زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
پارت ۲۳
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...🍚]
زنیتسو:*دفترچه کوچیکی دستش گرفت و یه چیزی نوشت.* 🗿📝
تانجیرو:*کنارش ایستاد.* الان دیگه چی مینویسی؟😀
زنیتسو:*با جدیت.* تمام مدارک پرونده!🗿✨
اینوسکه:*خم شد و دفترچه رو نگاه کرد.* این خطخطیا یعنی چی؟🗿
زنیتسو:*با افتخار.* رمز کارآگاهیه!🗿🔍
همه: ...🗿
{همون موقع...}
شینوبو:*خواست از جاش بلند بشه.*
گیو:*خیلی آروم دستشو جلو آورد.* ...آروم.
شینوبو:*لبخند زد.* فقط میخوام یکم قدم بزنم.🙂🦋
گیو:*سرش رو تکون داد.* ...باشه، منم میام.
زنیتسو:*دفترچه از دستش افتاد.* نهههههه!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
شینوبو:*با خنده ریزی گفت.* گیو-سان، فکر کنم زنیتسو-کون از ما بیشتر خسته شده.🤭🌸
گیو:*خیلی آروم.* ...احتمالش هست.
زنیتسو:*با دست به خودش اشاره کرد.* من؟!🗿💢
اینوسکه:*درحال خوردن.* آره.🗿🍚
زنیتسو:*با ناراحتی.* حتی تو هم؟!😭💔
{چند دقیقه بعد...}
شینوبو و گیو:*آروم کنار هم توی راهروی عمارت قدم میزدن.*
گیو:*آروم پرسید.* ...حالت خوبه؟
شینوبو:*لبخند مهربونی زد.* آره... خیالت راحت.
گیو:*خیلی آروم.* ...خوبه.
{از دور...}
زنیتسو:*از پشت ستون یواشکی نگاه میکرد.* 🗿🔍
تانجیرو:*آروم از پشت سرش رسید.* زنیتسو...
زنیتسو:*بدون اینکه برگرده.* هیسسس! الان لحظه حساسه!🗿✨
{همون لحظه گیو برگشت و مستقیم به زنیتسو نگاه کرد.}
گیو:...زنیتسو.
زنیتسو:*خشکش زد.* 😀💦
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️: خوووووووو😂🎀 این بار زنیتسو رسماً دفترچه پرونده هم درست کرددددد📚🗿 ولی آخرش موقع جاسوسی مستقیم گیر گیو-سان افتاددددد🤣🔍💥 از اون طرف گیو مثل همیشه فقط حواسش به شینوبو و نینی کوچولوشونهههه🥹🦋🤍 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۳
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...🍚]
زنیتسو:*دفترچه کوچیکی دستش گرفت و یه چیزی نوشت.* 🗿📝
تانجیرو:*کنارش ایستاد.* الان دیگه چی مینویسی؟😀
زنیتسو:*با جدیت.* تمام مدارک پرونده!🗿✨
اینوسکه:*خم شد و دفترچه رو نگاه کرد.* این خطخطیا یعنی چی؟🗿
زنیتسو:*با افتخار.* رمز کارآگاهیه!🗿🔍
همه: ...🗿
{همون موقع...}
شینوبو:*خواست از جاش بلند بشه.*
گیو:*خیلی آروم دستشو جلو آورد.* ...آروم.
شینوبو:*لبخند زد.* فقط میخوام یکم قدم بزنم.🙂🦋
گیو:*سرش رو تکون داد.* ...باشه، منم میام.
زنیتسو:*دفترچه از دستش افتاد.* نهههههه!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
شینوبو:*با خنده ریزی گفت.* گیو-سان، فکر کنم زنیتسو-کون از ما بیشتر خسته شده.🤭🌸
گیو:*خیلی آروم.* ...احتمالش هست.
زنیتسو:*با دست به خودش اشاره کرد.* من؟!🗿💢
اینوسکه:*درحال خوردن.* آره.🗿🍚
زنیتسو:*با ناراحتی.* حتی تو هم؟!😭💔
{چند دقیقه بعد...}
شینوبو و گیو:*آروم کنار هم توی راهروی عمارت قدم میزدن.*
گیو:*آروم پرسید.* ...حالت خوبه؟
شینوبو:*لبخند مهربونی زد.* آره... خیالت راحت.
گیو:*خیلی آروم.* ...خوبه.
{از دور...}
زنیتسو:*از پشت ستون یواشکی نگاه میکرد.* 🗿🔍
تانجیرو:*آروم از پشت سرش رسید.* زنیتسو...
زنیتسو:*بدون اینکه برگرده.* هیسسس! الان لحظه حساسه!🗿✨
{همون لحظه گیو برگشت و مستقیم به زنیتسو نگاه کرد.}
گیو:...زنیتسو.
زنیتسو:*خشکش زد.* 😀💦
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️: خوووووووو😂🎀 این بار زنیتسو رسماً دفترچه پرونده هم درست کرددددد📚🗿 ولی آخرش موقع جاسوسی مستقیم گیر گیو-سان افتاددددد🤣🔍💥 از اون طرف گیو مثل همیشه فقط حواسش به شینوبو و نینی کوچولوشونهههه🥹🦋🤍 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۱۸۲
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط