رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت نوزدهم)
_________________________
فلش بک به 40 دقیقه بعد
تقرییا نصف غذامو خورده بودم خیلی غذا روی میز بود نمیتونستم زود بخوردم تقریبا با خانواده تهیونگ آشنا شده بود
مامان ته:خب.... دخترم اسمت چیه
سرمو بالا اورود و به مامان تهونگ نگاه کردم
با دست پاچگی گفتم
"+ا/ت...
مامان تهیونگ لبخندی زد
مامان ته:اسمت قشنگه
" +ممنونم (لبخند کوچیکی)
سورا: ا/ت تو واقعا دختر تهیونگی
به تهیونگ نگاه کردم تهیونگ ریلکس داشت گذاشو میخورد چشم هامو از تهیونگ گرفتم و رو به سورا کردم گفتم
"+آره دخترش هستم... ولی دختر واقعیش نه
سورا:یعنی از پرورشگاه اوردتت
با حرفش یکم ناراحت شدم و سرمو تکون دادم
" +آر...
هنوز حرفم تموم نشده بود که تهیونگ گفت
"_سورا بسه
" _کسی سوال نپرسه درباره ا/ت
لبخندی زدم که صدای تهیونگ کنار گوشم اومد
"_بیبی بریم
نمیتونستم سرمو طرف تهیونگ کنم چون صورتمون به هم برخورد میکرد سرمو تکون دادم
" _خب مامان من ا/ت رو بهتون معرفی کردم و به قول که دادم عمل کردم ما دیگه میریم
"_ا/ت بلد شو
از روی صندلی بلد شدم و تعظیم کوچولو ای کردم
مامان ته :ا/ت فردا بیا خونمون
" +با.. باشه
سورا:بیایا باشه؟
"+باشه
تهیونگ دستمو گرفت و از همه خدا حافظی کردیم و از اتاق خارج شدم و طرف آسانسور رفتیم تهیونگ دکمه آسانسور زد و منتظر اسانسور موندیم
هیچ حرفی بینمون در بدل نشون آسانسور رسید سوار شدیم و تهیونگ دکمه همکف زد و در آسانسور بسته شد...
" _ا/ت
"+بله
" _لازم نیست بری خونه مامانم
نگاهو به تهیونگ دادم
" +من مشکلی ندارم میرم
"_باشه پس فردا باهم میریم
" +باشه
دیگه هیچ حرفی نزدم
آسانسور وایساد از آسانسور خارج شدیم و از هتل خارج شدیم چند لحظه وایسادیم تا ماشین راننده بیاره
بالاخره ماشین اومد سوار ماشین شدم و تهیونگ بعد چند ثانیه سوار شد نگاهی بهم کرد بعد خم. شد روم. سرمو خیلی بهم نزدیک بود تهیونگ کمربند برام بست و بوسه ای روی بینیم گذاشت و ماشین روشن کرد...
_---------------_-----------_------------_
داخل ماشین هیچ حرفی بینمون رد بدل نشود سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم
صدای آروم آهنگ توی ماشین پخش میشد و نور آفتاب از لای درختها روی صورتم میافتاد گاهی نگاهی سنگینی روی خودم حس میکرد اما چیزی نمیگفت منم حواسم به خیابون بود و با نوک انگشتام بیهدف روی شیشه ضرب گرفته بودم
چند دقیقه بعد ماشین آروم کنار خیابون ایستاد نگاهش کردم
ولی چیزی نپرسیدم خودش پیاده شد و رفت سمت یه مغازهی کوچیک
از پشت شیشه دنبالش کردم بعد چند دقیقه از مغازه بیرون اومد یه پاکت کوچیک دستش بود نشست ماشین رو روشن کرد و پاکت رو گذاشت روی پام
با تعجب نگاهش کردم.
"+این چیه؟
" _بازش کن
پاکت رو باز کردم و وقتی چیزی که داخلش بود رو دیدم لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
نگاهم کرد و گفت
"_دوست داری
سرمو آروم تکون دادم.
" +آره ولی لازم نبود بخری
"_بخور
سرمو تکون دادم و شروع کردم به خوردن شیر موز (یک دفعه شیر موز اومد تو ذهنم😂)
" ویو چند دقیقه بعد"
_________________________
بفرمایید ملکه هام اومیدوارم دوست داشته باشین
بچه ها امروز رفتم کتاب امسالمو یعنی 8 بردارم جرا آنقدر کتاب زیاده کلاس 8 هستم ولی خیلییییییی کتاب هست 😂😭
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت نوزدهم)
_________________________
فلش بک به 40 دقیقه بعد
تقرییا نصف غذامو خورده بودم خیلی غذا روی میز بود نمیتونستم زود بخوردم تقریبا با خانواده تهیونگ آشنا شده بود
مامان ته:خب.... دخترم اسمت چیه
سرمو بالا اورود و به مامان تهونگ نگاه کردم
با دست پاچگی گفتم
"+ا/ت...
مامان تهیونگ لبخندی زد
مامان ته:اسمت قشنگه
" +ممنونم (لبخند کوچیکی)
سورا: ا/ت تو واقعا دختر تهیونگی
به تهیونگ نگاه کردم تهیونگ ریلکس داشت گذاشو میخورد چشم هامو از تهیونگ گرفتم و رو به سورا کردم گفتم
"+آره دخترش هستم... ولی دختر واقعیش نه
سورا:یعنی از پرورشگاه اوردتت
با حرفش یکم ناراحت شدم و سرمو تکون دادم
" +آر...
هنوز حرفم تموم نشده بود که تهیونگ گفت
"_سورا بسه
" _کسی سوال نپرسه درباره ا/ت
لبخندی زدم که صدای تهیونگ کنار گوشم اومد
"_بیبی بریم
نمیتونستم سرمو طرف تهیونگ کنم چون صورتمون به هم برخورد میکرد سرمو تکون دادم
" _خب مامان من ا/ت رو بهتون معرفی کردم و به قول که دادم عمل کردم ما دیگه میریم
"_ا/ت بلد شو
از روی صندلی بلد شدم و تعظیم کوچولو ای کردم
مامان ته :ا/ت فردا بیا خونمون
" +با.. باشه
سورا:بیایا باشه؟
"+باشه
تهیونگ دستمو گرفت و از همه خدا حافظی کردیم و از اتاق خارج شدم و طرف آسانسور رفتیم تهیونگ دکمه آسانسور زد و منتظر اسانسور موندیم
هیچ حرفی بینمون در بدل نشون آسانسور رسید سوار شدیم و تهیونگ دکمه همکف زد و در آسانسور بسته شد...
" _ا/ت
"+بله
" _لازم نیست بری خونه مامانم
نگاهو به تهیونگ دادم
" +من مشکلی ندارم میرم
"_باشه پس فردا باهم میریم
" +باشه
دیگه هیچ حرفی نزدم
آسانسور وایساد از آسانسور خارج شدیم و از هتل خارج شدیم چند لحظه وایسادیم تا ماشین راننده بیاره
بالاخره ماشین اومد سوار ماشین شدم و تهیونگ بعد چند ثانیه سوار شد نگاهی بهم کرد بعد خم. شد روم. سرمو خیلی بهم نزدیک بود تهیونگ کمربند برام بست و بوسه ای روی بینیم گذاشت و ماشین روشن کرد...
_---------------_-----------_------------_
داخل ماشین هیچ حرفی بینمون رد بدل نشود سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم
صدای آروم آهنگ توی ماشین پخش میشد و نور آفتاب از لای درختها روی صورتم میافتاد گاهی نگاهی سنگینی روی خودم حس میکرد اما چیزی نمیگفت منم حواسم به خیابون بود و با نوک انگشتام بیهدف روی شیشه ضرب گرفته بودم
چند دقیقه بعد ماشین آروم کنار خیابون ایستاد نگاهش کردم
ولی چیزی نپرسیدم خودش پیاده شد و رفت سمت یه مغازهی کوچیک
از پشت شیشه دنبالش کردم بعد چند دقیقه از مغازه بیرون اومد یه پاکت کوچیک دستش بود نشست ماشین رو روشن کرد و پاکت رو گذاشت روی پام
با تعجب نگاهش کردم.
"+این چیه؟
" _بازش کن
پاکت رو باز کردم و وقتی چیزی که داخلش بود رو دیدم لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
نگاهم کرد و گفت
"_دوست داری
سرمو آروم تکون دادم.
" +آره ولی لازم نبود بخری
"_بخور
سرمو تکون دادم و شروع کردم به خوردن شیر موز (یک دفعه شیر موز اومد تو ذهنم😂)
" ویو چند دقیقه بعد"
_________________________
بفرمایید ملکه هام اومیدوارم دوست داشته باشین
بچه ها امروز رفتم کتاب امسالمو یعنی 8 بردارم جرا آنقدر کتاب زیاده کلاس 8 هستم ولی خیلییییییی کتاب هست 😂😭
- ۱۳.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط