"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:21
ولی تا حد زیادی آرامش گرفت و خیالش راحت شد. اما با حرف جدیدی که جونگکوک زد جا خورد.
_هیچکس تا حالا نتونسته منو به اندازه تو *ورنی کنه.
نمیدونست چطوری آب بشه و درون زمین فرو بره وگرنه حتما اینکار رو میکرد. با خجالت سرش رو بالا گرفت و به چهره اش نگاه کرد.
حالا چشمهای خمار شدهای بهش نگاه میکرد و مدام آب دهانش رو قورت میداد.
برای اینکه بتونه جو رو عوض کنه به سینی غذاها نگاه انداخت و گذاشت جلوی خودشون.
خیلی گرسنه بود و امیدوار بود موقع غذا خوردن عین وحشیا به نظر نرسه.
_حتما خیلی گرسنته بخورش..
سری تکون داد.
بعد اون باهم ناهار خوردن و دیار کنجکاو بود برای ناهار چرا به پایین نرفتن. ولی خب اینجا غذا خوردن هم حس راحتی میداد.
جونگکوک به دیار گفته بود که چند لحظه به پایین میره و برمیگرده. اما دلیلش رو نگفت. حالا دیار روی تخت نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد.
صدای شدید رعد و برق یهویی به گوشش رسید و ترسوندش. از رعد و برق نمیترسید ولی چون یهویی بود قلبش تند زد. دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس های عمیق کشید. آخه وسط تابستون بارون چی میگفت؟
یکم اطراف قفسه سینه اش رو ماساژ داد. اما به نظر نمیومد سطحی باشه. خیلی طول نکشید که به نفس نفس افتاد. حس ترس و لرز آروم تمام بدنش رو فرا گرفت.
از روی تخت بلند شد و نزدیک بود روی زمین بیوفته. آروم آروم به سمت در رفت و بازش کرد. نفس های بلند و پر دردی میکشید. چرا اینطوری شده بود؟ هرگز انقدر حالش بد نشده بود. مگه چقدر قلب ضعیفی داشت؟
به سختی از اتاق خارج شد. نرده ها رو گرفت و تلاش کرد موقع پایین رفتن از پله ها زمین نخوره.
و نفس های تند و صدا داری میکشید. انگار هر لحظه امکان داشت قلبش به ایسته.
به طبقه دوم رسید و متوجه شد کسی توی راهرو ها قرار داره. حواسش پرت شد و نزدیک بود پاهاش درهم بپیچه و بیوفته.
نرده رو سفت گرفته بود. ولی انگار هر لحظه بدنش شل و بی حس میشد.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:21
ولی تا حد زیادی آرامش گرفت و خیالش راحت شد. اما با حرف جدیدی که جونگکوک زد جا خورد.
_هیچکس تا حالا نتونسته منو به اندازه تو *ورنی کنه.
نمیدونست چطوری آب بشه و درون زمین فرو بره وگرنه حتما اینکار رو میکرد. با خجالت سرش رو بالا گرفت و به چهره اش نگاه کرد.
حالا چشمهای خمار شدهای بهش نگاه میکرد و مدام آب دهانش رو قورت میداد.
برای اینکه بتونه جو رو عوض کنه به سینی غذاها نگاه انداخت و گذاشت جلوی خودشون.
خیلی گرسنه بود و امیدوار بود موقع غذا خوردن عین وحشیا به نظر نرسه.
_حتما خیلی گرسنته بخورش..
سری تکون داد.
بعد اون باهم ناهار خوردن و دیار کنجکاو بود برای ناهار چرا به پایین نرفتن. ولی خب اینجا غذا خوردن هم حس راحتی میداد.
جونگکوک به دیار گفته بود که چند لحظه به پایین میره و برمیگرده. اما دلیلش رو نگفت. حالا دیار روی تخت نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد.
صدای شدید رعد و برق یهویی به گوشش رسید و ترسوندش. از رعد و برق نمیترسید ولی چون یهویی بود قلبش تند زد. دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس های عمیق کشید. آخه وسط تابستون بارون چی میگفت؟
یکم اطراف قفسه سینه اش رو ماساژ داد. اما به نظر نمیومد سطحی باشه. خیلی طول نکشید که به نفس نفس افتاد. حس ترس و لرز آروم تمام بدنش رو فرا گرفت.
از روی تخت بلند شد و نزدیک بود روی زمین بیوفته. آروم آروم به سمت در رفت و بازش کرد. نفس های بلند و پر دردی میکشید. چرا اینطوری شده بود؟ هرگز انقدر حالش بد نشده بود. مگه چقدر قلب ضعیفی داشت؟
به سختی از اتاق خارج شد. نرده ها رو گرفت و تلاش کرد موقع پایین رفتن از پله ها زمین نخوره.
و نفس های تند و صدا داری میکشید. انگار هر لحظه امکان داشت قلبش به ایسته.
به طبقه دوم رسید و متوجه شد کسی توی راهرو ها قرار داره. حواسش پرت شد و نزدیک بود پاهاش درهم بپیچه و بیوفته.
نرده رو سفت گرفته بود. ولی انگار هر لحظه بدنش شل و بی حس میشد.
- ۱.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط