فیک جونگکوک اتاق

فیک جونگکوک: اتاق۳۱۱
part²⁵

ویو چه مین

هر چی بیشتر به جونگکوک نگاه میکردم بیشتر گریم می‌گرفت
روی صندلی کنار تخت جونگکوک نشسته بودم یه دستم روی چشمام بود و یه دستم روی پام بود و داشتم گریه میکردم
گریه‌ام بند نمیاند، از این حال جونگکوک گریه ام می‌گرفت
وضعيت جونگکوک خیلی بد بود، و هر چی به جونگکوک‌نگاه می‌کرد بیشتر ناراحت میشدم برای همین چشمام رو بستم و دستم روی چشمام بود و داشتم گریه میکردم
جونگکوک بخاطر اینکه همون موقعه بیهوش شد و برای اینکه یه وقت موقع عمل بیدار نشه بهش داروی بیهوشی زدم
برای همین هنوز بیهوش بود و بهوش نیومده بود
نمیدونم چقدر زمان گذشت و اونجا نشسته بودم و داشتم گریه میکردم ، هنوزم گریه بند نیومده بود که یهو
که یهو حس کردم دست یکی روی دستی هست که روی پامه
دستی که روی چشمام گذاشته بودم رو برداشتم و چشمام رو باز کردم
جونگکوک بهوش آمده بود و داشت نگاه می‌کرد و دستش روی دستم بود و با حالت خستگی و بی حالی بهم گفت...

_چرا گریه میکنی؟کی ناراحتت‌کرده؟(حالت خستگی و بی حالی)
(چه مین اشکاش رو پاک میکنه و میگه)
+هیشکی
_پس چرا گریه میکردی؟(حالت خستگی و بی حالی)
+اینا رو ولش کن، حالت خوبه؟
_معلومه که خوبم معلوم نیست؟(حالت خستگی و بی حالی)
(جونگکوک رو تخت خوابیده بود و سعی داشت که روی تخت بشینه که دلش بخاطر بریدگی و عملی که داشت درد گرفت)
_آخ آخ آخ آخ(حالت درد و بی حالی)
+وایسا وایسا نباید حرکت کنی بگرنه زخمت باز میشه
_کدوم زخم؟(حالت بی حالی،تعجب)
+وقتی که بیهوش شدی بردمت اتاق عمل، وقتی که داشتم عملت میکردم روی شکمت پر زخم های بزرگ کوچک و عمیق بود منم اونا رو دوختم بخاطر همین نباید حرکت کنی تا باز نشه
_آهان تازه یادم امد(حالت بی حال ، روی تخت دراز کشید)
+چرا اینطوری شدی؟
_ولش کن مهم نیست(بی حال)
+مهمه، بگو
_نمیخواد(بی حال)
+بهت گفتم بگو
_گفتم نمیخواد مهم نیست(بی حال)
+اگه یکی دیگه بود عمرا ازش می‌پرسیدم ، ولی الان تو اینجای پس بگو چجوری اینطوری شدی؟
_واقعا؟پس خوبه که با بقیه اینطوری نیستی(بی حال، نیشخند)
+خب بگو
_الان جون حرف زدن ندارم بعدا میگم
+باشه فردا باید همه رو بهم بگی
_باش میگم
+من توی دفترم اگه چیزی شد بزن روی این دکمه پرستار میاد اگه منو خواستی بزن رو این یکی دکمه میام پیشت
_برای اینکه تو بیای رو کدوم باید بزنم؟(بی‌حال)
+روی این(به جونگکوک دکمه رو نشون میده)
_آهان خوبه
+من دیگه میرم
_باشه

ویو چه مین

از اتاق جونگکوک در آمدم و داشتم میرفتم دفتر خودم که دکتر سوهو رو دیدم
دکتر سوهو تنها دکتری که از بقیه دکترا باهاش صمیمی ترم و بیشتر بهش نزدیکم
دکتر سوهو صدام کرد
و رفتم پیشش
داشتیم باهاش توی راه روی خالی حرف میزدم و میخندیدم

[(پایانpart²⁵)]
دیدگاه ها (۹)

موافقید دیگه؟؟

فیک جونگکوک:اتاق۳۱۱part²⁶ویو چه مینوقتی که وارد این بیمارستا...

یکی از خوبی هاش این بود که ایران رو یک پارچه کرد:)

بخاطر داشتم به خودم اسیب میزدم ..‌دستم می‌لرزید چون مغزم دیگ...

جیمین فیک زندگی پارت ۵۵#

دکتر : متاسفانه ایشون به حالت کما رفتن و اگر تا هفته ی آینده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط