{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت¹²

ویو کلارا
روی تختم دراز کشیده بودم و با گوشیم کار میکردم
نگاهی به ساعت انداختم،الاناس که پدرم بیاد
با صدای در متوجه شدم که پدرم اومده
از اتاقم بیرون اومدم و پریدم بغلش

~خسته نباشید بابایی

=مرسی دختر قشنگم،چرا بیداری؟برو بخواب که فردا دانشگاه داری

از بغلش بیرون اومدم و خواستم برم سمت اتاقم که چشمم به پرونده تو دستش خورد

نام پرونده: لبخند قاتل

تا خواستم ادامه اش رو بخونم پدرم پرونده رو پشتش قایم میکنه

=کلارا به این پرونده نزدیک نشو

از ریکشن پدرم تعجب کردم،سری تکون دادم
و به سمت اتاقم رفتم
چرا نباید بهش نزدیک بشم؟

ویو کلارا(صبح روز بعد)
لباسام رو پوشیدم و به طرف دانشگاه رفتم
سلین رو دیدم،از اون موقع حواس پرت تر شده بود،همون روزی که دیدیمشون...
بعد از کلاس تصمیم گرفتیم با سلین کمی قدم بزنیم

~سلین یه چیز میگم راستش رو بگو
از اون روز به بعد خوابت هم به هم ریخته نه؟

سلین سعی داشت انکار کنه
دستمو روی شونش گذاشتم

~من بهترین دوستتم،لازم نیست نقش بازی کنی.

سلین چند قانیه سکوت میکنه

^فقط یه حس بد دارم،انگار یکی همیشه داره نگاهم میکنه

~شاید فقط بخاطر اون اتفاقه...

بعد از دانشگاه از هم جدا شدیم،سوار ماشین شدم اما از توی آینه بغل،یه ماشین مشکی رو دیدم که عقب تر از من حرکت میکنه
با خودم گفتم حتما اتفاقیه

اما وقتی سر چهارراه رد شدم
ماشین هنوز پشت سرم بود

نه...این دیگه اتفاقی نیست.
بی‌اختیار پام رو روی پدال گاز فشار دادم.
اما...
ماشین مشکی هم سرعتش رو بیشتر کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

لبخند قاتلپارت¹³ویو کلاراگوشیم رو برداشتم و اولین اسمی که به...

لبخند قاتلپارت¹⁴ویو سلینهمونجوری که داشتم با کلارا حرف میزدم...

لبخند قاتلپارت¹¹ویو یونگیهمچن مرد ناشناس رو داشتم تعقیب میکر...

لبخند قاتلپارت¹⁰ویو سلین با کلارا از کافه بیرون اومدیمچون ما...

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط