{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨
_بخش دوم_
هیچکس حال نمک ریختن یا شوخی کردن را ندارد.هرکس گوشه ای ولو است و اکثراً علاوه بر خسته نگران هم هستیم.مکس و سوروس چه غلطی دارند می‌کنند؟خدایا خدایا خدایا!چند ساعت است که بیرونیم!خدایا هیچ کدام نمرده باشند!وای...با مکعب روبیکِ مکس ور می‌روم و آسمان را نگاه می‌کنم،گوسفند های آبیِ ذهنم را می‌شمارم ،به بچه ها در بستن زخم هاشان پوست لبم را می‌جوم تا اینکه در باز می‌شود اول مکس بیرون می‌آید.تمام صورتش و لباس هایش خونی است و می‌لنگد.‌نفسم در سینه حبس می‌شود،بعد سوروس بیرون می‌آید‌.کنار ابرویش پاره شده زخم عمیق و خون آلودی از زیر خط فکش تا پایین گردنش امتداد یافته و تیشرتش که احتمالاً روزی سفید بوده حالا از فرط خونی بودن زرشکی شده و وای...فکر کنم الان است که گریه کنم.برای همه بچه ها ناراحت شدم ولی این دو نفر احتمالاً موفق شوند پیش از هفده سالگی به کشتنم بدهند!متوجه نمی‌شوم چقدر گذشته چون صدای لئو را می‌شنوم که از آنها می‌پرسد کی‌برده.می‌شنوم که سوروس را برنده اعلام می‌کنند می‌شنوم که برای هم کری می‌خوانند ولی نمی‌توانم چیزی بگویم.تقریباً بعد از ظهر است و فکر می‌کنم تا پایان روز آزمون دیگری درکار نیست.سعی می‌کنم کمک کنم زخم هایشان را ببندند و آنها به من حرف هایی می‌زنند که فقط با تکان سر تایید یا رد می‌کنم.حالم خوش نیست،این بعد از ظهر با یک عالم نگرانی برای دوستانم سروکله زده ام و احتمالاً تا شب حوصله هیچ‌کدامشان را ندارم.در نهایت بعد ازکمک به مداوای زخم های همه و دست در رفته و زخم های جزئی خودم خداحافظی می‌کنم و می‌دوم توی باغ.هوای پر از بوی درخت های تابستانی را به درون ریه هایم می‌کشم آفتاب به سر و پشتم برخورد می‌کند.با توجه به اینکه به پاییز نزدیک می‌شویم گرمایش رو به افول نهاده.بعد از ظهر زیباییست.نگران آخر و عاقبتمان هستم و هیچ کاری به جز جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن از دستم برنمی‌آید.نمی‌دانم لرد سیاه کیست و کجاست ولی می‌دانم که برای اطلاعات کشیدن از او،باید حداقل به اندازه او قوی شد.دستی پشت کمرم قرار می‌گیرد.نیاز ندارم برگردم تا بدانم کیست.گرما از انگشتانش به تمام بدنم رسوخ می‌کند و آسودگی را با خود می‌آورد.خورشید به موهای سیاهش می‌تابد‌.لباس های خونی اش را عوض کرده و اگر چسب روی ابرو و گردنش را در نظر نگیریم،ظاهرش معمولی‌ست.آرام می‌گوید"حالت خوبه؟"
همانطور که درخت هارا نگاه می‌کنم سر تکان می‌دهم"نافرم خستم"
"دیدم که زخم های همه رو بسته بودی.حتماً خیلی خسته شدی"
"نه.من فقط کمکشون کردم."
بعد برمی‌گردم سمتش"از صبح که اومدم بیرون منتظر شما بودم.انقدر لبمو جویدم که به استخون رسیدم!چه غلطی می‌کردین تا لنگ ظهر؟!"
لبخند می‌زند"متاسفم.خب ما...با هر چیز شکستنی که تو اتاق بود رو هم خط انداختیم با هر افسون بدون چوبدستی ای که بلد بودیم دخل همو آوردیم و آخرشم مشت و لگد رو آوردیم"
"خوشحالم که برنده شدی"
"اختلاف خیلی کم بود.مطمئن بودم که می‌بازم"
"امروز تازه روز اوله.پیشرفت می‌کنیم"
سرتکان می‌دهد "بریم داخل؟"دستش را جلو می‌آورد.انگشت هایم را قفل انگشتانش می‌کنم و با او راهی خانه می‌شوم
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨_بخش دوم_هیچکس حال نمک ریختن یا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨_بخش اول_ فقط یه الماس میتونه ا...

جک و ریچل

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط