زمزمه هایی ممنوعه part 4
زمزمه هایی ممنوعه part 4
Forbidden Whispers
*بعد از کلاس*
هوای داغِ ظهر، مثل پتویی سنگین روی محوطهی دانشگاه افتاده بود. نور شدید آفتاب از لابهلای شیشههای بلند ساختمان میتابید و کف راهروها را به رنگ زرد و بیجان درمیآورد. دانشجوها با عجله از کلاسها بیرون میآمدند؛ بعضیها خسته، بعضیها پرحرف، بعضیها بیخبر از چیزی که در چند قدمیشان در حال شکل گرفتن بود.
نارا کتابهایش را محکم در آغوش گرفته بود و با قدمهایی سریع از کلاس بیرون زد. هنوز هم از آن چند دقیقهای که جونکوک کنارش نشسته بود، دلش آرام نگرفته بود. حتی حالا که فاصلهی فیزیکی میانشان بیشتر شده بود، حس میکرد چیزی از نگاه او روی پوستش باقی مانده؛ چیزی شبیه گرمایی ناخوشایند که از بین نمیرفت.
سعی کرد خودش را قانع کند که این فقط یک اتفاق بود. یک برخورد ساده. یک دانشجوی مغرور که شاید از روی عادت خواسته بود دیگران را آزار بدهد. اما درونش، صدایی آرام و سمج مدام تکرار میکرد:
نهاین فقط یک اتفاق نبود.
از پلهها پایین رفت و میان جمعیت به دنبال سوا گشت شاید اگر با او حرف میزد، اگر کمی میخندید و دربارهی چیزهای معمولی حرف میزد، ذهنش از جونکوک فاصله میگرفت. اما پیش از آنکه حتی به نیمهی راهرو برسد، صدایی پشت سرش شنید که باعث شد قدمهایش بیاختیار آهسته شد
جونکوک:«داری فرار میکنی؟»
صدای بم و آرامش درست در پشت سرش مثل سایهای سرد روی ستون فقراتش نشست
نارا آهسته برگشت جونکوک بود
دستهایش در جیب شلوارش بود شانههایش صاف و نگاهش آنقدر سنگین که انگار تمام شلوغی اطراف را از بین میبرد. چند دانشجو از کنارشان رد شدند و با دیدن او بیاختیار مسیرشان را عوض کردند حتی راهرو هم انگار برای لحظهای ساکتتر شده بود
نارا اخم کوچکی کرد و سعی کرد صدایش نلرزد.
«نه. فقط دارم میرم.»
جونکوک یک قدم جلو آمد نه آنقدر نزدیک که آشکارا مزاحمت ایجاد کند، اما آنقدر نزدیک که نارا ناگهان حس کند نفسش در سینه گیر کرده.
جونکوک: به نظر نمیاد فقط رفتن باشه
نارا نگاهش را از او دزدید و گفت
مجبور نیستی همیشه هرجا من میرم پیدات بشه
لب گوشهی لب جونکوک خیلی کم بالا رفت نه لبخند بود و نه پوزخند، چیزی میان هر دو چیزی که از آن خطر میچکید
جونکوک: شاید من دوست دارم خودم ببینم تو کجا میری
(ادامه تو کامنتا اسمات نیست
کامنت هم لایک بشه)
خماری 😝
۳۰ لایک
۲۰کامنت
۱۵نشر
شرط هارو برسونید پارت ۵ رو حتما میزارم ببخشید دیر گذاشتم ویسگون اجازه نمیدادم کامل بزارم حتی ویدیو ارسال نمیشد پس عکس گذاشته راستی برایی زیاد شدن پارت پست به مشکل میخوره تا جایی که بتونم براتون زیبا مینویسم بای بای
Forbidden Whispers
*بعد از کلاس*
هوای داغِ ظهر، مثل پتویی سنگین روی محوطهی دانشگاه افتاده بود. نور شدید آفتاب از لابهلای شیشههای بلند ساختمان میتابید و کف راهروها را به رنگ زرد و بیجان درمیآورد. دانشجوها با عجله از کلاسها بیرون میآمدند؛ بعضیها خسته، بعضیها پرحرف، بعضیها بیخبر از چیزی که در چند قدمیشان در حال شکل گرفتن بود.
نارا کتابهایش را محکم در آغوش گرفته بود و با قدمهایی سریع از کلاس بیرون زد. هنوز هم از آن چند دقیقهای که جونکوک کنارش نشسته بود، دلش آرام نگرفته بود. حتی حالا که فاصلهی فیزیکی میانشان بیشتر شده بود، حس میکرد چیزی از نگاه او روی پوستش باقی مانده؛ چیزی شبیه گرمایی ناخوشایند که از بین نمیرفت.
سعی کرد خودش را قانع کند که این فقط یک اتفاق بود. یک برخورد ساده. یک دانشجوی مغرور که شاید از روی عادت خواسته بود دیگران را آزار بدهد. اما درونش، صدایی آرام و سمج مدام تکرار میکرد:
نهاین فقط یک اتفاق نبود.
از پلهها پایین رفت و میان جمعیت به دنبال سوا گشت شاید اگر با او حرف میزد، اگر کمی میخندید و دربارهی چیزهای معمولی حرف میزد، ذهنش از جونکوک فاصله میگرفت. اما پیش از آنکه حتی به نیمهی راهرو برسد، صدایی پشت سرش شنید که باعث شد قدمهایش بیاختیار آهسته شد
جونکوک:«داری فرار میکنی؟»
صدای بم و آرامش درست در پشت سرش مثل سایهای سرد روی ستون فقراتش نشست
نارا آهسته برگشت جونکوک بود
دستهایش در جیب شلوارش بود شانههایش صاف و نگاهش آنقدر سنگین که انگار تمام شلوغی اطراف را از بین میبرد. چند دانشجو از کنارشان رد شدند و با دیدن او بیاختیار مسیرشان را عوض کردند حتی راهرو هم انگار برای لحظهای ساکتتر شده بود
نارا اخم کوچکی کرد و سعی کرد صدایش نلرزد.
«نه. فقط دارم میرم.»
جونکوک یک قدم جلو آمد نه آنقدر نزدیک که آشکارا مزاحمت ایجاد کند، اما آنقدر نزدیک که نارا ناگهان حس کند نفسش در سینه گیر کرده.
جونکوک: به نظر نمیاد فقط رفتن باشه
نارا نگاهش را از او دزدید و گفت
مجبور نیستی همیشه هرجا من میرم پیدات بشه
لب گوشهی لب جونکوک خیلی کم بالا رفت نه لبخند بود و نه پوزخند، چیزی میان هر دو چیزی که از آن خطر میچکید
جونکوک: شاید من دوست دارم خودم ببینم تو کجا میری
(ادامه تو کامنتا اسمات نیست
کامنت هم لایک بشه)
خماری 😝
۳۰ لایک
۲۰کامنت
۱۵نشر
شرط هارو برسونید پارت ۵ رو حتما میزارم ببخشید دیر گذاشتم ویسگون اجازه نمیدادم کامل بزارم حتی ویدیو ارسال نمیشد پس عکس گذاشته راستی برایی زیاد شدن پارت پست به مشکل میخوره تا جایی که بتونم براتون زیبا مینویسم بای بای
- ۱.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط