« تقاص عشق »
« تقاص عشق »
پارت ۶۱
ات دست اش را برد سمته موهای دینا و نوازشش میکرد
جیمین همانطوری به دینا خیره شده بود دست کوچکی که
سرم بهش وصل بود رو تو دست اش گرفت
جیمین : باید به اونج..... نه خواهرم خبر بدم مطمئنم نگران شده
ات : آره منم باید به یونگی خبر بدم
جیمین از رویه تخت بلند شد و گوشیشو برداشت و شماره اونجی رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
اونجی : هیونگ دینا چطوره
جیمین : خوبه نگران نباش اوردمش بیمارستان سئول
اونجی کناره تخت ایستاد بود یهو سر اش گیج رفت سریع رویه تخت نشست
جیمین : اونجی صدامو می شنوی
اونجی : آره هیونگ من مادر صدا میکنه باید برم
جیمین : باشه شب بخیر
اونجی گوشی را قطع کرد و با بدو سمته سرویس بهداشتی رفت و حالت تهوع داشت بعپ از چند دقیقه دست و صورت اش را با آب سرد شست به خود اش تویه آینه نگاه کرد رنگ اش پریده بود
اونجی : ن ... نه اماکن نداره نکنه من حاملم ولی یه ماه که عادت ماهانه نشدم اوففف
جیمین دوباره آمد سمته دینا ات هم گوشی اش رو قطع کرد و کناره دینا نشست
جیمین : ات خسته ای برو خونه
ات : نه من پیشه دینا میمونم من تنهاش نمیزارم
جیمین سمته ات رفت و بوسه ای رو رویه گونش گذاشت
دوباره تماسی به گوشی اش آمد سوهیوک بود جواب داد
سوهیوک : کجایی پسر چند روزه که گمی
جیمین : دینا یکم حالش بد شد بردمش بیمارستان
سوهیوک : چی کدوم بیمارستان
جیمین : بیمارستان سئول اما الان
سوهیوک گوشی را قطع کرد و نزاشت جیمین حرف اش رو بزنه
جیمین : من یکم میرم بیرون تو پیشه دینا بمون
ات : باشه خیالت راحت باشه من پیشش میمونم اما تو کجا میری
جیمین : همین جا تو حیاط بیمارستانم شاید الان سوهیوک بیاد
ات : باشه برو من اینجام
جیمین از اتاق خارج شد و به حیاط بیمارستان رفت
ات همانجا تویه اتاق رویه تخت کناره دینا نشست موهایش زا ناز میکرد و بوسه ای رو رویه پیشانیش گذاشت با خود اش آرام زمزمه کرد
ات : خانم خوشگله سریع خوب شو وگرنه بابایت ناراحت میشه من طاقت دیدن ناراحتی بابایتو ندارم
جیمین رویه نیم کت نشسته بود سوهیوک از ماشین پیاده شد و سریع سمته جیمین آمد
سوهیوک : دینا حالش چطوره تو چرا اینجایی نکنه بلای سرش اومده جیمین یه چیزی بگو
جیمین : نفس بکش بیا بشین
سوهیوک کناره جیمین نشست و با تعجب بهش نگاه میکرد
جیمین : عی اینجوری نگام نکن خوشم نمیاد
سوهیوک : دینا چطوره
جیمین : خوبه تب شدیدی داشت اما الان خوبه
سوهیوک : وقتی دینا خوبه پس تو چرا ناراحتی
جیمین :
پارت ۶۱
ات دست اش را برد سمته موهای دینا و نوازشش میکرد
جیمین همانطوری به دینا خیره شده بود دست کوچکی که
سرم بهش وصل بود رو تو دست اش گرفت
جیمین : باید به اونج..... نه خواهرم خبر بدم مطمئنم نگران شده
ات : آره منم باید به یونگی خبر بدم
جیمین از رویه تخت بلند شد و گوشیشو برداشت و شماره اونجی رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
اونجی : هیونگ دینا چطوره
جیمین : خوبه نگران نباش اوردمش بیمارستان سئول
اونجی کناره تخت ایستاد بود یهو سر اش گیج رفت سریع رویه تخت نشست
جیمین : اونجی صدامو می شنوی
اونجی : آره هیونگ من مادر صدا میکنه باید برم
جیمین : باشه شب بخیر
اونجی گوشی را قطع کرد و با بدو سمته سرویس بهداشتی رفت و حالت تهوع داشت بعپ از چند دقیقه دست و صورت اش را با آب سرد شست به خود اش تویه آینه نگاه کرد رنگ اش پریده بود
اونجی : ن ... نه اماکن نداره نکنه من حاملم ولی یه ماه که عادت ماهانه نشدم اوففف
جیمین دوباره آمد سمته دینا ات هم گوشی اش رو قطع کرد و کناره دینا نشست
جیمین : ات خسته ای برو خونه
ات : نه من پیشه دینا میمونم من تنهاش نمیزارم
جیمین سمته ات رفت و بوسه ای رو رویه گونش گذاشت
دوباره تماسی به گوشی اش آمد سوهیوک بود جواب داد
سوهیوک : کجایی پسر چند روزه که گمی
جیمین : دینا یکم حالش بد شد بردمش بیمارستان
سوهیوک : چی کدوم بیمارستان
جیمین : بیمارستان سئول اما الان
سوهیوک گوشی را قطع کرد و نزاشت جیمین حرف اش رو بزنه
جیمین : من یکم میرم بیرون تو پیشه دینا بمون
ات : باشه خیالت راحت باشه من پیشش میمونم اما تو کجا میری
جیمین : همین جا تو حیاط بیمارستانم شاید الان سوهیوک بیاد
ات : باشه برو من اینجام
جیمین از اتاق خارج شد و به حیاط بیمارستان رفت
ات همانجا تویه اتاق رویه تخت کناره دینا نشست موهایش زا ناز میکرد و بوسه ای رو رویه پیشانیش گذاشت با خود اش آرام زمزمه کرد
ات : خانم خوشگله سریع خوب شو وگرنه بابایت ناراحت میشه من طاقت دیدن ناراحتی بابایتو ندارم
جیمین رویه نیم کت نشسته بود سوهیوک از ماشین پیاده شد و سریع سمته جیمین آمد
سوهیوک : دینا حالش چطوره تو چرا اینجایی نکنه بلای سرش اومده جیمین یه چیزی بگو
جیمین : نفس بکش بیا بشین
سوهیوک کناره جیمین نشست و با تعجب بهش نگاه میکرد
جیمین : عی اینجوری نگام نکن خوشم نمیاد
سوهیوک : دینا چطوره
جیمین : خوبه تب شدیدی داشت اما الان خوبه
سوهیوک : وقتی دینا خوبه پس تو چرا ناراحتی
جیمین :
- ۱۹.۹k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط