{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

may little angel in hell

may little angel in hell

part1


یک هفته از ترد شدنش گذشت
یک هفته رنگ آسمان جهنم را به چشم ندیده بود
هنوز به زندگی با این منوال عادت نکرده ...
در دنیای انسان ها همه چیز بوی خاک و ناتوانی میداد ..

اون حالا مجبور بود همانند انسان های حقیر و پست که یک عمر ازشون نفرت داشت زندگی کند

او ، شیطانی که روزگاری سایه اش لرزه بر اندام فرشتگان می انداخت حالا مجبور بود میان آن موجوداتی که یک عمر پست و حقیر میدانستشان نفس بکشد

برایش سخت بود ؟

البته که بود ...

کاملا مجبور بود انسان گونه زندگی کنه
روز ها سر کار میرفت و در راه برگشت به نیازمندان کمک میکرد ..

اون شیطانی که بی رحمانه کشت و کشتار میکرد حالا اگر نیازمندی میدید و به او کمک نمیکرد عذاب وجدان وجودش را فرا می‌گرفت
و همه ی این ها بخواطر یک نفرین لعنتی بود

هنوز براش ناباورانه بود انقدر دلرحم باشد
انگار که هر بار تکه ای از غرور سیاهش فرو می‌ریخت ..

ولی کاریست که شده ...


نیمه شب بود
ساعت دیواری تیک تاک عصبی کننده ای داشت
او شیطان بود و خواب به چشمش نمی‌آمد
و تمام تایم بیدار بود و به سقف زل می‌زد ...

بعد از اینکه کمی با انسان ها معاشرت کرد به این ویژگیشان کمی حسادت می‌کرد (( خوابیدن ))

قبلا فکر می کرد خواب یا هر ویژگی انسانی دیگر ضعف محسوب می‌شود ولی حالا که مجبور بود مثل انسان ها زندگی کنه روزگار براش کسل کننده بود ، شب هایی ساعت ها به عقربه های ساعت که به سختی تکان می‌خوردند زل می‌زد ...

شاید برای شاداب تر شدن به کمی خواب نیاز داشت ، ولی به هر حال او هنوز شیطان بود و تنها یک قلب به او اضافه شده بود ...

نگاهش به سمت آشپزخانه رفت ..
اون حتا نمیتونست طمع غذا ها رو بچشه یا حتا احساس گرسنگی یا تشنگی هم نمی‌کرد
و نیازی به غذا و خوراکی های انسان ها نداشت
هر چند بعضی وقت ها در ناخداگاهش دلش می‌خواست کمی از خوراکی هایی که انسان ها با ولع می‌خوردند و لذت می‌بردند بچشد اما غرورش بر این حس غالب بود و عقیده داشت او به چیز های مسخره انسان های پست نیازی ندارد و نباید به این حقارت های بشری تن دهد

به سمت صندلی چوبی آشپزخانه تاریک رفت و آن را کمی عقب کشید و روی آن نشست
واقعا زندگی انسانی برایش دیوانه وار بود
آه بلندی کشید و سرش را روی میز گذاشت
اما صدای چیزی که با سقف خانه اش بر خورد کرد باعث شد سرش را بلند کند ......




خببب اینم پارت اول ببخشید بابت تاخیر زیاد حالم این روزا خوب نیست ولی تا جایی بتونم براتون پارت ها رو میزارم
دیدگاه ها (۲۰)

بانو فالوشه از تهکوک و یونمین مینویسه کارش محشرههه @estyyyyy...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part 10کمی نزدیک تر رفت و سع...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part 9یک هفته بعد ...حالا یک...

Novel : may little angel in hellرمان : فرشته کوچولو من در ج...

تکاپو پارت 19 = درمانگاه

سلاااام اومدم معذرت خواهی کنم برای فعالیت خیلی کمک این چند و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط