Forbidden Whispers
Forbidden Whispers
Part 6
هوای بیرون کتابخانه خفهکننده بود.
اما نارا مطمئن بود دلیل تند زدن قلبش گرمای هوا نیست.
قدمهایش را سریعتر کرد و از ساختمان خارج شد. سعی میکرد به اتفاق چند دقیقه قبل فکر نکند، اما هرچقدر بیشتر تلاش میکرد، بیشتر تصویر چشمهای تیرهی جونکوک جلوی چشمش ظاهر میشد.
«لعنتی...»
زیر لب غر زد.
از کی تا حالا یک پسر مغرور اینقدر ذهنش را درگیر کرده بود؟
هیچوقت.
و همین بیشتر عصبانیاش میکرد.
---
صبح روز بعد...
نارا مثل همیشه زودتر به دانشگاه رسید.
لیوان قهوه در دستش بود و در حالی که از کنار تابلو اعلانات رد میشد، ناگهان جمعیت زیادی توجهش را جلب کرد.
چند دانشجو دور تابلو جمع شده بودند و با هیجان حرف میزدند.
کنجکاو شد.
جلو رفت.
روی برگه بزرگ نصب شده نوشته بود:
اعلام پروژه پایانی ترم
تمام دانشجویان سال آخر موظفاند پروژه را به صورت دونفره انجام دهند.
نارا با دیدن این جمله آهی کشید.
«خوبه... حداقل تنها نیستم.»
اما لبخندش فقط چند ثانیه دوام آورد.
چون وقتی نگاهش به لیست اسامی افتاد...
خشکش زد.
نارا ×
...
...
جئون جونکوک —
برای چند لحظه مطمئن شد اشتباه میبیند.
دوباره نگاه کرد.
نه.
اسمها همانجا بودند.
کنار هم.
همگروه.
«نه...»
صدایش از شوک پایین و نامفهوم بود.
«دارم خواب میبینم...»
در همان لحظه صدای خنده چند دختر از پشت سرش بلند شد.
— «بیچاره نارا.»
— «اگه من بودم همون الان حذف ترم میکردم.»
— «هیچکس دوست نداره با جونکوک همگروه بشه.»
نارا آب دهانش را قورت داد.
دقیقاً همین لحظه...
صدایی آشنا پشت سرش پیچید.
«مشکلی هست؟»
بدنش بیاختیار منقبض شد.
صدای او را میشناخت.
خیلی خوب.
آرام برگشت.
جونکوک درست پشت سرش ایستاده بود.
کت مشکی همیشگی.
نگاه سرد همیشگی.
اما این بار...
چیزی شبیه رضایت در چشمانش دیده میشد
نگاهش از برگه روی تابلو به صورت نارا برگشت.
و خیلی آرام گفت:
«به نظر میاد از این به بعد قراره زیاد همدیگه رو ببینیم.»
و برای اولین بار...
نارا احساس کرد تابستانش قرار نیست آرام بگذرد.
شرط هااا😆
۳۱ لایک
۱۱نشر
۱۰ کامنت
بوس بوس
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 6
هوای بیرون کتابخانه خفهکننده بود.
اما نارا مطمئن بود دلیل تند زدن قلبش گرمای هوا نیست.
قدمهایش را سریعتر کرد و از ساختمان خارج شد. سعی میکرد به اتفاق چند دقیقه قبل فکر نکند، اما هرچقدر بیشتر تلاش میکرد، بیشتر تصویر چشمهای تیرهی جونکوک جلوی چشمش ظاهر میشد.
«لعنتی...»
زیر لب غر زد.
از کی تا حالا یک پسر مغرور اینقدر ذهنش را درگیر کرده بود؟
هیچوقت.
و همین بیشتر عصبانیاش میکرد.
---
صبح روز بعد...
نارا مثل همیشه زودتر به دانشگاه رسید.
لیوان قهوه در دستش بود و در حالی که از کنار تابلو اعلانات رد میشد، ناگهان جمعیت زیادی توجهش را جلب کرد.
چند دانشجو دور تابلو جمع شده بودند و با هیجان حرف میزدند.
کنجکاو شد.
جلو رفت.
روی برگه بزرگ نصب شده نوشته بود:
اعلام پروژه پایانی ترم
تمام دانشجویان سال آخر موظفاند پروژه را به صورت دونفره انجام دهند.
نارا با دیدن این جمله آهی کشید.
«خوبه... حداقل تنها نیستم.»
اما لبخندش فقط چند ثانیه دوام آورد.
چون وقتی نگاهش به لیست اسامی افتاد...
خشکش زد.
نارا ×
...
...
جئون جونکوک —
برای چند لحظه مطمئن شد اشتباه میبیند.
دوباره نگاه کرد.
نه.
اسمها همانجا بودند.
کنار هم.
همگروه.
«نه...»
صدایش از شوک پایین و نامفهوم بود.
«دارم خواب میبینم...»
در همان لحظه صدای خنده چند دختر از پشت سرش بلند شد.
— «بیچاره نارا.»
— «اگه من بودم همون الان حذف ترم میکردم.»
— «هیچکس دوست نداره با جونکوک همگروه بشه.»
نارا آب دهانش را قورت داد.
دقیقاً همین لحظه...
صدایی آشنا پشت سرش پیچید.
«مشکلی هست؟»
بدنش بیاختیار منقبض شد.
صدای او را میشناخت.
خیلی خوب.
آرام برگشت.
جونکوک درست پشت سرش ایستاده بود.
کت مشکی همیشگی.
نگاه سرد همیشگی.
اما این بار...
چیزی شبیه رضایت در چشمانش دیده میشد
نگاهش از برگه روی تابلو به صورت نارا برگشت.
و خیلی آرام گفت:
«به نظر میاد از این به بعد قراره زیاد همدیگه رو ببینیم.»
و برای اولین بار...
نارا احساس کرد تابستانش قرار نیست آرام بگذرد.
شرط هااا😆
۳۱ لایک
۱۱نشر
۱۰ کامنت
بوس بوس
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۱.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط