{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی اسانسور وایستاده بودم یه دختری هم سوار شد

توی اسانسور وایستاده بودم یه دختری هم سوار شد
اول ساکت بود بعد گفت چه طوری؟؟؟
گفتم: الحمد الله
یه نگاهی به من کرد و هندسفری شو جابه جا کرد!
معلوم شد داره با تلفن حرف میزنه
هیچی دیگه منم تسبیحم رو از تو جیبم کشیدم بیرون ادامه دادم:
الحمد الله الحمد الله الحمد الله الحمد الله
دیدگاه ها (۲)

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

____[The Forbidden Crossing]____

طبقه ۱۲پارت ۳داهی سریعا خودشو به طبقه درست و اتاق نایا میرسو...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط