{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمزمه هایی ممنوعه part 5

زمزمه هایی ممنوعه part 5
Forbidden Whispers



روزهای بعد از آن برخورد کوتاه در دانشگاه، برای نارا عادی نبودند.
انگار چیزی در فضای دانشگاه تغییر کرده بود… چیزی نامرئی، اما سنگین.

هر بار که وارد راهروها می‌شد، ناخودآگاه نگاهش بین جمعیت می‌چرخید.
نه برای دیدن کسی خاص…
بلکه برای مطمئن شدن از نبودنِ یک نفر.

جئون جونکوک.

اما مسئله این بود که حتی وقتی نمی‌دیدش، حسش می‌کرد.
مثل سایه‌ای که درست پشت سر آدم حرکت می‌کند، بی‌صدا، بی‌وقفه…

سوا این تغییر را زودتر از همه فهمیده بود.

«نارا… تو چند روزه حواست پرت شده. اتفاقی افتاده؟»

نارا با لبخند مصنوعی شانه بالا انداخت.
«نه. فقط درسام زیاده.»

اما خودش هم می‌دانست دروغ می‌گوید.

چون هیچ درسی باعث نمی‌شد قلبش وقتی اسم آن پسر می‌آید، این‌طور نامنظم بزند.

---

آن روز، بعد از کلاس آخر، نارا تصمیم گرفت به کتابخانه برود.
جایی که همیشه برایش امن بود.

سکوت.
کتاب‌ها.
دنیای بدون آدم‌های مزاحم.

اما حتی آنجا هم آرامش واقعی پیدا نکرد.

وقتی بین قفسه‌ها قدم می‌زد، صدای آرام ورق خوردن یک کتاب در دوردست باعث شد لحظه‌ای مکث کند.

غریزی.

سرش آرام چرخید.

هیچ‌کس نبود…

یا حداقل اولش اینطور به نظر می‌رسید.

تا اینکه نگاهش روی یک صندلی دورافتاده افتاد.

جئون جونکوک.

آرام نشسته بود.
کتابی جلویش باز بود… اما نگاهش روی صفحات نبود.

روی نارا بود.

نه خیره و پرهیاهو…
بلکه دقیق. کنترل‌شده. سرد.

انگار از قبل می‌دانست او آنجا خواهد آمد.

نارا لحظه‌ای خشک شد.

بعد با عصبانیت نزدیک شد.

«تو چرا اینجایی؟»

جونکوک حتی تکان نخورد.
فقط صفحه‌ی کتاب را بست.

«کتابخونه‌ست.»

نارا اخم کرد.
«از کل این دانشگاه فقط همینجا رو پیدا کردی؟»

بالاخره نگاهش را بالا آورد.
آرام… اما سنگین.

«تو چرا همیشه فکر می‌کنی همه‌چیز به تو مربوطه؟»

این جمله باعث شد نارا لحظه‌ای ساکت شود.

حق با او نبود…
اما لحنش طوری بود که انگار عمداً می‌خواهد او را به واکنش وادار کند.

نارا نفسش را بیرون داد.
«من فقط نمی‌خوام تو مزاحمم بشی.»

جونکوک برای اولین بار چیزی شبیه لبخند زد… خیلی کم.

«من مزاحم نیستم.»

مکث.

بعد آرام‌تر اضافه کرد:

«تو خودت هر بار میای سمتم.»

---

سکوتی کوتاه بینشان افتاد.

نارا نمی‌دانست چرا این جمله اعصابش را به‌هم می‌ریزد… چون واقعیت داشت؟

یا چون از زبان او گفته شده بود؟

او بدون حرف دیگری برگشت برود.

اما صدای جونکوک متوقفش کرد.

«نارا.»

اسمش را آرام گفت… نه سرد، نه تند. فقط محکم.

او برگشت.

جونکوک هنوز نشسته بود، اما نگاهش دیگر مثل قبل نبود.

«لازم نیست از من بترسی.»

این جمله عجیب‌تر از هر چیزی بود.

نارا با تمسخر کوتاهی گفت:
«من از تو نمی‌ترسم.»

جونکوک نگاهش را کمی پایین آورد… انگار دارد چیزی را تحلیل می‌کند.

«دروغ نگو.»

این فقط یک کلمه بود.

اما دقیق نشست وسط قلب نارا.

---

نارا چیزی نگفت.

چون نمی‌توانست.

فقط ایستاد، چند ثانیه نگاهش کرد…
و بعد بدون جواب از کتابخانه بیرون رفت.

اما چیزی که نمی‌دانست این بود:
جونکوک تا لحظه‌ای که از در خارج شد، هنوز نگاهش را از او نگرفته بود.
و در ذهنش فقط یک جمله تکرار می‌شد:
این دختر… قرار نیست راحت از دستم بره


شرط ✨💭

۳۰ لایک
۱۰نشر
امیدوارم انجام بشه😭🥺
اگه شر ها برسه دو پارت میزارم
دیدگاه ها (۴)

زمزمه هایی ممنوعه part 4Forbidden Whispers*بعد از کلاس* هوای...

زمزمه هایی ممنوعه part 3

زمزمه هایی ممنوعه part 1صبح اولین روز تابستون بود، اما هوای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط