{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم( شب دردناک )

فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۹۳

( ما داشتیم بچه دار میشدیم همه چی داشت خوب پیش می‌رفت تو این عمارت زندگی ما داشت خوب میشد.... کم کم گریه هایش شروع شدن .... ( ترو خدا .... زندگی دیگه چی از من میخواد چرا وقتی حس میکنم زندگیم داره ... خوب پیش می‌رفت چرا )
به آرامی رو تخت دو نفر دراز کشید چه شب های قشنگی را در این اتاق با عشقش گذراند دیگه همین بود یعنی اون روز ها تموم شده یعنی دیگه هیچ وقت نمیخواست به این خونه بیاد دیگه راهش میکرد ؟ عشق گرگی خودش را تنها میگذاشت با درد و رنج زندگی خودش تک تک این دیوار های یروزی به حال این دختر تو همین عمارت گریه میکردن .....
اسلاید ۲ لباسه ات
چمدانش را برداشت و به آرامی در را باز کرد با دیدن جسم شوهرش رو زمین که به خواب هفت پادشاه رفته بود دختره بعد از برداشتن
ملافه سفید رو جیمین کشید و بعد از بوسی آرومی رو لپ داغش گذاشت و با چشم های گریون بهش خیره شد زیر لبی زمزمه کرد( معذرت میخواهم ) ....

************
برای آخرین بار به عمارت مشکی رنگ نگاه کرد اشکی از گوشه چشم اش سرازیر شد و سوار ماشین شد .....
تهیونگ: خوبی دخترم ؟
ات: ا..ره بریم
تهیونگ: مطمئنی؟
دختره سری تکون داد و ماشین را روشن کرد.... به تیکه صندلی سرش را گذاشته بود به رفتن راه نگاه میکرد با صدا بغض گفت ..... ات: بابایی میخواهم برم خارج از کشور زندگی کنم
تهیونگ با تعجب پرسید : چی چرا دخترم
دخترک با چشم های گریون چشم دوخت به پدرش...‌
ات: من ... باردارم
تهیونگ : میدونم .... نگران نباش اختیارت دست خودته پرنسس من هر جای بخواهی میبرمت
ات: ممنون که هستی
تهیونگ: ولی اون کوچولو ای که تو شکم تو هست فقد بچه تو نیست جیمین پدرشه
ات: برام دیگه هیچی مهم نیست
تهیونگ: اون گرگ رو نمیشناسی اگه بفهمه چی
ات: ... خوابم میاد پدر تا رسیدن به فرودگاه میخواهم بخوابم
خرید آنلاین بلیت هواپیما براش کارو آسون تر کرده بود پلک هایش را رو هم گذاشت و به خواب رفت با گذاشت گذاشت رو شکم اش احساس بدی داشت راه کردن جیمین داشت حالش رو بد تر میکرد ...

سوجین با تمام سرعت قدم برمیداشت و بلخره به آسانسور رسید و دکمه سبز رنگ را فشورد و وارد آسانسور شد با قدم های سرعتی ازش بیرون رفت و سمته اتاق ۲۴۵ می‌رفت بلخره رسید و هرچی توان داشت با دستش به در میزد ...
سوجین: ات=ج .... جونکوک ...
جونکوک سریع در را باز کرد و با تعجب به خواهرش خیره شد ... جونکوک: چی شده ؟
سوجین: همسرت .. کجاست
جونکوک: تو اتاق چرا
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۹۴بدونه اجازه گرفتن از برادرش وارد...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۹۲دختره باید از این عمارت بیرون م...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۹۱دختره سری تکون داد و همراه با ج...

{ددی فاکر}

#چرا-من PART8ویو نویسندهکوک به ات نزدیک شد و آت رو به دیوان ...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط