My Fateful Destiny
My Fateful Destiny
سرنوشت شوم من
part11
تهیونگ خواب بود
واقعا ؟ توی همچین شرایطی ؟ خواب ؟
در مقایسه با خودش که از شوق و ذوق زیاد آروم و قرار نداشت و در پوست خودش نمیگنجید برادرش زیادی خونسرد بود
ولی به نظر خیلی خسته میومد پس بیرون رفت و در رو بست تا تهیونگ استراحت کنه ...
۲ ساعت بعد ...
ماشین مشکی مدل بالا وارد عمارت شد
از پنجره ی اتاق پیاده شدن مرد قد بلند با لباس های گرون قیمت ، برند مشکی رو مشاهده میکرد
قدم هاش رو به سمت بیرون از اتاق گذاشت ..
برای روبهرو شدن با پدر جدیدش کلی ذوق داشت
وقتی داشت از کنار اتاق تهیونگ رد میشد ناگهان صدایی به گوشش خورد
اول فکر کرد بهتره توجه نکنه و رد بشه ولی صدا هر لحضه بالا تر میرفت
صدای تهیونگ بود ...
داشت با کسی دعوا میکرد
کنجکاوی اون رو دوباره به پشت در اتاق تهیونگ کشوند
کمی گوشش رو به در نزدیک کرد
تنها صدایی که میشنید صدای تهیونگ بود که داشت عربده میکشید
درست نفهمید موضوع دعوا سر چی بود ولی از صدایی که از تلفن تهیونگ به گوش میرسید فهمید همون دوست دختر سابق تهیونگه
هنوز نمیدونست موضوع دعوا و اون فوش های رکیک چیه تا اینکه صدای خوردن چیزی باضرب به دیوار و شکستن چیزی اومد
و بعد صدای گریه ...
همچین خوشش از تهیونگ نمیاومد ولی دلش واسش میسوخت
کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که شاید کمی نیاز به تنهایی داشته باشه
با حسی بین بغض و دلسوزی از کنار در گذشت
کلا از خاطرش حضور پدرش پاک شده بود
با عجله به سمت در ورودی رفت و ........
ببخشید دیر شددد😭😭😭😭
شرط
لایک : ۴۰
بازنشر : ۱۰
سرنوشت شوم من
part11
تهیونگ خواب بود
واقعا ؟ توی همچین شرایطی ؟ خواب ؟
در مقایسه با خودش که از شوق و ذوق زیاد آروم و قرار نداشت و در پوست خودش نمیگنجید برادرش زیادی خونسرد بود
ولی به نظر خیلی خسته میومد پس بیرون رفت و در رو بست تا تهیونگ استراحت کنه ...
۲ ساعت بعد ...
ماشین مشکی مدل بالا وارد عمارت شد
از پنجره ی اتاق پیاده شدن مرد قد بلند با لباس های گرون قیمت ، برند مشکی رو مشاهده میکرد
قدم هاش رو به سمت بیرون از اتاق گذاشت ..
برای روبهرو شدن با پدر جدیدش کلی ذوق داشت
وقتی داشت از کنار اتاق تهیونگ رد میشد ناگهان صدایی به گوشش خورد
اول فکر کرد بهتره توجه نکنه و رد بشه ولی صدا هر لحضه بالا تر میرفت
صدای تهیونگ بود ...
داشت با کسی دعوا میکرد
کنجکاوی اون رو دوباره به پشت در اتاق تهیونگ کشوند
کمی گوشش رو به در نزدیک کرد
تنها صدایی که میشنید صدای تهیونگ بود که داشت عربده میکشید
درست نفهمید موضوع دعوا سر چی بود ولی از صدایی که از تلفن تهیونگ به گوش میرسید فهمید همون دوست دختر سابق تهیونگه
هنوز نمیدونست موضوع دعوا و اون فوش های رکیک چیه تا اینکه صدای خوردن چیزی باضرب به دیوار و شکستن چیزی اومد
و بعد صدای گریه ...
همچین خوشش از تهیونگ نمیاومد ولی دلش واسش میسوخت
کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که شاید کمی نیاز به تنهایی داشته باشه
با حسی بین بغض و دلسوزی از کنار در گذشت
کلا از خاطرش حضور پدرش پاک شده بود
با عجله به سمت در ورودی رفت و ........
ببخشید دیر شددد😭😭😭😭
شرط
لایک : ۴۰
بازنشر : ۱۰
- ۲۹۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط