{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part28
---

روزها می‌گذشت و مانلی همچنان درگیرِ اون حسِ عجیبِ عدمِ اطمینان بود. نگاه‌هایِ پسرِ غریبه، حرف‌هایِ نیمه‌کاره‌اش، و اون احساسِ گنگ که جونگ‌کوک چیزی رو ازش پنهان می‌کنه، مثلِ خوره به جونش افتاده بود. هر بار که جونگ‌کوک رو می‌دید، یه سوالِ ناگفته تویِ چشماش بود که سعی می‌کرد پنهونش کنه، اما انگار که جونگ‌کوک هم متوجهِ این سکوتِ سنگین شده بود.

یه بعد از ظهر، وقتی مانلی تویِ کتابخونه مشغولِ مطالعه بود، جونگ‌کوک با یه دسته گلِ رزِ قرمز اومد پیشش. لبخندی زد، اما مانلی حس کرد اون لبخند، مثلِ همیشه، واقعی نیست. یه جورِ اجبار و شاید یه جورِ دلجوییِ زودگذر تویِ نگاهش بود.

«اینا برایِ توئه، عزیزم.» جونگ‌کوک گل‌ها رو جلو آورد.

مانلی گل‌ها رو گرفت، اما لبخندش ماسید. «ممنون... ولی چرا؟»

جونگ‌کوک کمی جا خورد. «چرا نداره که! همینجوری... چون دوستت دارم.»

«واقعاً؟» مانلی نتونست جلویِ خودش رو بگیره. لحنش کمی تند شد. «یا چون حس می‌کنی این مدت کمتر بهم توجه کردی؟ یا چون می‌دونی که این روزا یه چیزایی ذهنم رو مشغول کرده و می‌خوای با این گل‌ها آرومم کنی؟»

جونگ‌کوک اخم کرد. «مانلی، داری چی می‌گی؟ این چه حرفیه؟»

«حرفِ واقعی! چرا اینقدر ازم دوری می‌کنی؟ چرا اینقدر مرموزی؟ اون پسرِ غریبه کی بود که دیدم باهات حرف می‌زد؟ چرا وقتی ازش پرسیدم، جوابِ درستی بهم نداد؟ چرا تو بهم نمی‌گی؟» مانلی دیگه نمی‌تونست احساساتِ سرکوب شده‌اش رو کنترل کنه. بغضش داشت می‌ترکید.

«کدوم پسرِ غریبه؟» جونگ‌کوک با تعجب پرسید. «من با کسی نبودم.»

«دروغ نگو جونگ‌کوک!» مانلی داد زد و باعث شد چند نفر سرشون رو برگردونن. «من خودم دیدمت! داشتی باهاش حرف می‌زدی! اونم یه جورِ خاصی نگات می‌کرد! انگار که... انگار که تو رو می‌شناخت! تو داری یه چیزی رو از من قایم می‌کنی!»

اشک تویِ چشم‌هایِ مانلی جمع شده بود. «من دیگه نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم. دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد کنم، اگه قرار باشه همه چیز رو ازم پنهان کنی!»

جونگ‌کوک سعی کرد آرومش کنه. دستش رو دراز کرد، اما مانلی عقب کشید. «دست نزن بهم!»

سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. جونگ‌کوک با ناباوری به مانلی نگاه می‌کرد. انگار که انتظارِ این واکنش رو نداشت. «پس... می‌خوای چی کار کنی؟» صداش سرد شده بود.

«من... من دیگه نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم.» مانلی با بغض گفت. «من بهت احتیاج دارم، ولی نه به این جونگ‌کوکِ پنهان‌کار. من باید مطمئن باشم که تو واقعاً مالِ منی، نه مالِ یه کسِ دیگه. نه مالِ یه شرط.»

چشم‌هایِ جونگ‌کوک از شنیدنِ کلمه‌یِ «شرط» گشاد شد. سعی کرد چیزی بگه، اما مانلی نذاشت.

«من دیگه نمی‌تونم ببینمت. حداقل تا چند روزِ آینده. تا وقتی که آروم بشم و بتونم درست فکر کنم.» مانلی سریع گل‌ها رو رویِ میز انداخت و از کتابخونه بیرون زد. اشک‌هاش رویِ صورتش می‌ریخت و قلبش از درد فشرده می‌شد.

جونگ‌کوک همونجا ایستاده بود، گیج و مبهوت. حرفِ آخرِ مانلی، «شرط»، مثلِ یه پتک تویِ سرش کوبیده شد. حالا دیگه همه چیز خراب شده بود.

***

مانلی با عجله به سمتِ خونه رفت. تمامِ احساساتِ انباشته شده‌اش، اون حسِ خیانت، اون عدمِ اطمینان، همه با هم مثلِ یه موجِ سهمگین بهش هجوم آورده بودن. اون پسرِ غریبه، حرف‌هایِ جولیا، و حالا حرفِ خودِ مانلی در موردِ «شرط»... همه‌یِ این‌ها انگار که داشتن به یه حقیقتِ تلخ اشاره می‌کردن.

تمامِ شب رو گریه کرد و سعی کرد بخوابه، اما خواب به چشم‌هاش نمی‌اومد. حالا دیگه فقط دلتنگِ جونگ‌کوک نبود، ازش دلخور بود، ازش ناراحت بود و از همه بدتر، ازش می‌ترسید. می‌ترسید که تمامِ این مدت، تویِ یه بازیِ بزرگ گرفتار بوده باشه.

چند روزِ بعد، هیچ تماسی بینشون رد و بدل نشد. مانلی سعی می‌کرد سر خودش رو گرم کنه، اما هر بار که جونگ‌کوک رو تویِ دانشگاه می‌دید، قلبش فرو می‌ریخت. جونگ‌کوک هم انگار که از عمد ازش دوری می‌کرد، با نگاهی سرد و بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شد.

نزدیک شدنِ روزِ تولدِ مانلی، به جایِ هیجان، فقط اضطراب رو تویِ دلش بیشتر می‌کرد. چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ آیا این دعوا، پایانِ رابطه‌اشون بود؟ یا سرآغازِ یه حقیقتِ تلخ‌تر؟

---


60 لایک
16 بازنشر
85 کامنت
دیدگاه ها (۹۹)

Part29

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part30---سکوتِ سنگینِ پنت‌هاوس، ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part27---مانلی سعی می‌کرد خودش ر...

اره خلاصه. شوهرت بشم، خانومی!؟ (مدیونی اگه فکر کنی مربوط به ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۱---روزِ دانشگاه، که قرار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط