{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی تمام تلاشم برای برگرداندنش به زندگی ام بی فایده بود؛

وقتی تمام تلاشم برای برگرداندنش به زندگی ام بی فایده بود؛با تمام وجود بر پیکرِ بی جان خاطراتم اشک ریختم،ضجه زدم و مرگ را آرزو کردم.
آن اشک ها،بغض ها و التماس ها برای کسی که مصمم به رفتن بود ذره ای اهمیت نداشت وتنها مرا در چشمِ خود حقیر و حقیرتر کرد.
از آن روز دریافتم در زندگی هیچ چیز ارزش آن را ندارد که به تمنا آلوده شود.
تمنای چیزی را داشتن، حتی اگر بعدها به ما تعلق پیدا کند آن را برای همیشه بی ارزش خواهد کرد.
#زیور_شیبانی
دیدگاه ها (۸)

اگر دوست می داریدبرای گفتن "دوستت دارم " عجله کنیدتلگراف بفر...

یک چیزها هم هستندکه روزمان بی حضورشان روز نمی‌شود انگار...مث...

دل من عادت داشت،ڪہ بماند یڪ جا؛بہ ڪجا؟معلوم است،بہ درِ خانہ‌...

به خورشید بگو بایستد وقتی که تو کنارمی!تو را در کوه ها می‌جو...

در میان این هیاهو و فریادهای جیهوپ، جونگکوک همچنان مثل یک تن...

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

پارت ۱:ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما بارِ «میدنایت بلو» د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط