سی غروب یخی در تبعید
سی غروبِ یخی در تبعید
«یک ماهِ تمام است که در این قفسِ سرد
با سایهیِ خود خسته و رنجور نشستم
در شهرِ تماشایِ تو، من خیره به دیوار
با هر تقهیِ در، دل به امیدی بستم
اینجا نه ز چوسان اثری هست و نه یاری
من شیشهیِ تنهاییِ خود را نشکستم
ماشین و چراغ و همه دیوارهایِ بلند
ترسیدم و در کنجِ اتاقِ تو گسستم
حالا که پس از سی شبِ یلدا تو رسیدی
بنگر که چگونه ز غمت پیر و شکستم
خوش آمدی ای جان، ولی افسوس که دیگر
من آن گلِ شادابِ چوسان تو هستم؟»
و با عجله کنار آنها روی زمین افتاد تا بفهمد چه فاجعهای رخ داده که بیول را اینگونه به مرز فروپاشی رسانده است. همانند عطر تلخ تهیونگ ای که به بینیش خورد بدش را لرزاند حالا متوجه این همه ترسش شد .. جی رو زمین نشسته بود .. حالا زخمی ناشی از زمین خوردن بود تهیونگ پدر مهربان چشم عسلی . به تندی خم شد سپس موهای نرم دختر را بوسید نفس عمیقی کشید سپس زل زد به زخم پای دخترش : وای وای دختر خوشگل زخمی شده .. درد میکنه .. بریم بیمارستان.. هوم
بیول بدون متوجه شدند خودش کمی خم شد : نه نه نیازی به بیمارستان نداره چون پرنسس به حدی قوی بدوند
دید نگاه سرد مرد روی او گره خورد ، ناشی از متعجب بودند این بار واقعا دل سردش نخواست که به آن زن بگویید ٫ تو داری نقش بازی نمیکنی ٫ نفس سخت و سردی کشید .. حالا جونگکوک بالا سرد دختر ایستاد سپس خندید و جدی دست تو جیب نمود : چی شده زمین رو ترکوندی ؟..
جی کمی لبخند زد : عمو... تهیونگ با عشق کمی خم شد و بار دیگری پیشانی دخترش را بوسید عشق عمیقی را بهش هدیه داد : دخترم بلند شو
ته یانگ نفس زنان خم شد سپس دستش را روی زانو هایش گذاشت : آخخ.. شما چرا اینقدر میدوین
جی با دندون خرگوشی خندید تند و تیز قلب تهیونگ به حدی فشرد. و از خدا خواست همیشه این لبخند را ببیند، با محبت بازم خم شد سپس محکم پیشانی دخترش را بوسید : پلک های من دلم برات تنگ شده بود .. دختر بابایی
جی کیوت پلک زد : منم همین طول بابای
جونگکوک تند خم شد : بزار خودم بغلش کن .. دست هایش را ریز دست های جی برد سپس با حرکت پر بلند کرد سپس با شیطنت با دو انگشت چشم جی را قلقلک داد دختر بچه شیطون خندید : نکون .. جونگکوک:خرگوش ..
بیول نفس عمیقی کشید سپس آرام از روی زمین بلند شد .. ته یانگ کنارش ایستاد سپس زمزمه کنان و لبخند گفت : خودت باش مثل من . .. بازم ناشی از پروی گفت سپس روبه رو جونگکوک ایستاد با لحن مغروری گفت : چرا اینقدر زود اومدین .. نگاه سرد جونگکوک رویش گره خورد مثل اینکه دهنتو ببند -
«یک ماهِ تمام است که در این قفسِ سرد
با سایهیِ خود خسته و رنجور نشستم
در شهرِ تماشایِ تو، من خیره به دیوار
با هر تقهیِ در، دل به امیدی بستم
اینجا نه ز چوسان اثری هست و نه یاری
من شیشهیِ تنهاییِ خود را نشکستم
ماشین و چراغ و همه دیوارهایِ بلند
ترسیدم و در کنجِ اتاقِ تو گسستم
حالا که پس از سی شبِ یلدا تو رسیدی
بنگر که چگونه ز غمت پیر و شکستم
خوش آمدی ای جان، ولی افسوس که دیگر
من آن گلِ شادابِ چوسان تو هستم؟»
و با عجله کنار آنها روی زمین افتاد تا بفهمد چه فاجعهای رخ داده که بیول را اینگونه به مرز فروپاشی رسانده است. همانند عطر تلخ تهیونگ ای که به بینیش خورد بدش را لرزاند حالا متوجه این همه ترسش شد .. جی رو زمین نشسته بود .. حالا زخمی ناشی از زمین خوردن بود تهیونگ پدر مهربان چشم عسلی . به تندی خم شد سپس موهای نرم دختر را بوسید نفس عمیقی کشید سپس زل زد به زخم پای دخترش : وای وای دختر خوشگل زخمی شده .. درد میکنه .. بریم بیمارستان.. هوم
بیول بدون متوجه شدند خودش کمی خم شد : نه نه نیازی به بیمارستان نداره چون پرنسس به حدی قوی بدوند
دید نگاه سرد مرد روی او گره خورد ، ناشی از متعجب بودند این بار واقعا دل سردش نخواست که به آن زن بگویید ٫ تو داری نقش بازی نمیکنی ٫ نفس سخت و سردی کشید .. حالا جونگکوک بالا سرد دختر ایستاد سپس خندید و جدی دست تو جیب نمود : چی شده زمین رو ترکوندی ؟..
جی کمی لبخند زد : عمو... تهیونگ با عشق کمی خم شد و بار دیگری پیشانی دخترش را بوسید عشق عمیقی را بهش هدیه داد : دخترم بلند شو
ته یانگ نفس زنان خم شد سپس دستش را روی زانو هایش گذاشت : آخخ.. شما چرا اینقدر میدوین
جی با دندون خرگوشی خندید تند و تیز قلب تهیونگ به حدی فشرد. و از خدا خواست همیشه این لبخند را ببیند، با محبت بازم خم شد سپس محکم پیشانی دخترش را بوسید : پلک های من دلم برات تنگ شده بود .. دختر بابایی
جی کیوت پلک زد : منم همین طول بابای
جونگکوک تند خم شد : بزار خودم بغلش کن .. دست هایش را ریز دست های جی برد سپس با حرکت پر بلند کرد سپس با شیطنت با دو انگشت چشم جی را قلقلک داد دختر بچه شیطون خندید : نکون .. جونگکوک:خرگوش ..
بیول نفس عمیقی کشید سپس آرام از روی زمین بلند شد .. ته یانگ کنارش ایستاد سپس زمزمه کنان و لبخند گفت : خودت باش مثل من . .. بازم ناشی از پروی گفت سپس روبه رو جونگکوک ایستاد با لحن مغروری گفت : چرا اینقدر زود اومدین .. نگاه سرد جونگکوک رویش گره خورد مثل اینکه دهنتو ببند -
- ۲۰۰
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط