{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
پارت 5️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)

[همچنان داخل آشپزخونه عمارت پروانه...🍚]

آئویی:*با رضایت خیلی کوچیکی به سینی روی میز نگاه کرد.* 🙂

اینوسکه:*با افتخار دست به کمر شد.* دیدی؟ هیچ چی نیفتاد. 🗿✨

آئویی:*آروم گفت.* ...آره، خوب بود.

اینوسکه:*چشم‌هاش برق زد.* یعنی بازم میتونم کمک کنم؟🗿

آئویی:*بعد از چند لحظه فکر کردن، یه سبد قاشق و چاپستیک بهش داد.* اینو ببر سر میز.

اینوسکه:*با اعتمادبه‌نفس سبد رو برداشت.* باشه!🗿

{همون موقع...}

زنیتسو:*از دور نگاهش می‌کرد.* 😳

زنیتسو:*تو ذهنش: نه... این واقعاً اینوسکه‌ست؟!🗿💥*

تانجیرو:*لبخند زد.* فکر کنم داره پیشرفت می‌کنه. 🙂

{اینوسکه با احتیاط کنار میز رفت و سبد رو آروم روی میز گذاشت.}

{تق...}

همه:*به سبد نگاه کردن.*

{هیچ اتفاقی نیفتاد.}

اینوسکه:*با ذوق دستاشو بالا برد.* موفق شدم!🗿✨

آئویی:*ناخودآگاه لبخند زد.* ...آفرین.

اینوسکه:*چند لحظه همون‌جوری به لبخند آئویی نگاه کرد، بعد خودش هم لبخند زد.* 😃

زنیتسو:*با ناباوری.* حتی ازش تعریفم گرفت...🗿💔

{همون لحظه...}

اینوسکه:*با هیجان روی صندلی نشست.* حالا... صبحونه!🗿🍚

آئویی:*با خنده‌ی آرومی گفت.* آره، این قسمت رو هیچ‌وقت یادت نمیره.

همه:*زدن زیر خنده.* 😂

ادامه دارد...🌸🐗

نویسنده ✍️: خوووووووو😂🌸 این بار اینوسکه با موفقیت قاشق و چاپستیکا رو سالم تا میز برددددد🥹🍴 حتی آئویی هم دوباره تشویقش کرددددد😭💖 ولی آخرش باز همه‌چی به صبحونه ختم شددددد🤣🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
دیدگاه ها (۲)

عشقی بی‌نهایت 💓➿پارت ۱۴از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی‌پاتی ا...

نیمه‌های گمشده 🫂🩵پارت ۳۰از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی‌پاتی ...

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗پارت4️⃣از زبان: نویسنده ✍️ (بازم ...

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗پارت2️⃣ از زبان: نویسنده ✍️ (بازم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط