{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن در آشپزخانه مرد ..

زن در آشپزخانه مرد ..
وقتی با غذا دم شد ..
و جا افتاد با خورشت اشک هایش
میان ذوالفنون استکان هایی که
روزی صد بار به هم خوردند ..
و مرد که سه شیفت را کار کرد
جانی برای بوسیدن نداشت ...
و عشق بایگانی شد ..
در کارت عروسی پر خرج لعنتی ...
#آنشرلی
دیدگاه ها (۱۷)

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۶: خبرآشپزخانه هنوز شلوغ بود.خدمتکارها ظر...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 15سلیا بلند شد و چویا را ارام ص...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط