یک روز سرد زمستانی بود .
یک روز سرد زمستانی بود .
بازتاب آفتاب روی یخ و بعد مه های سرد ، فقط گیجی ایجاد میکرد .
آبریزش بینی و عطسه های مکرر ، سرخ شدن صورت و کبود شدن پوست !
پلیس ها ، در ساختمان کنار یک بخاری جمع شده بودند و درباره آن قاتل معروف حرف میزدند .
- میگم چرا زمستان میاد ؟
- چون زمستان نمیشه فرار کرد .
- نه احمق ، چون در زمستان جنازه دیده نمیشه .
بعد کسی در اتاق را زد ، همه با وحشت برگشتند .
یکی اسلحه برداشت و سریع در را باز کرد .
فرمانده بود ، تمام بدنش میلرزید ، گفت که چه چرت و پرتی میگفتید ؟
مکه اینجا باید داستان ترسناک بگید ؟
یروز قاتل میاد تیکه تیکتون میکنه .
بعدمیره زن و بچه تان را ...
یکی از اقسر ها گفت : غلط میکند .
فرمانده برگشت به او خیره شد و رفت طرفش و شانه ها را محکم گرفت و بلند داد زد : غلط میکنه رو تو عمل بگو وقتی یک گلوله خالی کردی توی سرش ، نه اینکه ناموست رو به گرمای این بخاری بفروشی .
-: حرومزاده
- : چه گوهی خوردی ؟
او را روی بخاری هُل داد .
شعله ها بلند شدند و بعد خفته شدند دو افسر جلو آمدند و با خونسردی جلویشان را گرفتند و زمزمه ای تسکین بخش از گلویشان خارج شد یکی دیگر اسلحه کشید رفت جلو در و بیرون را نگاه کرد : تاریکی + بارش شدید برف
در را بست و گفت : این لعنتی هرکس هست محلیه
فرمانده گفت بعید میدانم .
-: چرا ، اگر محلی نبود نمی آمد تو این روستا
یکی دیگر گفت : چای میخورید فرمانده ؟
فرمانده تند گفت آره .
و او رفت سمت اتاقک آشپزخانه.
بوی چایی در فضا پیچید .
افسر ها نفس عمیقی کشیدند و بیشتر به بخاری چسبیدن .
فرمانده گفت باید با هم باشیم ، اون لعنتی حتما هیکل گنده ای داره .
بعد دید یک سایه لاغر از پشت پنجره به او خیره شده ، خواست تکانی بخورد که ناگهان بوی خون در سرش پیچیده و تمام دنیایش شلیک یک جرقه شد .
افسر ها برگشتند .
دو نفر اسلحه بیرون کشیدند اما در این مدت سایه از پشت پنجره خزید و فریاد بلندی زد و در برف ها دوید .
یکی از افسر ها میخواست در را باز کند .
اما دستش روی دستگیره ماند ،
گلوله صورتش را سوراخ کرده بود.
دیگری که به او خیره شده بود فریاد زد : دونفرند ، دونفرند .
دوباره تیری از یک پنجره دیگر به سر او خورد .
فریاد افسر دیگر بلند شد : آشپزخانه ، بیایید آشپزخانه اونجا پنجره ندارد .
بعد ناگهان چهارستون ساختمان لرزید و تمام برق ها قطع شد .
بعد صدای فریاد قاتل ها از چندین گوشه ساختمان آمد ، همچون گرگ زوزه میکشیدند .
پلیس ها در تاریکی میلرزیدند ، رفتند توی اتاق آشپزخانه ، بعد زانو زدند و اسلحه شان را انداختند کف زمین .
و منتظر ماندند!
بالاخره درب باز شد و دانه های برف به داخل آمد .
یکی از افسر ها فریاد زد : ما تسلیم هستیم .
قاتل جلوتر آمد ، یک کاپشن زرد رنگ پوشیده بود .
صورتش زیر نور نئون معلوم شد ، پوشیده از اشک بود .
صدای هق هق از گلویش خارج میشد ، شانه هایش میلرزیدند .
پشت سر او هشت مرد دیگر وارد شدند که شاتگان داشتند .
تک تک وارد شدند و کنار افسر ها ایستادند .
مرد اشک هایش را پاک کرد اما باز هم آمد و فریاد زد : سرشون رو ببرید .
بازتاب آفتاب روی یخ و بعد مه های سرد ، فقط گیجی ایجاد میکرد .
آبریزش بینی و عطسه های مکرر ، سرخ شدن صورت و کبود شدن پوست !
پلیس ها ، در ساختمان کنار یک بخاری جمع شده بودند و درباره آن قاتل معروف حرف میزدند .
- میگم چرا زمستان میاد ؟
- چون زمستان نمیشه فرار کرد .
- نه احمق ، چون در زمستان جنازه دیده نمیشه .
بعد کسی در اتاق را زد ، همه با وحشت برگشتند .
یکی اسلحه برداشت و سریع در را باز کرد .
فرمانده بود ، تمام بدنش میلرزید ، گفت که چه چرت و پرتی میگفتید ؟
مکه اینجا باید داستان ترسناک بگید ؟
یروز قاتل میاد تیکه تیکتون میکنه .
بعدمیره زن و بچه تان را ...
یکی از اقسر ها گفت : غلط میکند .
فرمانده برگشت به او خیره شد و رفت طرفش و شانه ها را محکم گرفت و بلند داد زد : غلط میکنه رو تو عمل بگو وقتی یک گلوله خالی کردی توی سرش ، نه اینکه ناموست رو به گرمای این بخاری بفروشی .
-: حرومزاده
- : چه گوهی خوردی ؟
او را روی بخاری هُل داد .
شعله ها بلند شدند و بعد خفته شدند دو افسر جلو آمدند و با خونسردی جلویشان را گرفتند و زمزمه ای تسکین بخش از گلویشان خارج شد یکی دیگر اسلحه کشید رفت جلو در و بیرون را نگاه کرد : تاریکی + بارش شدید برف
در را بست و گفت : این لعنتی هرکس هست محلیه
فرمانده گفت بعید میدانم .
-: چرا ، اگر محلی نبود نمی آمد تو این روستا
یکی دیگر گفت : چای میخورید فرمانده ؟
فرمانده تند گفت آره .
و او رفت سمت اتاقک آشپزخانه.
بوی چایی در فضا پیچید .
افسر ها نفس عمیقی کشیدند و بیشتر به بخاری چسبیدن .
فرمانده گفت باید با هم باشیم ، اون لعنتی حتما هیکل گنده ای داره .
بعد دید یک سایه لاغر از پشت پنجره به او خیره شده ، خواست تکانی بخورد که ناگهان بوی خون در سرش پیچیده و تمام دنیایش شلیک یک جرقه شد .
افسر ها برگشتند .
دو نفر اسلحه بیرون کشیدند اما در این مدت سایه از پشت پنجره خزید و فریاد بلندی زد و در برف ها دوید .
یکی از افسر ها میخواست در را باز کند .
اما دستش روی دستگیره ماند ،
گلوله صورتش را سوراخ کرده بود.
دیگری که به او خیره شده بود فریاد زد : دونفرند ، دونفرند .
دوباره تیری از یک پنجره دیگر به سر او خورد .
فریاد افسر دیگر بلند شد : آشپزخانه ، بیایید آشپزخانه اونجا پنجره ندارد .
بعد ناگهان چهارستون ساختمان لرزید و تمام برق ها قطع شد .
بعد صدای فریاد قاتل ها از چندین گوشه ساختمان آمد ، همچون گرگ زوزه میکشیدند .
پلیس ها در تاریکی میلرزیدند ، رفتند توی اتاق آشپزخانه ، بعد زانو زدند و اسلحه شان را انداختند کف زمین .
و منتظر ماندند!
بالاخره درب باز شد و دانه های برف به داخل آمد .
یکی از افسر ها فریاد زد : ما تسلیم هستیم .
قاتل جلوتر آمد ، یک کاپشن زرد رنگ پوشیده بود .
صورتش زیر نور نئون معلوم شد ، پوشیده از اشک بود .
صدای هق هق از گلویش خارج میشد ، شانه هایش میلرزیدند .
پشت سر او هشت مرد دیگر وارد شدند که شاتگان داشتند .
تک تک وارد شدند و کنار افسر ها ایستادند .
مرد اشک هایش را پاک کرد اما باز هم آمد و فریاد زد : سرشون رو ببرید .
- ۱۵۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط