مشکلات خانوادگی پارت
"مشکلات خانوادگی" پارت ⁴
[روز بعد]
همون یارو مدیره:: خب خب امروز کسانی که قراره تبدیل به دانشآموز امپراطوری بشن رو معرفی میکنیم! یکی یکی بیاید جلو! آنیا فورجر کلاس نهم از سالن سیسیل، دامیان دزموند از همون کلاس و .........
بکی: وایی خیلی هیجان دارمم!!
امیل: رئیس بالاخره به آرزوش میرسه!
ایون: خیلی برای رئیس خوشحالم!
لوید: (هم؟...خانواده ی دامیان رو نمیبینم...)
یور: [درحال ریختن اشک شوق] اون دختر خودمونه مگه نه لوید سان؟
لوید: اوهوم
[بعد از دادن استلا ها و شنل ها]
آنیا: بابایییی مامانییی با این شنل چطور شدمم؟؟!
یور: وای آنیا سان خیلی خفن شدیی!!
لوید: برات خیلی خوشحالم آنیا!
بکی: واییی آنیاا چاننن بهت خیلی تبریکک میگمم با اون شنل هم خیلی باحال شدیی!!!!
[بکی آنیا رو محکم بغل میکنه]
آنیا: آ..ی بکی ن..نکن لِه شدمم!
امیل و ایون: دامیان ساما خیلی خفن شدید با اون شنل!!!
دامیان: .......آه..با من بودید؟
ایون: دامیان ساما حالتون خوبه؟
دامیان: آ..آره خوبم...(چرا هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیومدن...؟)
آنیا: [ذهن میخونه] (یعنی چی که خانواده ی پسر دوم نیومدن؟)
دامیان: (نکنه واقعا اصلا بهم اهمیتی نمی-)
ملیندا: دامیانن پسرممم!!!!!
لوید: (خانم ملیندا دزموند! همسر دونوان دزموند رئیس حزب اتحاد ملی!!)
آنیا: (مامان پسر دوم!)
دامیان: م..مامان؟؟!!
ملیندا: اوه دامیان تو چقدر بزرگ شدی! الان خودت یه دانشآموز امپراطوری شدی! بهت تبریک میگم پسر عزیزم!!
دامیان: مامان...بابا نیومده؟
ملیندا: !!..........
جیوز: خب راستش آقای دزموند الان سرشون شلوغ بوده واسه همین نتونستن بیان دیدنتون
دامیان: آها.. راستی مامان وقتی برگشتی میتونی این خبر رو به بابا بگی؟!!! میخوام ببینم بهم افتخار میکنه یا نه! [و یکم از این جور چیزا میگه راجع به باباش]
[ملیندا عصبانی میشه و دیگه نمیتونه تحمل کنه که یهو......]
__________☆___________☆____________☆__________
منتظر پارت بعدی باشید عشقای من^^♡
[روز بعد]
همون یارو مدیره:: خب خب امروز کسانی که قراره تبدیل به دانشآموز امپراطوری بشن رو معرفی میکنیم! یکی یکی بیاید جلو! آنیا فورجر کلاس نهم از سالن سیسیل، دامیان دزموند از همون کلاس و .........
بکی: وایی خیلی هیجان دارمم!!
امیل: رئیس بالاخره به آرزوش میرسه!
ایون: خیلی برای رئیس خوشحالم!
لوید: (هم؟...خانواده ی دامیان رو نمیبینم...)
یور: [درحال ریختن اشک شوق] اون دختر خودمونه مگه نه لوید سان؟
لوید: اوهوم
[بعد از دادن استلا ها و شنل ها]
آنیا: بابایییی مامانییی با این شنل چطور شدمم؟؟!
یور: وای آنیا سان خیلی خفن شدیی!!
لوید: برات خیلی خوشحالم آنیا!
بکی: واییی آنیاا چاننن بهت خیلی تبریکک میگمم با اون شنل هم خیلی باحال شدیی!!!!
[بکی آنیا رو محکم بغل میکنه]
آنیا: آ..ی بکی ن..نکن لِه شدمم!
امیل و ایون: دامیان ساما خیلی خفن شدید با اون شنل!!!
دامیان: .......آه..با من بودید؟
ایون: دامیان ساما حالتون خوبه؟
دامیان: آ..آره خوبم...(چرا هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیومدن...؟)
آنیا: [ذهن میخونه] (یعنی چی که خانواده ی پسر دوم نیومدن؟)
دامیان: (نکنه واقعا اصلا بهم اهمیتی نمی-)
ملیندا: دامیانن پسرممم!!!!!
لوید: (خانم ملیندا دزموند! همسر دونوان دزموند رئیس حزب اتحاد ملی!!)
آنیا: (مامان پسر دوم!)
دامیان: م..مامان؟؟!!
ملیندا: اوه دامیان تو چقدر بزرگ شدی! الان خودت یه دانشآموز امپراطوری شدی! بهت تبریک میگم پسر عزیزم!!
دامیان: مامان...بابا نیومده؟
ملیندا: !!..........
جیوز: خب راستش آقای دزموند الان سرشون شلوغ بوده واسه همین نتونستن بیان دیدنتون
دامیان: آها.. راستی مامان وقتی برگشتی میتونی این خبر رو به بابا بگی؟!!! میخوام ببینم بهم افتخار میکنه یا نه! [و یکم از این جور چیزا میگه راجع به باباش]
[ملیندا عصبانی میشه و دیگه نمیتونه تحمل کنه که یهو......]
__________☆___________☆____________☆__________
منتظر پارت بعدی باشید عشقای من^^♡
- ۹.۰k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط