Chapter Seven, Part ⁸
Chapter Seven, Part ⁸
دستاش پشتش گره زده شده بود و استوار در مقابل عناصر طبیعت ایستاده بود.
موهاش آزادانه مزه رهایی رو میچشیدن و چشماش توی تاریکی پشت پلک هاش آروم میگرفتن.
همه چیز در آرامش بود ولی ذهنش از همیشه بیشتر فعال شده بود. سوال هایی مطرح میکرد که هزاران جواب منطقی و غیر منطقی داشت.
به آسمون خیره شد، آسمونی که در حال رنگ عوض کردن و لباسی تازه پوشیدن بود.
لباسی نارنجی رنگ که هر چشمی رو با انعکاسش زیباتر میکرد.
_ فکر کنم چندمین باره که میپرسم حالا قراره چه اتفاقی بیفته نه؟
بازدم ناگهانی اش در مقابل تندباد چیزی نبود.
_ جدی، قراره چی بشه؟ ملکه مادر با زبون بی زبونی داره اتفاقی که قراره بیفته رو بهم میگه.. شاید هم اینکه قراره چی بشه کاملا واضحه و درست مقابل چشممه ولی... چون این منم که نمیخوام قبول کنم نمیتونم اونو ببینم، یا بهتر بگم نمیخوام که ببینم...
× سرورم، داره دیر میشه
چشماش به سمت صدا چرخید ولی جثه اش نه. بعد از آخرین بار نگاه کردن به بالا برگشت و به راه افتاد.
***
... چی دارید میخونید شمن جوان؟
سرش رو بالا گرفت و باعث شد موهایی که روی صورتش استراحت میکردن و پرده ای برای پوشش صورتش ساخته بودن، کنار برن. لبخند بزرگی زد و اشاره کرد که راحت باشه و بشینه.
+ کتابی درباره حوزه کاریم؟ درباره قوانین و رسوم و اینجور چیزاس.
... ولی فکر میکردم نیازی به خوندن اینجور چیزا ندارید
چهره کنجکاوش با چشمان براقش همراه شد و به چهره بانویی نگاه کرد که توی اون خونه مشغول به خدمت گذاریه.
+ چرا؟
... خب مشخصه چون شما معروف ترین و کاربلد ترین شمن اینجایید. شخصی نیست که کمتر از ۵ صفت به شما نده. کاربلد، معروف، مشهور، افسانه ای، خاص. همه اینارو میگن، تازه جدا از صفت زیبایی
تک خنده ای کرد که چشماش رو به دو خطی باریک درآورد.
+ خب، دنیای منم مثل یه زبان میمونه درسته؟ یه زبان خاص، پس من مجبور به دوره ی اون هستم تا مبادا چیزی از ذهنم بره. هر چقدر هم که این کار تو خون من باشه باز هم این وظیفه ی منه که درسامو دوره کنم.
... هوم.. اوه راستی، غذا آماده اس! استاد یو از قبل حاضر ان، تشریف میارید؟
با لبخند مهربون بانو اون هم لبخندی بزرگ زد و برخاست و به دنبالش رفت.
.
.
***
میز کوچک چوبی ای که به رنگ قهوه ای سوخته بود همراه با اقلام رویش، مقابل ارباب گذاشته شد.
... امر دیگه ای نیست سرورم؟
_ خیر میتونی بری
با اینکه امروز هم کلی کار انجام داده بود ولی اشتهای زیادی نداشت ولی باز هم غذا رو پس نزد و شروع به خوردن کرد.
شب آرومی بود. سرباز ها و محافظان در دو شیفت، یکی در حال انجام وظیفه و دیگری در حال استراحت، بانوان دربار در حال خدمت گذاری و پذیرایی و نیمی از آن ها در حال صرف غذا بودند و از طرفی دیگر خانواده سلطنتی نیز در حال انجام کارهایی از همین قبیل بودن.
با گذاشتن سر دو چوب غذا در بین لب هایش صدای خیلی گُنگی از جیغ یک نفر رو شنید. درست همون لحظه مشاور شین با عجله و وحشت در های اتاق شاهزاده رو باز کرد و لال شده به شاهزاده خیره شد.
شاهزاده سرش رو به بالا داد و خیره به چهره ی دگرگون مشاورش، گره ابروهاش باز شد.. بدون درنگ، حتی یک لحظه، جوری از جا برخاست که میز شام تقه ای به خودش خورد..
پاپوش های ارباب جوان باعث سر خوردنش روی کف پوش های چوبی و صیقلی میشد ولی از سرعتش نمیتونست کم کنه. حتی متوجه نشد چجوری لقمه ای از غذا که در دهانش بود پایین رفت.
هراسان میدویید و خودش رو به اتاق اصلی قصر میرسوند.
وقتی که به دروازه اتاق رسید با گرفتن چارچوب های در خودش رو در جاش نگه داشت و خیره به داخل اتاق شد.
ملکه مادر، فرمانده کانگ، پرستاران و طبیب سلطنتی، همگی دور تا دور عالیجناب، پادشاه دگو جمع شده بودن... تنش موجود در پاهاش رو نادیده گرفت و به سمتشون حرکت کرد.. چهره ی پادشاه دگو مثل قبل نبود. رنگ به رخسار نداشت، همچنین جانی در دستش که در حال حاضر در دست ملکه مادر بود. صدای ترسان و ضعیف طبیب دربار به گوش همگی رسید.
... متاسفم، بانوی من.. سرورم... عالیجناب.... پادشاه ما فوت کردن...
حتی بدون گفتن همین یک جمله هم همه چیز مشخص بود اما اینکه حقیقت با صدای بلند و مشخصی بازگو بشه باز هم ترس به جون هر کسی مینداخت.
ارباب جوان در سِر ترین حالت ممکن بود. میدونست قراره چنین اتفاقی بیفته ولی حالا که افتاده بود واکنشی برای نشون دادن نداشت. تنها صدای حال حاضر ناله و شیون ملکه مادر بود و اشک های بی صدایی که دیگر خدمه میریختن...
دستاش پشتش گره زده شده بود و استوار در مقابل عناصر طبیعت ایستاده بود.
موهاش آزادانه مزه رهایی رو میچشیدن و چشماش توی تاریکی پشت پلک هاش آروم میگرفتن.
همه چیز در آرامش بود ولی ذهنش از همیشه بیشتر فعال شده بود. سوال هایی مطرح میکرد که هزاران جواب منطقی و غیر منطقی داشت.
به آسمون خیره شد، آسمونی که در حال رنگ عوض کردن و لباسی تازه پوشیدن بود.
لباسی نارنجی رنگ که هر چشمی رو با انعکاسش زیباتر میکرد.
_ فکر کنم چندمین باره که میپرسم حالا قراره چه اتفاقی بیفته نه؟
بازدم ناگهانی اش در مقابل تندباد چیزی نبود.
_ جدی، قراره چی بشه؟ ملکه مادر با زبون بی زبونی داره اتفاقی که قراره بیفته رو بهم میگه.. شاید هم اینکه قراره چی بشه کاملا واضحه و درست مقابل چشممه ولی... چون این منم که نمیخوام قبول کنم نمیتونم اونو ببینم، یا بهتر بگم نمیخوام که ببینم...
× سرورم، داره دیر میشه
چشماش به سمت صدا چرخید ولی جثه اش نه. بعد از آخرین بار نگاه کردن به بالا برگشت و به راه افتاد.
***
... چی دارید میخونید شمن جوان؟
سرش رو بالا گرفت و باعث شد موهایی که روی صورتش استراحت میکردن و پرده ای برای پوشش صورتش ساخته بودن، کنار برن. لبخند بزرگی زد و اشاره کرد که راحت باشه و بشینه.
+ کتابی درباره حوزه کاریم؟ درباره قوانین و رسوم و اینجور چیزاس.
... ولی فکر میکردم نیازی به خوندن اینجور چیزا ندارید
چهره کنجکاوش با چشمان براقش همراه شد و به چهره بانویی نگاه کرد که توی اون خونه مشغول به خدمت گذاریه.
+ چرا؟
... خب مشخصه چون شما معروف ترین و کاربلد ترین شمن اینجایید. شخصی نیست که کمتر از ۵ صفت به شما نده. کاربلد، معروف، مشهور، افسانه ای، خاص. همه اینارو میگن، تازه جدا از صفت زیبایی
تک خنده ای کرد که چشماش رو به دو خطی باریک درآورد.
+ خب، دنیای منم مثل یه زبان میمونه درسته؟ یه زبان خاص، پس من مجبور به دوره ی اون هستم تا مبادا چیزی از ذهنم بره. هر چقدر هم که این کار تو خون من باشه باز هم این وظیفه ی منه که درسامو دوره کنم.
... هوم.. اوه راستی، غذا آماده اس! استاد یو از قبل حاضر ان، تشریف میارید؟
با لبخند مهربون بانو اون هم لبخندی بزرگ زد و برخاست و به دنبالش رفت.
.
.
***
میز کوچک چوبی ای که به رنگ قهوه ای سوخته بود همراه با اقلام رویش، مقابل ارباب گذاشته شد.
... امر دیگه ای نیست سرورم؟
_ خیر میتونی بری
با اینکه امروز هم کلی کار انجام داده بود ولی اشتهای زیادی نداشت ولی باز هم غذا رو پس نزد و شروع به خوردن کرد.
شب آرومی بود. سرباز ها و محافظان در دو شیفت، یکی در حال انجام وظیفه و دیگری در حال استراحت، بانوان دربار در حال خدمت گذاری و پذیرایی و نیمی از آن ها در حال صرف غذا بودند و از طرفی دیگر خانواده سلطنتی نیز در حال انجام کارهایی از همین قبیل بودن.
با گذاشتن سر دو چوب غذا در بین لب هایش صدای خیلی گُنگی از جیغ یک نفر رو شنید. درست همون لحظه مشاور شین با عجله و وحشت در های اتاق شاهزاده رو باز کرد و لال شده به شاهزاده خیره شد.
شاهزاده سرش رو به بالا داد و خیره به چهره ی دگرگون مشاورش، گره ابروهاش باز شد.. بدون درنگ، حتی یک لحظه، جوری از جا برخاست که میز شام تقه ای به خودش خورد..
پاپوش های ارباب جوان باعث سر خوردنش روی کف پوش های چوبی و صیقلی میشد ولی از سرعتش نمیتونست کم کنه. حتی متوجه نشد چجوری لقمه ای از غذا که در دهانش بود پایین رفت.
هراسان میدویید و خودش رو به اتاق اصلی قصر میرسوند.
وقتی که به دروازه اتاق رسید با گرفتن چارچوب های در خودش رو در جاش نگه داشت و خیره به داخل اتاق شد.
ملکه مادر، فرمانده کانگ، پرستاران و طبیب سلطنتی، همگی دور تا دور عالیجناب، پادشاه دگو جمع شده بودن... تنش موجود در پاهاش رو نادیده گرفت و به سمتشون حرکت کرد.. چهره ی پادشاه دگو مثل قبل نبود. رنگ به رخسار نداشت، همچنین جانی در دستش که در حال حاضر در دست ملکه مادر بود. صدای ترسان و ضعیف طبیب دربار به گوش همگی رسید.
... متاسفم، بانوی من.. سرورم... عالیجناب.... پادشاه ما فوت کردن...
حتی بدون گفتن همین یک جمله هم همه چیز مشخص بود اما اینکه حقیقت با صدای بلند و مشخصی بازگو بشه باز هم ترس به جون هر کسی مینداخت.
ارباب جوان در سِر ترین حالت ممکن بود. میدونست قراره چنین اتفاقی بیفته ولی حالا که افتاده بود واکنشی برای نشون دادن نداشت. تنها صدای حال حاضر ناله و شیون ملکه مادر بود و اشک های بی صدایی که دیگر خدمه میریختن...
- ۷۲۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط