The Rift Between Us
" The Rift Between Us "
part"⁹
,, زوئی ,,
کمی تردید داشتم اما دیگه چیزی برای از دست داشتن نداشتم دنبال اون سگ پیر وارد یه راه مخفی که تو اتاقش بود رفتم ، بعد از عبور از یک راهرو به اتاقی رسیدیم ، زنی میانسال که بیشتر موهایش سفید شده بود روی تخت خوابیده بود و نوری آبی بالای سرش میچرخید ، با تعجب و کنجکاوی به زن نگاه میکردم که مارگریت لب زد ,, برات آشنا نیست ,, جواب دادم ,, انگار قبلاً دیدمش ولی نمیدونم کجا ,, مارگریت در حالی که به زن خیره بود گفت ,, سولا لوپین الهه زیبایی ,, با وحشت به سمتش چرخیدم ,, چیی😨 ,, مارگریت ادامه داد ,, بله مادرت ,, با لکنت گفتم ,, ا..امک...ا..ن ن..دا..ره ,, مارگریت گفت ,, چرا داره با دقت بهش نگاه کن مطمئنم عکس های مادرتو دیدی ,, درحالی که اشک از چشمانم سرازیر میشد لب زدم ,, م...اما..ن.م...با مامانم چیکار کردین ,, کنار تختش رفتم و آرام و با تردید دستاشو تو دستم گرفتم مارگریت ادامه داد ,, با مامانت کاری نکردیم ، بزار من دوباره داستان سال ها قبل رو برات تعریف کنم ، سال ها پیش وقتی که انسان ها و ارمانگ ها باهم در صلح زندگی میکردند ، همه خوشحال بودند اما یکی از انسان ها نمیتونست تحمل کنه که هیچ قدرت ماورایی نداشته باشه برا همین یه تصمیم ظالمانه ای گرفت ، آرمانگ هارو از بین ببره اما مگه اون میتونست این همه ارمانگ رو نابود کنه برای همین یکی از انسان هارو که اگه انتخاب میشد قرار بود پادشاه بشه رو کشت و انداخت کردن ارمانگ ها ,, مارگریت بر خلاف اخلاق تندی که داشت دستی به سرم کشید و گفت ,, من دیر رسیدم پدرت مرده بود و مادرت به شدت زخمی موقع فرار از دست انسان های عصبانی مادرت رو همراه خودمون آوردیم اما مرده بود ، ولی ما ارمانگ ها باهم از قدرتمون استفاده کردیم تا مادرت به زندگی برگرده با جادو تا الان زنده مونه اما تازگیها بهتر شده و به زودی چشاشو باز میکنه ، مادرت چون اون موقع شاهد مرگ پدرت بود میشل میخواست اونو هم بکشه.....متاسفم که اون موقع نتونستم تورو هم نجات بدم ,,
اگه بد بود معذرت😔
part"⁹
,, زوئی ,,
کمی تردید داشتم اما دیگه چیزی برای از دست داشتن نداشتم دنبال اون سگ پیر وارد یه راه مخفی که تو اتاقش بود رفتم ، بعد از عبور از یک راهرو به اتاقی رسیدیم ، زنی میانسال که بیشتر موهایش سفید شده بود روی تخت خوابیده بود و نوری آبی بالای سرش میچرخید ، با تعجب و کنجکاوی به زن نگاه میکردم که مارگریت لب زد ,, برات آشنا نیست ,, جواب دادم ,, انگار قبلاً دیدمش ولی نمیدونم کجا ,, مارگریت در حالی که به زن خیره بود گفت ,, سولا لوپین الهه زیبایی ,, با وحشت به سمتش چرخیدم ,, چیی😨 ,, مارگریت ادامه داد ,, بله مادرت ,, با لکنت گفتم ,, ا..امک...ا..ن ن..دا..ره ,, مارگریت گفت ,, چرا داره با دقت بهش نگاه کن مطمئنم عکس های مادرتو دیدی ,, درحالی که اشک از چشمانم سرازیر میشد لب زدم ,, م...اما..ن.م...با مامانم چیکار کردین ,, کنار تختش رفتم و آرام و با تردید دستاشو تو دستم گرفتم مارگریت ادامه داد ,, با مامانت کاری نکردیم ، بزار من دوباره داستان سال ها قبل رو برات تعریف کنم ، سال ها پیش وقتی که انسان ها و ارمانگ ها باهم در صلح زندگی میکردند ، همه خوشحال بودند اما یکی از انسان ها نمیتونست تحمل کنه که هیچ قدرت ماورایی نداشته باشه برا همین یه تصمیم ظالمانه ای گرفت ، آرمانگ هارو از بین ببره اما مگه اون میتونست این همه ارمانگ رو نابود کنه برای همین یکی از انسان هارو که اگه انتخاب میشد قرار بود پادشاه بشه رو کشت و انداخت کردن ارمانگ ها ,, مارگریت بر خلاف اخلاق تندی که داشت دستی به سرم کشید و گفت ,, من دیر رسیدم پدرت مرده بود و مادرت به شدت زخمی موقع فرار از دست انسان های عصبانی مادرت رو همراه خودمون آوردیم اما مرده بود ، ولی ما ارمانگ ها باهم از قدرتمون استفاده کردیم تا مادرت به زندگی برگرده با جادو تا الان زنده مونه اما تازگیها بهتر شده و به زودی چشاشو باز میکنه ، مادرت چون اون موقع شاهد مرگ پدرت بود میشل میخواست اونو هم بکشه.....متاسفم که اون موقع نتونستم تورو هم نجات بدم ,,
اگه بد بود معذرت😔
- ۴۲
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط