{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۹۱

دختره سری تکون داد و همراه با جونکوک از عمارت تاریک جیمین خارج شدن و جیمین بود که با دلتنگی و بغض سنگینی به آن ها خیره بود .... تهیونگ و سوجین سمته دخترش رفتن و کنارش ایستادن
تهیونگ: پرنسس بابایی ما دیگه باید برم
ات: ..ب...باشه
سوجین: این گوشیه منو بگیر اگه به چیزی نیاز داشتی خبرم کن
دخترک گوشی مادرش را گرفت و هنوزم چشم دوخته به جیمین ... تهیونگ و سوجین هم در نهایت رفتن دال با ناراحتی سمته در بیرون سالن راهی شد حتما از رفتن نامزد اش به شدت ناراحت بود و به سمته راهی فراموش کردن درد ها می‌رفت یعنی ( شراب ) ....
جیمینی که دیگه نای ایستادن نداشت خم شد رو زمین نشست و به مبل پشت اش تکیه داد با خیره شدن به گوشه ای مشغول شد .... دختره با قدم های آروم سمته جیمین رفت و روبه رو اش ایستاد.... تا میخواست لب بزنه جیمین پا قدم شد ...
جیمین: برو ....
ات: جی...
جیمین این بار با عربده گفت ..... جیمین: گفتم گمشو .... لعنتی از همه شما بدم میاد ....
دختره بغضش را میان دریا راه کرد و اشک های کوچیکی را راه کردن رو گونه های تپل اش
ات: تقصیره من چیه ؟
جیمین دستی‌تو موهایش فروع برد و این بار با صدا بلند تر داد زد .....
جیمین: اون جسم نجست خودت رو ببر جای کع چشمم بهش نخوره
دختره وجودش را ترس گرفت و با لرزیدن دست و بدنش و گریه های آرامی گفت ..... ات: چرا اینجوری میکنی مگه من چی...
جیمین با عصبانیت بلند شد و هر دو باز های دخترک را گرفته تا حتی سفت درد بازو دخترک باعث گریه شدیدش میشد .... جیمین با عصبانیت سمته خودش رو را کشاند
جیمین: آدم های لعنتی از همه شما بدم میاد گمشو ...
دخترک را به شدت هول داد برخوردش رو زمین باعث زخمی شدن پاهای برهنه اش شد دختره به آرامی پنها برد سمته گریه ها جیمین با عصبانیت سمته جام شراب که رو میز غذا خوری گذاشته شده بود ....رفت
دختره با حس درد زانو اش راهی سمته در ورودی سالن شد جیمین با دیدن همسرش که از سالن به بیروت می‌رفت خیره شد و با عصبانیت و خشن بودن خودش غرید
جیمین: کجا ؟
ات: جهنم ..
جیمین با قدم های سریع سمتش رفت و بازم هر دو بازو هایش را محکم گرفت و سمته خودش کشاند ولی این بار دختره جرعت به خرج داد و با صدا بلند داد زد و دست هایش را پست زد
ات: وقتی باهام اینجوری رفتار میکنی چرا نمیزاری برم
جیمین: تو وقتی ماله من باشی حق نداری از این عمارت کوفتی بری بیرون ..
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۹۲دختره باید از این عمارت بیرون م...

فصل سوم( شب دردناک ) پارت ۲۹۳( ما داشتیم بچه دار میشدیم همه ...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۹۰ همسرش با گریه گفت .... ات=ج: ج...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۸۹جیمین کنار گوش زنش گفت...... جی...

پارت⁴که یهو جونگکوک اومد پیششونجونگکوک: چه خبره اینجا؟( خنده...

پارت⁵که یهو خورد زمین و یوری دوباره گریش گرفت ، ات صورت یوری...

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط