"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:22
آروم آروم پاهاش شل شدن. ولی در لحظه آخر دستهایی کمرش رو گرفتن و تو بغل کسی افتاد.
هنوز هم صدای رعد و برق می شنید. دستهایی رو پشت بدنش احساس کرد که بدنش رو مالش میداد و دیار هنوزم گیج بود.
چشماش باز بودن و به روبه روش خیره بود.
صدای نا آشنایی رو کنار گوشش شنید:حالت خوبه..دیار؟
آروم آروم سرش رو بالا گرفت و با صورت جدیدی آشنا شد. پسری با موهای مشکی رنگ که با نگرانی به دیار نگاه میکرد: چه اتفاقی برات افتاد؟
دیار خودش رو از بغلش بیرون کشید و متوجه شد ضربان قلبش به حالت عادی برگشته، عجیب بود.
نفس عمیقی کشید و ترسش آروم از بدنش جدا شد. دکترش گفته بود که ممکنه همچین چیزهایی رو تجربه کنه. ولی فکر نمیکرد در این حد ترسناک باشه.
روی پله ها ایستاده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن. اون پسر شروع به حرف زدن کرد: حالت خوبه؟..
دیار از شوک بیرون اومد و سرش رو تکون داد. لحظه اولی که کسی کمرش رو گرفت فکر کرد جونگکوک بود. ولی کاملا با تصوراتش فرق داشت.
بدنش نصف بدن جونگکوک بود و به نظر میومد همسن خودش باشه.
پسر لبخندی زد و دستش رو جلو آورد:من جانی هستم پسر عموی جونگکوک...
دیار مجبورا دستش رو جلو برد و باهاش دست داد.
جانی:میدونم نمیتونی حرف بزنی...جونگکوک موقع معرفی بهمون گفت..ولی فکر کنم متوجه من نشدی درسته؟
دیار سری تکون داد و هنوزم تو شک اتفاقی بود که براش افتاده بود.
جانی:احتمالا بخاطر ضعف بوده..نگران نباش..
دیار لبخندی زد و سری تکون داد، اون از هیچی خبر نداشت و بهتر بود همینطور فکر کنه.
به اطراف نگاه کرد. خواست از پله ها پایین بره که جونگکوک رو پیدا کنه.
جانی:عه چه جالب..منم میخواستم برم پایین..بیا باهم بریم...
دیار توجه خاصی بهش نشون نداد چون میخواست جونگکوک رو پیدا کنه. وقتی به طبقه پایین رسیدن متوجه شد جونگکوک داد میزد و با پدرش دعوا میکرد.
با نگرانی اخماش درهم رفت و بهشون نگاه کرد. مادر جونگکوک سعی داشت بحث رو پایان بده ولی اونا هی بدترش میکردن. برای چه چیزی دعوا میکردن؟
_تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری..
دیار خواست جلو بره که دستی روی دستش قرار گرفت.
جانی:کجا میری؟..ولشون کن..الان جونگکوک عصبیه و ممکنه حرفای خوبی بهت نزنه...
دیار خواست بدون توجه بهش بره ولی با حرف آخرش تردید کرد. واقعا جونگکوک بهش بد و بیراه میگفت؟ میخواست به جانی ثابت کنه که جونگکوک اینطور نبود، ولی میترسید تفکراتش اشتباه باشن.
پس اونجا ایستاد و با ناراحتی بهشون نگاه کرد.
پدر جونگکوک:دهنت رو ببند..گند زدی به همه چیز..جلوی اون دختره چیزی بهت نگفتم..ولی الان میگم که حق نداشتی زنت رو طلاق بدی..میدونی چه بی آبرویی کردی؟...مگ بچه ایییی؟
جونگکوک چشماش قرمزه شده بود و هر وقت که داد میزد رگ هایی که از پیشانی تا گردنش امتداد داشتن باد میکردن.
_اگه قراره خوشبخت زندگی کنم..میگم که من بچهامم..اگه قراره با کسی که باهاش خوشحالم زندگی کنم میگم که من بچهامم..
بعد گفتن حرفاش عقب کشید و به بیرون از خونه رفت.
همه بهت زده شده بودن. مادر جونگکوک گریه میکرد و زن لباس قرمز کاملا بی خیال بود.
جانی:اونا همیشه دعوا میکنن..یه بار جونگکوک تا ماه ها ناپدید شد..راستی اون زنی که بهت بی احترامی کرد مادر منه..سومی..از طرفش عذر خواهی میکنم.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:22
آروم آروم پاهاش شل شدن. ولی در لحظه آخر دستهایی کمرش رو گرفتن و تو بغل کسی افتاد.
هنوز هم صدای رعد و برق می شنید. دستهایی رو پشت بدنش احساس کرد که بدنش رو مالش میداد و دیار هنوزم گیج بود.
چشماش باز بودن و به روبه روش خیره بود.
صدای نا آشنایی رو کنار گوشش شنید:حالت خوبه..دیار؟
آروم آروم سرش رو بالا گرفت و با صورت جدیدی آشنا شد. پسری با موهای مشکی رنگ که با نگرانی به دیار نگاه میکرد: چه اتفاقی برات افتاد؟
دیار خودش رو از بغلش بیرون کشید و متوجه شد ضربان قلبش به حالت عادی برگشته، عجیب بود.
نفس عمیقی کشید و ترسش آروم از بدنش جدا شد. دکترش گفته بود که ممکنه همچین چیزهایی رو تجربه کنه. ولی فکر نمیکرد در این حد ترسناک باشه.
روی پله ها ایستاده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن. اون پسر شروع به حرف زدن کرد: حالت خوبه؟..
دیار از شوک بیرون اومد و سرش رو تکون داد. لحظه اولی که کسی کمرش رو گرفت فکر کرد جونگکوک بود. ولی کاملا با تصوراتش فرق داشت.
بدنش نصف بدن جونگکوک بود و به نظر میومد همسن خودش باشه.
پسر لبخندی زد و دستش رو جلو آورد:من جانی هستم پسر عموی جونگکوک...
دیار مجبورا دستش رو جلو برد و باهاش دست داد.
جانی:میدونم نمیتونی حرف بزنی...جونگکوک موقع معرفی بهمون گفت..ولی فکر کنم متوجه من نشدی درسته؟
دیار سری تکون داد و هنوزم تو شک اتفاقی بود که براش افتاده بود.
جانی:احتمالا بخاطر ضعف بوده..نگران نباش..
دیار لبخندی زد و سری تکون داد، اون از هیچی خبر نداشت و بهتر بود همینطور فکر کنه.
به اطراف نگاه کرد. خواست از پله ها پایین بره که جونگکوک رو پیدا کنه.
جانی:عه چه جالب..منم میخواستم برم پایین..بیا باهم بریم...
دیار توجه خاصی بهش نشون نداد چون میخواست جونگکوک رو پیدا کنه. وقتی به طبقه پایین رسیدن متوجه شد جونگکوک داد میزد و با پدرش دعوا میکرد.
با نگرانی اخماش درهم رفت و بهشون نگاه کرد. مادر جونگکوک سعی داشت بحث رو پایان بده ولی اونا هی بدترش میکردن. برای چه چیزی دعوا میکردن؟
_تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری..
دیار خواست جلو بره که دستی روی دستش قرار گرفت.
جانی:کجا میری؟..ولشون کن..الان جونگکوک عصبیه و ممکنه حرفای خوبی بهت نزنه...
دیار خواست بدون توجه بهش بره ولی با حرف آخرش تردید کرد. واقعا جونگکوک بهش بد و بیراه میگفت؟ میخواست به جانی ثابت کنه که جونگکوک اینطور نبود، ولی میترسید تفکراتش اشتباه باشن.
پس اونجا ایستاد و با ناراحتی بهشون نگاه کرد.
پدر جونگکوک:دهنت رو ببند..گند زدی به همه چیز..جلوی اون دختره چیزی بهت نگفتم..ولی الان میگم که حق نداشتی زنت رو طلاق بدی..میدونی چه بی آبرویی کردی؟...مگ بچه ایییی؟
جونگکوک چشماش قرمزه شده بود و هر وقت که داد میزد رگ هایی که از پیشانی تا گردنش امتداد داشتن باد میکردن.
_اگه قراره خوشبخت زندگی کنم..میگم که من بچهامم..اگه قراره با کسی که باهاش خوشحالم زندگی کنم میگم که من بچهامم..
بعد گفتن حرفاش عقب کشید و به بیرون از خونه رفت.
همه بهت زده شده بودن. مادر جونگکوک گریه میکرد و زن لباس قرمز کاملا بی خیال بود.
جانی:اونا همیشه دعوا میکنن..یه بار جونگکوک تا ماه ها ناپدید شد..راستی اون زنی که بهت بی احترامی کرد مادر منه..سومی..از طرفش عذر خواهی میکنم.
- ۱.۶k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط