p27
p27
دیانا : خیلی خوش گذشت بهم بعد کلی مدت
متیو : منم همنطور ام دیانا
دیانا : بله
متیو : نمیخواهم حالتو بد کنم ولی اینو باید بهت بگم
دیانا : چی شده
متیو : پدرم میدونی از اولش تعجب کردم چرا انقدر زود با ازدواج مون موافقت کرد و خب تو اصیل زاده و باهوشی و اون یجورایی از احساساتم سوء استفاده کرد اون ازم یه بچه میخواهد یه وارث برای ریدل
یاد بچه سقط شدمون افتادم وای خدای من یعنی چجوری بهش بگم
دیانا : ولی من فقط ۱۹ سالمه
متیو : تا ۲۰ سالگیت وقت داریم
دیانا : مادر شدن وظیفه سنگینه من خودم هنوز بچه
متیو : میدونم ولی بعدش دیگه راحتیم
دیانا : تو که هر کاری تا حالا خواستی باهام کردی اینم روش در ضمن مگه ما قرار نگذاشتیم
متیو : باشه درباره قرارمون به پدرم میگم
و لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت غرق افکارم شدم حس نگاه نسبت به اون بچه داشتم
متیو اومد تو اتاق
دیانا : چی گف صورتت چرا کبوده
متیو : امروز اعصاب نداره ولش کن
دیانا : چی شد خب
متیو : عصبانی شد چون نمیتونم جلوی یه دختر نیم وجبی وایسم
دیانا : بگذار
و برایش یخ آوردم تو بغلش گرفتم و یهو روی صورتش گذاشتم
دیانا : خوبی
متیو : وقتی تو بهم توجه میکنی عالی ام دیانا میشه لطفا
دیانا : اوهوم اشکال نداره
دیانا : فقط اول باید بریم پیش دکتر
متیو : دکتر زن
دیانا : یکی از دوستام پزشکه پزشک بانوان بهش زنگ میزنم
سرمو بوسید
دیانا : متیو
متیو : هوم
دیانا : میدونیم داره زوری به دنیا میاد (مکث) ولی جوری باهاش رفتار نکن انگار ارزشی نداره(بغض)
متیو : میدونم جفتمون دردشو کشیدیم
دیانا : متیو دوستش داشته باش
متیو : چشم توت فرنگی
گوشیشو برداشت و بیرون رفت
جسیکا : سلام دیانا خوبی
دیانا : سلام خوبم ممنون ببین منو همسر اجباریم برای یرس دلایلی میدونی خب
جسیکا : بله میفهمم بچه خب
دیانا : ببین درباره اون چیزی که اون روز گفتم
جسیکا : بهش نمیگم
دیانا : الان باید کاری کنیم
جسیکا : برایت میفرستم هفته ای یبار انجامش بدید و خوراکی هایی که بهت میگم نخور بعدش بیا پیشم
دیانا : امم اوکی درباره اون بچه هه
جسیکا : بین خودمون میمونه
و پیاماشو دیدم
۴ روز بعد ۱۱ شب روی تخت نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم متیو بعد ورزشش گفت
متیو : خب امشب
دیانا : میدونم
متیو : خب ام میخوای بریم تو حموم
دیانا : محض اطلاع این برای لذت تو نیست برای بچمونه
متیو : آره خب میدونی لازمه بچه عشقه دیگه
دیانا : لازمه ازدواج هم عشقه ولی وجود نداشت
متیو : من دوستت داشتم
دیانا : بخواب
...
دیانا : خیلی خوش گذشت بهم بعد کلی مدت
متیو : منم همنطور ام دیانا
دیانا : بله
متیو : نمیخواهم حالتو بد کنم ولی اینو باید بهت بگم
دیانا : چی شده
متیو : پدرم میدونی از اولش تعجب کردم چرا انقدر زود با ازدواج مون موافقت کرد و خب تو اصیل زاده و باهوشی و اون یجورایی از احساساتم سوء استفاده کرد اون ازم یه بچه میخواهد یه وارث برای ریدل
یاد بچه سقط شدمون افتادم وای خدای من یعنی چجوری بهش بگم
دیانا : ولی من فقط ۱۹ سالمه
متیو : تا ۲۰ سالگیت وقت داریم
دیانا : مادر شدن وظیفه سنگینه من خودم هنوز بچه
متیو : میدونم ولی بعدش دیگه راحتیم
دیانا : تو که هر کاری تا حالا خواستی باهام کردی اینم روش در ضمن مگه ما قرار نگذاشتیم
متیو : باشه درباره قرارمون به پدرم میگم
و لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت غرق افکارم شدم حس نگاه نسبت به اون بچه داشتم
متیو اومد تو اتاق
دیانا : چی گف صورتت چرا کبوده
متیو : امروز اعصاب نداره ولش کن
دیانا : چی شد خب
متیو : عصبانی شد چون نمیتونم جلوی یه دختر نیم وجبی وایسم
دیانا : بگذار
و برایش یخ آوردم تو بغلش گرفتم و یهو روی صورتش گذاشتم
دیانا : خوبی
متیو : وقتی تو بهم توجه میکنی عالی ام دیانا میشه لطفا
دیانا : اوهوم اشکال نداره
دیانا : فقط اول باید بریم پیش دکتر
متیو : دکتر زن
دیانا : یکی از دوستام پزشکه پزشک بانوان بهش زنگ میزنم
سرمو بوسید
دیانا : متیو
متیو : هوم
دیانا : میدونیم داره زوری به دنیا میاد (مکث) ولی جوری باهاش رفتار نکن انگار ارزشی نداره(بغض)
متیو : میدونم جفتمون دردشو کشیدیم
دیانا : متیو دوستش داشته باش
متیو : چشم توت فرنگی
گوشیشو برداشت و بیرون رفت
جسیکا : سلام دیانا خوبی
دیانا : سلام خوبم ممنون ببین منو همسر اجباریم برای یرس دلایلی میدونی خب
جسیکا : بله میفهمم بچه خب
دیانا : ببین درباره اون چیزی که اون روز گفتم
جسیکا : بهش نمیگم
دیانا : الان باید کاری کنیم
جسیکا : برایت میفرستم هفته ای یبار انجامش بدید و خوراکی هایی که بهت میگم نخور بعدش بیا پیشم
دیانا : امم اوکی درباره اون بچه هه
جسیکا : بین خودمون میمونه
و پیاماشو دیدم
۴ روز بعد ۱۱ شب روی تخت نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم متیو بعد ورزشش گفت
متیو : خب امشب
دیانا : میدونم
متیو : خب ام میخوای بریم تو حموم
دیانا : محض اطلاع این برای لذت تو نیست برای بچمونه
متیو : آره خب میدونی لازمه بچه عشقه دیگه
دیانا : لازمه ازدواج هم عشقه ولی وجود نداشت
متیو : من دوستت داشتم
دیانا : بخواب
...
- ۹۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط