Part29
هوایِ خنکِ عصرگاهی، بویِ کیکِ شکلاتی و عطرِ گلهایِ رزِ صورتی که تویِ پنتهاوسِ جولیا پیچیده بود، سعی داشت تا حدودی غمِ مانلی رو کمرنگ کنه. بعد از دعوایِ تلخ با جونگکوک و اون سکوتِ چند روزه، دوستانش تصمیم گرفته بودن که تولدش رو دستکم نگیرن. هانا، جولیا و مینا با وسواسِ خاصی همه چیز رو برایِ یه جشنِ غافلگیرکننده آماده کرده بودن.
مانلی با دیدنِ همه، لبخندی کمرنگ زد. سعی میکرد قوی به نظر برسه، اما دلش هنوز پیشِ جونگکوک بود. اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش تویِ چند روزِ گذشته، مثلِ یه زخمِ کهنه، روحش رو آزار میداد.
مهمونها یکییکی میرسیدن. خندهها، شوخیها، و صدایِ موزیکِ ملایم، فضا رو پر کرده بود. مانلی تلاش میکرد تویِ جمع غرق بشه، اما انگار که یه وزنه نامرئی، قلبش رو به سمتِ پایین میکشید.
بعد از شام و کلی رقص و شادیِ ظاهری، نوبت به کادوها رسید. اول کادوهایِ هانا و مینا و بقیه. هر کدوم یه هدیهیِ کوچیک و بامزه، یه یادگاریِ شیرین. مانلی تشکر میکرد و سعی میکرد خوشحال به نظر بیاد، اما یه حسِ عجیبی تویِ دلش بود. انگار که منتظرِ یه چیزِ دیگه بود.
«خب، دیگه فقط یه کادو مونده!» جولیا با هیجان گفت و به یه جعبهیِ دراز و باریک که با یه روبانِ مشکیِ ساده بسته شده بود، اشاره کرد. «اینم از طرفِ جونگکوک.»
مانلی قلبش فرو ریخت. جونگکوک... نیومده بود. شاید هم دلیلِ اصلیِ این دعوا و سکوت، همین بود؟ حسِ بدی بهش دست داد. جعبه رو با تردید برداشت. سنگین نبود، ولی یه حسِ خاصی داشت. روبانِ مشکی رو باز کرد و درِ جعبه رو برداشت.
داخلِ جعبه، یه میکروفنِ استودیوییِ شیک قرار داشت. براق، مشکی، و کاملاً حرفهای. مانلی با تعجب بهش خیره شد. میکروفن؟ چرا جونگکوک براش میکروفن خریده بود؟
همینطور که داشت به میکروفن فکر میکرد، صدایِ جونگکوک از ورودیِ پنتهاوس اومد. «ببخشید دیر شد.»
همه برگشتن. جونگکوک با همون کتِ چرمِ مشکی که مانلی اول دیده بودش، ایستاده بود. نگاهش سرد و بیحالت بود. انگار که نه انگار اینجا جشنِ تولدِ کسیه. انگار که نه انگار همین چند روز پیش، دعوایِ بزرگی بینش و مانلی راه افتاده بود.
نگاهش مستقیم به مانلی افتاد. مانلی تویِ چشماش هیچ اثری از عشق، دلتنگی، یا حتی عصبانیتِ قبلی ندید. فقط یه خلأ بود. یه سردیِ مطلق.
جونگکوک جلو اومد. بدونِ هیچ حرفی، میکروفن رو از دستِ مانلی گرفت. همه با تعجب نگاهش میکردن. جونگکوک بدونِ مکث، میکروفن رو به بلندگوهایِ بزرگی که برایِ جشن روشن بود، وصل کرد. صدایِ سوتِ ضعیفی بلند شد و بعد، سکوت.
همه منتظر بودن. انگار که جونگکوک میخواست یه آهنگِ عاشقانه بخونه اما جونگکوک شروع کرد:
«میدونم که الان وقتِ مناسبی نیست، و شاید هیچوقت وقتِ مناسبی نباشه. ولی دیگه نمیتونم این حقیقت رو پنهان کنم. مخصوصاً با این هدیه...» نگاهش دوباره به مانلی افتاد، ولی این بار یه جورِ حسرتِ عمیق تویِ چشماش بود که سعی میکرد پنهونش کنه. «یه مدتیه که مانلی و من... رابطهمون بر پایهیِ یه شرط شروع شد.»
صدایِ نفسها تویِ پنتهاوس حبس شد. همه با ناباوری به جونگکوک و مانلی نگاه میکردن. مانلی حس کرد خونِ تویِ رگهاش یخ زد. قلبش شروع کرد به تند تند زدن، اما نه از هیجان.
«من... شرط بستم که میتونم دلِ مانلی رو به دست بیارم. شرط بستم که میتونم اون رو عاشقِ خودم کنم. یه شرطِ مسخره، بینِ من و یه نفرِ دیگه... که حالا دیگه مهم نیست کی بود.» جونگکوک ادامه داد، صداش آروم ولی محکم بود، انگار که داشت یه لیستِ خرید رو میخوند. «و اون شرط... الان دیگه انجام شده. چون مانلی... عاشقِ منه.»
این جمله آخر رو با چنان سردی و بیتفاوتیای گفت که انگار داره یه حقیقتِ بدیهی رو بیان میکنه. انگار که عشقِ مانلی، فقط یه نتیجهیِ قابلِ پیشبینی از یه بازی بود.
مانلی حس کرد دنیا دورِ سرش میچرخه. این دیگه چه اعترافی بود؟ این چه داستانی بود که جونگکوک داشت تعریف میکرد؟ چرا اینقدر سرد؟ چرا اینقدر بیرحمانه؟
«من این شرط رو بردم. مانلی... عاشقِ منه.» جونگکوک حرفش رو تکرار کرد و بعد، میکروفن رو رویِ میز گذاشت. نگاهش رو از مانلی گرفت و به جمعیتِ مات و مبهوتِ دور و برش دوخت. «ببخشید»
مانلی حس کرد که قلبش تیکه تیکه شده. نه فقط از حرفِ جونگکوک، بلکه از نحوهیِ گفتنش. انگار که تمامِ اون عشق، اون لحظاتِ مشترک، اون احساسات، همهشون یه بازیِ یه طرفه بودن. یه دروغِ بزرگ.
اشکهاش شروع به سرازیر شدن کردن، اما سعی کرد قوی باشه. لبش رو گزید و به جونگکوک خیره شد. میخواست فریاد بزنه، میخواست بپرسه چرا؟ چرا اینقدر بیرحمانه؟ ولی صداش تویِ گلوش گیر کرده بود.
---
50 لایک
80 کامنت
40 لایک
مانلی با دیدنِ همه، لبخندی کمرنگ زد. سعی میکرد قوی به نظر برسه، اما دلش هنوز پیشِ جونگکوک بود. اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش تویِ چند روزِ گذشته، مثلِ یه زخمِ کهنه، روحش رو آزار میداد.
مهمونها یکییکی میرسیدن. خندهها، شوخیها، و صدایِ موزیکِ ملایم، فضا رو پر کرده بود. مانلی تلاش میکرد تویِ جمع غرق بشه، اما انگار که یه وزنه نامرئی، قلبش رو به سمتِ پایین میکشید.
بعد از شام و کلی رقص و شادیِ ظاهری، نوبت به کادوها رسید. اول کادوهایِ هانا و مینا و بقیه. هر کدوم یه هدیهیِ کوچیک و بامزه، یه یادگاریِ شیرین. مانلی تشکر میکرد و سعی میکرد خوشحال به نظر بیاد، اما یه حسِ عجیبی تویِ دلش بود. انگار که منتظرِ یه چیزِ دیگه بود.
«خب، دیگه فقط یه کادو مونده!» جولیا با هیجان گفت و به یه جعبهیِ دراز و باریک که با یه روبانِ مشکیِ ساده بسته شده بود، اشاره کرد. «اینم از طرفِ جونگکوک.»
مانلی قلبش فرو ریخت. جونگکوک... نیومده بود. شاید هم دلیلِ اصلیِ این دعوا و سکوت، همین بود؟ حسِ بدی بهش دست داد. جعبه رو با تردید برداشت. سنگین نبود، ولی یه حسِ خاصی داشت. روبانِ مشکی رو باز کرد و درِ جعبه رو برداشت.
داخلِ جعبه، یه میکروفنِ استودیوییِ شیک قرار داشت. براق، مشکی، و کاملاً حرفهای. مانلی با تعجب بهش خیره شد. میکروفن؟ چرا جونگکوک براش میکروفن خریده بود؟
همینطور که داشت به میکروفن فکر میکرد، صدایِ جونگکوک از ورودیِ پنتهاوس اومد. «ببخشید دیر شد.»
همه برگشتن. جونگکوک با همون کتِ چرمِ مشکی که مانلی اول دیده بودش، ایستاده بود. نگاهش سرد و بیحالت بود. انگار که نه انگار اینجا جشنِ تولدِ کسیه. انگار که نه انگار همین چند روز پیش، دعوایِ بزرگی بینش و مانلی راه افتاده بود.
نگاهش مستقیم به مانلی افتاد. مانلی تویِ چشماش هیچ اثری از عشق، دلتنگی، یا حتی عصبانیتِ قبلی ندید. فقط یه خلأ بود. یه سردیِ مطلق.
جونگکوک جلو اومد. بدونِ هیچ حرفی، میکروفن رو از دستِ مانلی گرفت. همه با تعجب نگاهش میکردن. جونگکوک بدونِ مکث، میکروفن رو به بلندگوهایِ بزرگی که برایِ جشن روشن بود، وصل کرد. صدایِ سوتِ ضعیفی بلند شد و بعد، سکوت.
همه منتظر بودن. انگار که جونگکوک میخواست یه آهنگِ عاشقانه بخونه اما جونگکوک شروع کرد:
«میدونم که الان وقتِ مناسبی نیست، و شاید هیچوقت وقتِ مناسبی نباشه. ولی دیگه نمیتونم این حقیقت رو پنهان کنم. مخصوصاً با این هدیه...» نگاهش دوباره به مانلی افتاد، ولی این بار یه جورِ حسرتِ عمیق تویِ چشماش بود که سعی میکرد پنهونش کنه. «یه مدتیه که مانلی و من... رابطهمون بر پایهیِ یه شرط شروع شد.»
صدایِ نفسها تویِ پنتهاوس حبس شد. همه با ناباوری به جونگکوک و مانلی نگاه میکردن. مانلی حس کرد خونِ تویِ رگهاش یخ زد. قلبش شروع کرد به تند تند زدن، اما نه از هیجان.
«من... شرط بستم که میتونم دلِ مانلی رو به دست بیارم. شرط بستم که میتونم اون رو عاشقِ خودم کنم. یه شرطِ مسخره، بینِ من و یه نفرِ دیگه... که حالا دیگه مهم نیست کی بود.» جونگکوک ادامه داد، صداش آروم ولی محکم بود، انگار که داشت یه لیستِ خرید رو میخوند. «و اون شرط... الان دیگه انجام شده. چون مانلی... عاشقِ منه.»
این جمله آخر رو با چنان سردی و بیتفاوتیای گفت که انگار داره یه حقیقتِ بدیهی رو بیان میکنه. انگار که عشقِ مانلی، فقط یه نتیجهیِ قابلِ پیشبینی از یه بازی بود.
مانلی حس کرد دنیا دورِ سرش میچرخه. این دیگه چه اعترافی بود؟ این چه داستانی بود که جونگکوک داشت تعریف میکرد؟ چرا اینقدر سرد؟ چرا اینقدر بیرحمانه؟
«من این شرط رو بردم. مانلی... عاشقِ منه.» جونگکوک حرفش رو تکرار کرد و بعد، میکروفن رو رویِ میز گذاشت. نگاهش رو از مانلی گرفت و به جمعیتِ مات و مبهوتِ دور و برش دوخت. «ببخشید»
مانلی حس کرد که قلبش تیکه تیکه شده. نه فقط از حرفِ جونگکوک، بلکه از نحوهیِ گفتنش. انگار که تمامِ اون عشق، اون لحظاتِ مشترک، اون احساسات، همهشون یه بازیِ یه طرفه بودن. یه دروغِ بزرگ.
اشکهاش شروع به سرازیر شدن کردن، اما سعی کرد قوی باشه. لبش رو گزید و به جونگکوک خیره شد. میخواست فریاد بزنه، میخواست بپرسه چرا؟ چرا اینقدر بیرحمانه؟ ولی صداش تویِ گلوش گیر کرده بود.
---
50 لایک
80 کامنت
40 لایک
- ۸۵۷
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط