اتاق در سکوت نیمهتاریکی فرو رفته و تنها نوری ضعیف از لای
اتاق در سکوت نیمهتاریکی فرو رفته و تنها نوری ضعیف از لای درِ نیمهباز به داخل میتابد. تهیونگ با چهرهای که خطوط خستگیِ روزهای دور از خانه بر آن حک شده طاقباز روی تخت رها شده بود پاهایش از لبه تخت آویزان مانده انگار حتی توان نداشته پاهایش را کاملاً بالا بکشه پلکهایش کدر و سنگین شدهاند و هر چند ثانیه یک بار به سختی نیممیلیمتر باز میشوند و دوباره روی هم میافتند.
دخترک دو ساله با آن بلوز گلدار درست کنار گوش او نشسته بود جی متوجه عمق خستگی پدر بود با انگشتهای کوچکش سعی کرد پلک پدر را بالا بکشد تا چشمانش را ببیند صدای ظریف و جیغمانندِ دخترک در فضای اتاق میپیچد اما برای تهیونگ این صداها شبیه پژواکی دور در یک غار بود
تهیونگ در بنبستِ میان هوشیاری و بیهوشی گیر کرده بود تعیونگ دلش میخواست دستش را بلند کند و موهای دخترش را نوازش کنه، اما دستش مثل سرب سنگین بود و فقط نوک انگشتانش روی ملحفه تکان میخورد. وقتی جی سوالی میپرسد و منتظر جواب میماند، تهیونگ فقط یک هومم... طولانی و لرزان از ته گلو ادا میکرد. تهیونگ در عین حال که از شنیدن صدای دخترش قند در دلش آب میشود اما مغزش در حال تسلیم شدن به خوابی عمیق بود خوابی که بوی امنیتِ خانه و زمزمههای بیپایانِ دخترش را به همراه دارد
هنوز هم دختری با لباس کوتاه در نیمی از لای در و دیوار ایستاده بود محو این دیدار بود ولی مثل دختر ۳ ساله ای که پشت ستون ایستاده بود و داشت به عروسک ای که عاشقش هست نگاه میکرد نگاهی که پر از کنجکاوی و علاقه ای زیاد به غمیگنی داشت زل زده بود ..
بلاخره دل به دریا زد و وارد آن اتاقی که فکر میکرد تنها همین جا سرپناه اش است، وارد شد ... نیک بوت های مشکی و بی صداش گام میگذاشت و موهایش را پشت گوش داد سپس سمت آن مبل سفید هجوم برد .. یک مبل راحتی بود که رویش نشست زل زده به آن پدر خسته و دختر کیوت ..
جی با پیژامهی خرگوشی و موهای بههمریخته مثل یک موجود کوچک و کنجکاو کنار تهیونگ خزید جی با انگشت اشارهی کوچکش آرام روی بینی تهیونگ میزد و با صدایی که از فرطِ شیرینی شبیه به صدای گنجشک بود ، شروع به صحبت میکرد چشمهای درشت و گرد او پر از شیطنت و سوال بود با لحن کشدار و شیرین گفت : تهیونگی... بابا؟ نینی خوابه؟
تهیونگ چشمانش بسته شد صدایش از ته گلو و بسیار بم خارج میشود : هوم... بابا... بابا داره خوابهای خوب میبینه...
جی با تعجب گفت : خواب؟ نَ نَ!
دخترک دو ساله با آن بلوز گلدار درست کنار گوش او نشسته بود جی متوجه عمق خستگی پدر بود با انگشتهای کوچکش سعی کرد پلک پدر را بالا بکشد تا چشمانش را ببیند صدای ظریف و جیغمانندِ دخترک در فضای اتاق میپیچد اما برای تهیونگ این صداها شبیه پژواکی دور در یک غار بود
تهیونگ در بنبستِ میان هوشیاری و بیهوشی گیر کرده بود تعیونگ دلش میخواست دستش را بلند کند و موهای دخترش را نوازش کنه، اما دستش مثل سرب سنگین بود و فقط نوک انگشتانش روی ملحفه تکان میخورد. وقتی جی سوالی میپرسد و منتظر جواب میماند، تهیونگ فقط یک هومم... طولانی و لرزان از ته گلو ادا میکرد. تهیونگ در عین حال که از شنیدن صدای دخترش قند در دلش آب میشود اما مغزش در حال تسلیم شدن به خوابی عمیق بود خوابی که بوی امنیتِ خانه و زمزمههای بیپایانِ دخترش را به همراه دارد
هنوز هم دختری با لباس کوتاه در نیمی از لای در و دیوار ایستاده بود محو این دیدار بود ولی مثل دختر ۳ ساله ای که پشت ستون ایستاده بود و داشت به عروسک ای که عاشقش هست نگاه میکرد نگاهی که پر از کنجکاوی و علاقه ای زیاد به غمیگنی داشت زل زده بود ..
بلاخره دل به دریا زد و وارد آن اتاقی که فکر میکرد تنها همین جا سرپناه اش است، وارد شد ... نیک بوت های مشکی و بی صداش گام میگذاشت و موهایش را پشت گوش داد سپس سمت آن مبل سفید هجوم برد .. یک مبل راحتی بود که رویش نشست زل زده به آن پدر خسته و دختر کیوت ..
جی با پیژامهی خرگوشی و موهای بههمریخته مثل یک موجود کوچک و کنجکاو کنار تهیونگ خزید جی با انگشت اشارهی کوچکش آرام روی بینی تهیونگ میزد و با صدایی که از فرطِ شیرینی شبیه به صدای گنجشک بود ، شروع به صحبت میکرد چشمهای درشت و گرد او پر از شیطنت و سوال بود با لحن کشدار و شیرین گفت : تهیونگی... بابا؟ نینی خوابه؟
تهیونگ چشمانش بسته شد صدایش از ته گلو و بسیار بم خارج میشود : هوم... بابا... بابا داره خوابهای خوب میبینه...
جی با تعجب گفت : خواب؟ نَ نَ!
- ۲۵۱
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط