{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز بخاطر گرمای شدید ساحل ، تمام ماسه ها سوخته بودند و

امروز بخاطر گرمای شدید ساحل ، تمام ماسه ها سوخته بودند و الان که شب بود بوی سوختنی شان از ساحل می آمد و بین خانه های اجاره ای می‌پیچید .
صاحب خانه روی ایوان نشسته بود و داشت با یک بطری آب معدنی حالت تهوع اش را فروکش میکرد .
دید از خیابان خاکی تاریک یک ماشین آمد و پیچید داخل حیاط خانه ها، یک پراید بود و خانواده ای داخلش بودند .
مردی که پشت فرمان بود ، پیاده شد و با وحشت فریاد میزد و به طرف او میدوید ، بعد گفت که پسرش فرار کرده تو ساحل نمیدونه چیکار کنه ، امشب حالش بد بوده .
مرد از روی پله ها بالا آمد و گفت : تروجان مادرت اگر آدم داری بیاین کمکم .
صاحبخانه زیر لب گفت : چه خانواده پیگیری .
بعد یک ذره دیگر آب خورد ، از لبهٔ ایوان بلند شد و گفت پسرت تا الان مُرده .
زنگ بزن به آتش نشانی ، داداش من خودم وقتی سیزده سالم بود ننه بابام گذاشتن رفتن دهنم صاف شد .
پدر به او خیره ماند ، اما پاهایش می‌لرزید ، میخواست چیزی بگوید .
صاحب خانه گفت اگر اون موقع فکر بچه ت بودی الان فرار نمی‌کرد ، بخدا فقط زاییدن نیست که .
پدر دوید سمت ماشین و یک میله بیرون کشید و به سمت او آمد .
صاحب خانه فریاد زد : بزن مرتیکه ، بزن چون واقعیت رو میگم .
پدر فحش داد و رفت توی ماشین نشست .
مادر گفت چی شد ؟
پدر گفت ساکت !
بعد ماشین راه افتاد ، صاحب خانه بطری را بالا کشید و بعد توف کرد .
ماشین از داخل جاده به بیرون رفت .
بعد صاحب خانه که مطمئن شد ماشین دور شده لب درگاه اتاق ایستاد ، خم شد در تاریکی و گفت : اگر من نبودم سگ ها خورده بودنت .
صدای ضعیف پسر آغشته به گریه از داخل اتاق تاریک آمد : میدانم .

پایان
دیدگاه ها (۰)

یک روز سرد زمستانی بود .بازتاب آفتاب روی یخ و بعد مه های سرد...

روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .آسمان بالای سر...

فقط در شب ها باهام حرف میزنه .حرامزاده چیزی نمیگه جز شکست ، ...

ادامه پارت ۶ تا اینجا راضی بودی توی کامنت ها بهم بگو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط