Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part27
---
مانلی سعی میکرد خودش رو متقاعد کنه که اون پسرِ غریبه، فقط یه دانشجویِ تازه وارده و اون نگاهها و لبخندش هم هیچ معنیِ خاصی نداشته. شاید هم جونگکوک رو از دور دیده و به خاطرِ قیافهیِ معروفش، یه لحظه بهش خیره شده. آره، حتماً همین بوده!
اما یه چیزی تویِ دلش آروم نمیگرفت. اون نگاهِ دقیق، اون لبخندِ کج... انگار که داشت جونگکوک رو ارزیابی میکرد، نه فقط به عنوانِ یه آدمِ معروف، بلکه به عنوانِ کسی که یه راز رو پنهان کرده.
جونگکوک، انگار که متوجهِ تغییری تویِ حال و هوایِ مانلی شده باشه، دستش رو دورِ شونهاش انداخت و گفت: «چی شده عزیزم؟ تو خودت نیستی امروز.»
مانلی سعی کرد لبخند بزنه. «نه، هیچی نیست. فقط یه کم خستهام.»
«مطمئنی؟» جونگکوک با دقت به چشمهاش زل زد. «حس میکنم یه چیزی اذیتت میکنه.»
مانلی مردد بود. آیا باید بهش میگفت؟ آیا باید بهش میگفت که اون پسرِ غریبه، باعث شده حس کنه جونگکوک یه رازی رو پنهان میکنه؟ نه، بهتر بود فعلاً سکوت کنه. شاید خودش زیادی داره به قضیه فکر میکنه.
«نه، واقعاً هیچی نیست.» مانلی با اصرار گفت و سعی کرد خودش رو تویِ بغلِ جونگکوک گم کنه. «فقط دلم برات تنگ شده بود.»
جونگکوک لحظهای مکث کرد، انگار که میخواست حرفی بزنه، اما بعد فقط سرش رو تکون داد و مانلی رو محکمتر بغل کرد. «منم همینطور عزیزم. خیلی.»
***
روزهایِ بعد، مانلی دیگه کمتر تویِ دانشگاه جونگکوک رو میدید. اون یه جورایی انگار که دوباره تویِ نقشِ خودش فرو رفته بود؛ درس، کار، و گهگاهی دیدارهایِ کوتاهِ عاشقانه. اما مانلی دیگه اون مانلیِ سابق نبود. حالا یه سری سوال تویِ ذهنش وول میخوردن که نمیتونست ازشون فرار کنه.
چند بار دیگه هم اون پسرِ غریبه رو دید. یه بار تویِ کافهیِ نزدیکِ دانشگاه، یه بار هم تویِ راهرویی که مانلی داشت ازش رد میشد. هر بار، نگاهشون تویِ هم گره میخورد. اون نگاهِ پسر، همیشه یه جورِ تحلیلگرانه و شاید کمی مرموز بود. انگار که داشت مانلی رو میشناخت، اما خودش رو به اون راه میزد.
یه روز، وقتی مانلی داشت از کلاس بیرون میاومد، متوجه شد که اون پسر دوباره همونجاست. ایستاده بود کنارِ یه ستون و داشت به سمتِ درِ خروجی نگاه میکرد. مانلی این بار تصمیم گرفت که دیگه سکوت نکنه. جلو رفت و با یه لحنِ متعجب پرسید: «ببخشید... شما؟»
پسر برگشت و همون لبخندِ کجِ همیشگی رو زد. «بله؟»
«من... من شما رو قبلاً اینجا ندیدم. دانشجو هستین؟» مانلی سعی کرد صداش آروم و دوستانه باشه.
پسر کمی سرش رو کج کرد. «میشه گفت... یه جورایی.»
«یه جورایی؟» مانلی ابروهاش رو بالا انداخت. «یعنی چی؟»
پسر یه قدم نزدیکتر اومد. حالا مانلی میتونست بهتر ببینه. چشمهاش یه رنگِ خاصی داشتن، یه رنگِ بینِ قهوهای و خاکستری، که یه جورِ جدیتِ عجیبی توش بود. «یعنی من اینجا دانشجو نیستم، اما... دلایلِ خاصی دارم که اینجا وقت میگذرونم.»
«دلایلِ خاص؟» مانلی حس میکرد داره واردِ یه بازیِ خطرناک میشه، اما نمیتونست جلو بره. کنجکاویاش از ترسی که داشت، بیشتر بود.
پسر لبخندش رو کمی گشادتر کرد. «آره. شاید یه روزی فهمیدی.» و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ مانلی بمونه، به سمتِ درِ خروجی رفت و تویِ جمعیت گم شد.
مانلی همونجا ایستاده بود و به رفتنش خیره شده بود. حرفهایِ اون پسر، مثلِ یه رازِ دیگه، تویِ ذهنش پیچید. «شاید یه روزی فهمیدی...» این یعنی چی؟ آیا اون پسر، کلیدِ یه سری جوابها بود؟ جوابی که مانلی حالا بیشتر از همیشه دنبالش بود؟
---
60 لایک
10 بازنشر
40 کامنت
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part27
---
مانلی سعی میکرد خودش رو متقاعد کنه که اون پسرِ غریبه، فقط یه دانشجویِ تازه وارده و اون نگاهها و لبخندش هم هیچ معنیِ خاصی نداشته. شاید هم جونگکوک رو از دور دیده و به خاطرِ قیافهیِ معروفش، یه لحظه بهش خیره شده. آره، حتماً همین بوده!
اما یه چیزی تویِ دلش آروم نمیگرفت. اون نگاهِ دقیق، اون لبخندِ کج... انگار که داشت جونگکوک رو ارزیابی میکرد، نه فقط به عنوانِ یه آدمِ معروف، بلکه به عنوانِ کسی که یه راز رو پنهان کرده.
جونگکوک، انگار که متوجهِ تغییری تویِ حال و هوایِ مانلی شده باشه، دستش رو دورِ شونهاش انداخت و گفت: «چی شده عزیزم؟ تو خودت نیستی امروز.»
مانلی سعی کرد لبخند بزنه. «نه، هیچی نیست. فقط یه کم خستهام.»
«مطمئنی؟» جونگکوک با دقت به چشمهاش زل زد. «حس میکنم یه چیزی اذیتت میکنه.»
مانلی مردد بود. آیا باید بهش میگفت؟ آیا باید بهش میگفت که اون پسرِ غریبه، باعث شده حس کنه جونگکوک یه رازی رو پنهان میکنه؟ نه، بهتر بود فعلاً سکوت کنه. شاید خودش زیادی داره به قضیه فکر میکنه.
«نه، واقعاً هیچی نیست.» مانلی با اصرار گفت و سعی کرد خودش رو تویِ بغلِ جونگکوک گم کنه. «فقط دلم برات تنگ شده بود.»
جونگکوک لحظهای مکث کرد، انگار که میخواست حرفی بزنه، اما بعد فقط سرش رو تکون داد و مانلی رو محکمتر بغل کرد. «منم همینطور عزیزم. خیلی.»
***
روزهایِ بعد، مانلی دیگه کمتر تویِ دانشگاه جونگکوک رو میدید. اون یه جورایی انگار که دوباره تویِ نقشِ خودش فرو رفته بود؛ درس، کار، و گهگاهی دیدارهایِ کوتاهِ عاشقانه. اما مانلی دیگه اون مانلیِ سابق نبود. حالا یه سری سوال تویِ ذهنش وول میخوردن که نمیتونست ازشون فرار کنه.
چند بار دیگه هم اون پسرِ غریبه رو دید. یه بار تویِ کافهیِ نزدیکِ دانشگاه، یه بار هم تویِ راهرویی که مانلی داشت ازش رد میشد. هر بار، نگاهشون تویِ هم گره میخورد. اون نگاهِ پسر، همیشه یه جورِ تحلیلگرانه و شاید کمی مرموز بود. انگار که داشت مانلی رو میشناخت، اما خودش رو به اون راه میزد.
یه روز، وقتی مانلی داشت از کلاس بیرون میاومد، متوجه شد که اون پسر دوباره همونجاست. ایستاده بود کنارِ یه ستون و داشت به سمتِ درِ خروجی نگاه میکرد. مانلی این بار تصمیم گرفت که دیگه سکوت نکنه. جلو رفت و با یه لحنِ متعجب پرسید: «ببخشید... شما؟»
پسر برگشت و همون لبخندِ کجِ همیشگی رو زد. «بله؟»
«من... من شما رو قبلاً اینجا ندیدم. دانشجو هستین؟» مانلی سعی کرد صداش آروم و دوستانه باشه.
پسر کمی سرش رو کج کرد. «میشه گفت... یه جورایی.»
«یه جورایی؟» مانلی ابروهاش رو بالا انداخت. «یعنی چی؟»
پسر یه قدم نزدیکتر اومد. حالا مانلی میتونست بهتر ببینه. چشمهاش یه رنگِ خاصی داشتن، یه رنگِ بینِ قهوهای و خاکستری، که یه جورِ جدیتِ عجیبی توش بود. «یعنی من اینجا دانشجو نیستم، اما... دلایلِ خاصی دارم که اینجا وقت میگذرونم.»
«دلایلِ خاص؟» مانلی حس میکرد داره واردِ یه بازیِ خطرناک میشه، اما نمیتونست جلو بره. کنجکاویاش از ترسی که داشت، بیشتر بود.
پسر لبخندش رو کمی گشادتر کرد. «آره. شاید یه روزی فهمیدی.» و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ مانلی بمونه، به سمتِ درِ خروجی رفت و تویِ جمعیت گم شد.
مانلی همونجا ایستاده بود و به رفتنش خیره شده بود. حرفهایِ اون پسر، مثلِ یه رازِ دیگه، تویِ ذهنش پیچید. «شاید یه روزی فهمیدی...» این یعنی چی؟ آیا اون پسر، کلیدِ یه سری جوابها بود؟ جوابی که مانلی حالا بیشتر از همیشه دنبالش بود؟
---
60 لایک
10 بازنشر
40 کامنت
- ۶۷۶
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط