وسط جنگل با این صدا بخوابیم ؟
چاعان : آره مگه چشه...البته اینجا تابوت نداره من نمیتونم راحت باشم
لیا : شما تو تابوت میخوابی ؟
چاعان : گاهی...خیلی خب اینور تخت تو میخوابی اون یکی طرف تخت من
لیا : منو تو...یعنی منو شما تو یه تخت ؟
چاعان کمر لیا رو میگیره میکشه سمت خودش
چاعان : توام تصمیمتو بگیر سا تو یا شما
لیا نمیتونست به صورت چاعان نگاه کنه
لیا : چی بگم
چاعان : هر کودوم که راحتی
لیا : باشه ولم کن بریم بخوابیم
( تو تخت میخوابم البته با فاصله صدای رعد و برق ترسناک تر میشه پشت لیا به چاعان بود )
لیا : چاعان...میشه کمه نزدیکه بشی ؟
چاعان : چطور
لیا : حس میکنم کمی ترسیده باشم
لیا و چاعان وارد جنگل تاریک میشن
لیا : خب چیزی نیس بیا بریم
چاعان : لیا گشنمه ها
لیا خوشکش زد
لیا : یعنی چی میخوای چیزی شکار کنی بخوری ؟؟
چاعان یه خنده ایی کرد
چاعان : چرا وقتی تو اینجایی به خودم زحمت بدم ؟
لیا : یعنی چی...چی داری...میگی
چاعان : نترس در اون حد گشنم نیست
لیا : نیشه تو این مکان کم پارازیت بندازی ؟
چاعان : چطور اذیتت میکنه ؟
( لیا و چاعان در حال کل کل بودن که یهو کلبه ی چوبی دیدن )
چاعان : لیا از اون دور یه کلبه میبینم
لیا : کجاست نمیبینم
چاعان : بیا الان میبینی
) بارون شروع شد و هردوشون شدیداََ خیس شدن )
لیا : آقا چاعان من خیس شدم کلن
چاعان : چیکار میتونم بکنم لیا منم مث تو خیسم
در کلبه رو باز کردن اومدن تو برقا کار نمیکرد چاعان بیرونو نگاه کرد دید فیوز آتیش گرفته
چاعان : لیا این داره میسوزه بدو بدو...اونجا یچیزی بیار خاموشش کن
لیا : اینجا از این آتیش خاموش کن ها پیدا کردم
چاعان : زودباش بزن دیگه
لیا زد و چاعان هم کلن سفید سفید شد لیا دید نمیتونه چاعانو ببینه
لیا با گریه : آقا چاعان...آقا چاعان کجا رفتین من اینجا تنها موندم آخهههههه
چاعان : لیا خاک توسرت
لیا وقتی چاعانو دید جر خورد از خنده
چاعان با جدیت : لیا نخند برو تو
لیا می خواست جمع کنه : دای خدایا میبینید سال شده ۲۰۲۵ آتیش خاموش کن ها خراب میشوند
چاعان میخواست مثل لیا مسخره حرف بزنه : خراب نمی شوند لیا خراب نمی شوند کار میکنند ولی تو...نمیزاری بشود
لیا : معذرت میخوام...اهم
چاعان : خیلی خب بیا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
( لباس پیدا کردن اونا رو پوشیدن و یکم تنقلات پیدا کردن کنار بخاری نشسته بودن )
لیا : تو چرا امشب تبدیل به خون آشام نشدی ؟
چاعان : من همیشه خون آشامم به چیزی تبدیل نمیشم...همین الانشم اراده کنم میتونم جرئت بدم ولی وقت هایی که ماه قرمز میاد کنترل خودمو از دست میدم و به یه روانی تبدیل میشم
لیا : از کی شروع شد ؟
چاعان : چرا مثل پلیسا سوال پیچم میکنی ؟
لیا : عه اهم...چیزه...یعنی از سر کنجکاوی پرسیدم چرا پلیس باشم
( رعد و برق میزنه )
لیا : ما قراره وسط جنگل با این صدا بخوابیم ؟
چاعان : آره مگه چشه...البته اینجا تابوت نداره من نمیتونم راحت باشم
لیا : شما تو تابوت میخوابی ؟
چاعان : گاهی...خیلی خب اینور تخت تو میخوابی اون یکی طرف تخت من
لیا : منو تو...یعنی منو شما تو یه تخت ؟
چاعان کمر لیا رو میگیره میکشه سمت خودش
چاعان : توام تصمیمتو بگیر سا تو یا شما
لیا نمیتونست به صورت چاعان نگاه کنه
لیا : چی بگم
چاعان : هر کودوم که راحتی
لیا : باشه ولم کن بریم بخوابیم
( تو تخت میخوابم البته با فاصله صدای رعد و برق ترسناک تر میشه پشت لیا به چاعان بود )
لیا : چاعان...میشه کمه نزدیکه بشی ؟
چاعان : چطور
لیا : حس میکنم کمی ترسیده باشم
- ۸.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط