My Fateful Destiny
My Fateful Destiny
سرنوشت شوم من
part 10
کمی نزدیک تر رفت و سعی کرد آروم تهیونگ رو صدا بزنه
《 برادر ... 》
با دیدن قامت جونگ کوک شکی بهش وارد شد سریع با آستین های لباسش اشک هاش رو پاک کرد هر چند رد اون گریه ها با پاک کردن اشک هاش نمیرفت و قرمزی چشماش همچی رو لو میداد
لحنش مثل همیشه سرد بود
《 تو اینجا چه غلتی میکنی 》
《 مامان گفت بیام دنبالت بگردم ... از صبحه که خبری ازت نیست ... مشکلی پیش اومده؟ 》
برادر بزرگتر همونطور که آلبوم رو میبست و داخل جیبش میکرد گفت
《 به تو ربطی نداره ... انقدر نمیخواد خودتو بکشی واسه اینکه به چشم پدرم بیای ... پسر بزرگ و البته اصلی این عمارت منم تو نمیتونی جای منو بگیری 》
《 منم دنبال این نیستم که جای تورو بگیرم ... من .. من فقط دلم میخواد یه خانواده داشته باشم که کنارشون زندگی کنم ... دنبال چیز دیگه ای نیستم 》
《 واسم مهم نیست .... 》
و بعد به سمت خونه رفت ...
رفتار تندش هر دفعه مثل تیری به قلب جونگ کوک بود
انگار که آثار گذشته یی که اون سعی داشت از ذهنش پاکشون کنه رو تهیونگ هر دفعه تازه میکرد
بعد از سه ساعت انجام دادن کار های خونه تموم شد و هنوز خبری از تهیونگ نبود ...
با اینکه هر دفعه رفتار تندی با جونگ کوک داشت ولی بازم نگرانش بود ...
از دقیقه اول متوجه شد آلبوم ، آلبوم عکس های اون و دوست دختر سابقشه
بعد از چند دقیقه متوجه شد بی اختار به سمت اتاق تهیونگ کشیده شده ...
کمی تردید داشت ولی دستش رو بالا اورد و تقه ای به در زد
جوابی نشید پس دوباره در زد
ولی باز هم جوابی نشنید ...
با تردید دستش رو به سمت دستگیره در برد و در رو باز کرد
با چیزی که دید کمی تعجب کرد ...
ببخشید که انقدر دیر به دیر پارت میزارممم ولی درک کنید توی شرایط خوبی نیستم 😭😭
شرط پارت بعد
لایک = ۳۰
بازنشر = ۵
سرنوشت شوم من
part 10
کمی نزدیک تر رفت و سعی کرد آروم تهیونگ رو صدا بزنه
《 برادر ... 》
با دیدن قامت جونگ کوک شکی بهش وارد شد سریع با آستین های لباسش اشک هاش رو پاک کرد هر چند رد اون گریه ها با پاک کردن اشک هاش نمیرفت و قرمزی چشماش همچی رو لو میداد
لحنش مثل همیشه سرد بود
《 تو اینجا چه غلتی میکنی 》
《 مامان گفت بیام دنبالت بگردم ... از صبحه که خبری ازت نیست ... مشکلی پیش اومده؟ 》
برادر بزرگتر همونطور که آلبوم رو میبست و داخل جیبش میکرد گفت
《 به تو ربطی نداره ... انقدر نمیخواد خودتو بکشی واسه اینکه به چشم پدرم بیای ... پسر بزرگ و البته اصلی این عمارت منم تو نمیتونی جای منو بگیری 》
《 منم دنبال این نیستم که جای تورو بگیرم ... من .. من فقط دلم میخواد یه خانواده داشته باشم که کنارشون زندگی کنم ... دنبال چیز دیگه ای نیستم 》
《 واسم مهم نیست .... 》
و بعد به سمت خونه رفت ...
رفتار تندش هر دفعه مثل تیری به قلب جونگ کوک بود
انگار که آثار گذشته یی که اون سعی داشت از ذهنش پاکشون کنه رو تهیونگ هر دفعه تازه میکرد
بعد از سه ساعت انجام دادن کار های خونه تموم شد و هنوز خبری از تهیونگ نبود ...
با اینکه هر دفعه رفتار تندی با جونگ کوک داشت ولی بازم نگرانش بود ...
از دقیقه اول متوجه شد آلبوم ، آلبوم عکس های اون و دوست دختر سابقشه
بعد از چند دقیقه متوجه شد بی اختار به سمت اتاق تهیونگ کشیده شده ...
کمی تردید داشت ولی دستش رو بالا اورد و تقه ای به در زد
جوابی نشید پس دوباره در زد
ولی باز هم جوابی نشنید ...
با تردید دستش رو به سمت دستگیره در برد و در رو باز کرد
با چیزی که دید کمی تعجب کرد ...
ببخشید که انقدر دیر به دیر پارت میزارممم ولی درک کنید توی شرایط خوبی نیستم 😭😭
شرط پارت بعد
لایک = ۳۰
بازنشر = ۵
- ۱۰۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط