{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"Silent Voice"

"Silent Voice"

پارت دهم¹⁰

دیشب، بعد از خاموش شدن آتش، بچه‌ها یکی‌یکی به اتاق‌هایشان برگشتند.

صبح روز دوم، برخلاف روز اول، دیگر خبری از آن شور و هیجان اولیه نبود. هوای جنگل هنوز خنک بود و مه نازکی میان درخت‌ها نشسته بود.

هنوز صدایی از معلم‌ها یا مسئولان اردو به گوش نمی‌رسید. انگار تصمیم گرفته بودند این بار اجازه بدهند بچه‌ها کمی بیشتر استراحت کنند.

برخلاف دیروز که هیاهوی دانش‌آموزها تمام محوطه را پر کرده بود، حالا فقط صدای پرنده‌ها و خروپف بعضی از بچه‌ها سکوت بین اتاق‌ها را می‌شکست.

البته این آرامش زیاد هم دوام نیاورد.

چند دقیقه بعد، صدای سوت بلند معلم، همراه با کوبیدن‌های پی‌درپی به درِ اتاق‌ها، کل اردوگاه را از خواب بیدار کرد.

معلم: «بیدار شین! ده دقیقه دیگه همه برای صبحونه حاضر باشن.»

غر زدن بچه‌ها یکی‌یکی از داخل اتاق‌ها شنیده می‌شد.

ـ «فقط پنج دقیقه بابا... خیر سرمون اومدیم استراحت کنیم.»

ـ «کاش اصلاً نمی‌اومدم، امروز تعطیل بود، تا ظهر می‌خوابیدم.»

ـ «به هر حال زودتر هم بیدار می‌شدم، پف صورتم نمی‌رفت!»

چندی بعد، همه توی صف صبحانه ایستاده بودند. دوباره صدای حرف زدن و خنده‌ها در هم پیچیده بود؛ انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل، هیچ‌کدام حاضر نبودند از رختخواب جدا شوند.

مری مثل همیشه آرام ایستاده بود. ظرف صبحانه‌اش را توی دست گرفته بود و منتظر نوبتش بود.

تهیونگ ناخودآگاه بین صف‌ها نگاه چرخاند.

چند ثانیه طول کشید تا بالاخره مری را پیدا کرد.

همان‌جا، بی‌صدا ایستاده بود.

معلم با سوتش توجه همه را جلب کرد.

معلم: «صبحتون بخیر. برنامه‌ی امروز هم گروهیه، ولی نسبت به دیروز آزادتره. انجام دادنش اختیاریه، اما اگه خوب انجامش بدین، امتیاز مثبت می‌گیرین.»

بعد از توضیح کوتاهش، اجازه داد همه مشغول خوردن صبحانه شوند.

لی، در حالی که قاشقش را داخل کاسه می‌چرخاند، رو به تهیونگ گفت:

لی: «هی پسر، اون فیلم جدیده رو دیدی؟ نظرت چیه؟»

اما انگار با دیوار حرف می‌زد.

نگاه تهیونگ جای دیگری مانده بود.

مری، آرام لقمه‌ی کوچکی برداشت و بی‌صدا صبحانه‌اش را می‌خورد.

فکری از ذهن تهیونگ گذشت.

«نکنه همیشه دنیاش همین‌قدر ساکته؟»

بعد از صبحانه، هر گروه ظرف‌هایش را جمع کرد و برای برنامه‌ی امروز آماده شد.

تهیونگ بطری آبش را داخل کوله گذاشت و چند قدم به سمت مری رفت.

تهیونگ: «اگه دوست داشتی... با ما بیا.»

لی، اون‌شیک و جونگ‌هو هم با تکان دادن سر، دعوتش را تأیید کردند.

مری چند لحظه به آن‌ها نگاه کرد. بعد دفترچه‌اش را محکم‌تر میان انگشت‌هایش گرفت و آرام سری تکان داد.

همگی وارد مسیر شدند.

مری چند ثانیه همان‌جا ایستاد؛ انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود.

تهیونگ که چند قدم جلوتر رفته بود، متوجه نبودنش شد. برگشت و نگاهش کرد.

تهیونگ: «نمیای؟»

مری پلک کوتاهی زد، بند کوله‌اش را روی شانه‌اش مرتب کرد و خودش را به آن‌ها رساند.

این بار، بدون فاصله، کنارشان راه رفت.
~~~~~~~~~
#تهیونگ #جونگکوک #یونگی #شوگا #نامجون #جیمین #جیهوپ #جین #بنگتن #کیپاپ #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۰)

"Silent Voice"پارت نهم⁹حدود چهل دقیقه‌ای از استراحت گذشته بو...

"Silent Voice"پارت هشتم⁸بعد از ناهارمعلم که بعد از غذا انگار...

LOOKING FOR YOUPART : ¹³اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط