کلید گمشده
꧁کلید گمشده꧂
Part:6
﴿ادامه ویو تهیونگ✧۷سال پیش﴾
بغض گلومو محاصره کرده بود و نمیتونستم چیزی بگم
باورم نمیشد...
یعنی همه ی حرفاش و اون دوست دارم هایی که بهم می گفت الکی بود؟
تهیونگ:چرا میرا؟چرا؟
مگه من چی از اون پسره عوضی کم دارم مگه من چمههه ها؟
چرا منو بخاطر اون ول میکنی؟مگه من چکارت کردم لعنتی؟
تهیونگ:من جز ٕ خوبی و دوست داشتنت بهت چه بدی کردم آخه؟(با بغض)
میرا در مقابل حرفام چیزی نگفت
اشکام کم کم داشتن میریختن که سریع از اون اتاق زدم بیرون
جونگ کوک اومد جلومو سوالی نگام کرد که بغضم ترکید و تو بغلش شروع به گریه کردم
_____
﴿ویو ا.ت✧زمان حال﴾
بعد از حرفای اون پسرا از کافه زدیم بیرون
جنی:عههه تر زدن تو روزمون(بی حوصله)
میا:الان گشنه اومدیم بیرون و پول هم دادیم😐
هاری:کاش میزاشتین همونجا میزدم شل و پلشون میکردم[تو گ..و..ه میخوری]
ا.ت:بچه ها من خسته ام خودتون برین دور دور،میخوام برم خونه
جنی:باشه عزیزم برو استراحت کن
از دخترا خداحافظی کردم و ی تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم
.....
پول تاکسی رو حساب کردمو و رفتم داخل خونه و سریع رفتم تو اتاقم
خیلی وقت بود نرفته بودم پیست ماشین سواری دلم واسه حال هوا و جوش تنگ شده هعیییی...
خیلی خسته بودم
کمکم چشام بسته شد و سیاهی..
Part:6
﴿ادامه ویو تهیونگ✧۷سال پیش﴾
بغض گلومو محاصره کرده بود و نمیتونستم چیزی بگم
باورم نمیشد...
یعنی همه ی حرفاش و اون دوست دارم هایی که بهم می گفت الکی بود؟
تهیونگ:چرا میرا؟چرا؟
مگه من چی از اون پسره عوضی کم دارم مگه من چمههه ها؟
چرا منو بخاطر اون ول میکنی؟مگه من چکارت کردم لعنتی؟
تهیونگ:من جز ٕ خوبی و دوست داشتنت بهت چه بدی کردم آخه؟(با بغض)
میرا در مقابل حرفام چیزی نگفت
اشکام کم کم داشتن میریختن که سریع از اون اتاق زدم بیرون
جونگ کوک اومد جلومو سوالی نگام کرد که بغضم ترکید و تو بغلش شروع به گریه کردم
_____
﴿ویو ا.ت✧زمان حال﴾
بعد از حرفای اون پسرا از کافه زدیم بیرون
جنی:عههه تر زدن تو روزمون(بی حوصله)
میا:الان گشنه اومدیم بیرون و پول هم دادیم😐
هاری:کاش میزاشتین همونجا میزدم شل و پلشون میکردم[تو گ..و..ه میخوری]
ا.ت:بچه ها من خسته ام خودتون برین دور دور،میخوام برم خونه
جنی:باشه عزیزم برو استراحت کن
از دخترا خداحافظی کردم و ی تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم
.....
پول تاکسی رو حساب کردمو و رفتم داخل خونه و سریع رفتم تو اتاقم
خیلی وقت بود نرفته بودم پیست ماشین سواری دلم واسه حال هوا و جوش تنگ شده هعیییی...
خیلی خسته بودم
کمکم چشام بسته شد و سیاهی..
- ۶۹۰
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط